Wednesday، December 24، 2008

بازی یلدا 08

بعد از دو سال که سلمان، بازی شب یلدا رو راه انداخت، امسال به نحو دیگری خواهش کرد از من که توی بازیش شرکت کنم. این چند روز سرمای بسیار سختی خوردم و هنوز هم مریضم برای همین مریضی رو بهانه کردم برای شرکت نکردن ولی او همچنان اصرار داشت که بنویسم و برای اینکه در مرام ما نیست که روی کسی رو زمین بندازیم قراره بگم که توی این دو سال چه تغییراتی در زندگیم اتفاق افتاده هرچند که آنچنان هم بر کسی پوشیده نیست!

این موقع ها دو سال قبل استرس قبول شدن در مصاحبه های تلفنی گوگل رو داشتم. حالم گرفته بود چون زبان سوئدی بلد نبودم و سابقه کاری خارج از کشور نداشتم برای همین بهم کار نمی دادن. یه موقعیت تز داشتم در یک شرکت که اولش بهم قول دادن که برم و اونجا کار کنم ولی خیلی راحت بعدش دبه درآوردن و زدن زیر حرفشون که حالم رو حسابی گرفت چون من خیلی تلاش کرده بودم که تزی رو در یک شرکت بگیرم. گوگل قبول شدم و در پوست خود نمی گنجیدم ولی سر ویزای ایرلند خیلی اذیت شدم و بعدها دقیقا به خاطر پاسپورت ایرانی که به لعنت خدا هم نمی ارزه، نزدیک بود که حتی کار توی گوگل رو از دست بدم و یه ده روزی دقیقا در هپروت سیر می کردم و کاملا داغون و خودم رو تو خونه حبس کردم چون باورم نمیشد که به خاطر ملیتم، رویای زندگیم بر باد بره اما نهایتا خودم رو جمع و جور کردم و گفتم من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم و نهایتا موفق شدم برم به دوبلین. یکی از دوستانم به من میگه که من همیشه به سخت ترین شکل ممکن به بعضی کارها می رسم و من باید بگم که دقیقا این حرف در مواردی درسته و در انتهای تونل که همه جا رو تاریکی گرفته، کور سویی از نور می بینم و خودم رو سینه خیز می کشم تا برسم بهش.

در شرکت رویاهایم، زندگی کردم و حال کردم. دوبلین شهری نبود که دوستش داشته باشم اما دفتر گوگل برایم بهشت بود. هنوز هم شیرینیش زیر زبانم هست مثل عسل. هرچند که در انتها به خاطر موارد بسیاری من جمله راه اندازی شرکت و همچنین سر و سامون دادن زندگی قید ادامه کار آنجا را زدم و به استکهلم بازگشتم و از این کارم هم پشیمان نیستم. می دونم. الان خیلی ها سرتون رو می خارونید و یا ممکنه تو دلتون بهم فحش بدید ولی دقیقا این همان کاری بود که دوست اسپانیایی من، زمانی در رد پیشنهاد کار گوگل انجام داده بود و من آن موقع هیچگاه نمی فهمیدم که چطور می شود چنین کاری کرد!

بعد از بازگشت به استکهلم، کک استارتاپ افتاده بود در جان من و یک واحد درسی دیگر درباره رشد شرکتها گذراندم و در همان بین با شرکت اریکسون چانه زدم و یک پروژه براشون تعریف کردم و ارائه دادم و نهایتا بعد از جان به لب آوردن اینجانب، قبول کردن که روش سرمایه بگذارن و تحقیقات شروع بشه. به هر حال یکی از حسرتهای دلم این بود که وارد این شرکت بشم چرا که ورود به اریکسون برای یک مهاجر و دانشجو به منزله عبور از یک سد بزرگ برای راهیابی به جامعه و افکار این ملت است. خدا رو شکر می کنم که در اریکسون هستم. سوئدی ها آدمهای خوبی هستند و واقعا آدم رو اذیت نمی کنند. اینجا هم من در مقر اصلی و ساختمان مرکزی اریکسون هستم و خب می توانم تفاوتهای این شرکت بزرگ را با گوگل بسنجم. تجربه بسیار جالبی است.

گذشته از کار، به عنوان تفریح اروپا را تا حدی گشته ام هرچند که دوست دارم بازهم بیشتر مسافرت کنم و در اکثریت قریب به اتفاق آنها، همراه یار بوده ام. جاهایی رفته ام که در کودکی فقط نامشان را شنیده بودم. در بودن یک رابطه نمک زندگی گاهی بسیار شدید می پاشه تو چشم آدم و گاهی هم نگاه های سنگین آدمهای تنها بر روی یک زوج، حس خوشایندی نیست اما هر چه هست تلاش کردیم با تمام پستی ها و بلندی بمانیم تا زمانی که همچنان خودمان باشیم. ما بیشتر برای همدیگر یک همسفر هستیم.

در آستانه سی سالگی هستم. حساب بانکی پس انداز تقریبا صفر است.خانه ای از خود ندارم. بنیه مالی قوی ندارم و همه را هم در ریسک استارتاپ گذارده ام. اگر کله ام بوی قرمه سبزی نمی داد هرگز به این صورت شرکت نمی زدم ولی خب بار اولم نیست و امیدوارم از اون بارهایی نباشه که سینه خیز روی سنگلاخ بخوام برم تا به هدفم برسم. با سلام و صلوات امیدوارم تا قبل از نوروز باستانی از شر درس خلاص شوم. هرچند پدرم در آرزوی دکتر شدن من در تب و تاب است اما فعلا قصد ادامه تحصیل ندارم و شاید چند سالی بعد بخواهم دوباره درس بخوانم.

ارتباطات من بسیار در این مدت گسترده شده. دوستانم همگی رشد کرده اند و سر از جاهای خوب و شرکتهای بزرگ درآورده اند. کارنامه خوبی در ایجاد ارتباط با دیگران داشته ام و امسال از هر سال دیگری شکوفاتر خواهد شد. کمی بیشتر از فرهنگ سوئدی دانسته ام و در عین حال با عضویت در یک انجمن ایرانی، سعی کردم دین کوچکی برای احیای آیین های سرزمین مادری - ایران - ادا کنم که بسیار راضی هستم. من پارسال افتخار مجری گری برنامه ای به پاس بزرگداشت فروغ فرخزاد داشتم که جز خاطرات بسیار خوبم خواهد ماند.

سعی می کنم استرس رو در زندگیم کمتر کنم و یا یاد بگیرم چگونه آن را مدیریت کنم. سعی می کنم در سال جدید لذت بیشتری از زندگی شخصیم ببرم. هنوز هم یکی از آرزوهایم، یک سفر دو یا سه ماهه دور اروپا با قطار است و به محض اینکه پولش را جور کنم و زمانش رو مهیا، این کار را انجام خواهم داد. امسال، سالی است برای رسیدن به رویایی دیگر. شاید که من هم به این شعار برسم که بیایید دنیا را عوض کنیم. مهم نیست چقدر کوچک باشد، مهم اینست که باشد و یادم بماند که "زندگی مسابقه نیست".

برچسبها:

5 نظر:

در December 24, 2008 11:17 PM, Anonymous ناشناس گفت...

جوگیر شده ترین بلاگر فارسی که دیدم تو هستی! البته این هم خوب هم بد! خوب از اینکه می بینم اینجا (در غرب) همه همین طورند و یه بند از خودشون تعریف کی کنند بد از اینکه بابا یه زره خاکی مشدی.

 
در December 24, 2008 11:32 PM, OpenID sohbat گفت...

برات آرزوی شادی و موفقیت دارم

 
در December 25, 2008 9:05 AM, Anonymous Sina گفت...

درسنه حسابت در سی سالگی مثل دلت پاکه پاکه :) ولی کارهایی رو انجام دادی که شاید در چهل سالگی نتونی انجام بدی. به هر حال هنوز برای پر کردن حسابت وقت داری. امیدوارم عدالت در موردت مصداق پیدا کنه و شیرینی موفقیت رو در عوض سختی هایی که کشیدی بدست بیاری.

 
در December 26, 2008 10:36 PM, Anonymous مسعود گفت...

سلام

آدمی که من از تو تو همون دو ساعت دیدم شک ندارم که به هر چی که می خواد می رسه.

پیروز باشی. :)
God Jul och gott nytt år!
هرچند من که نفهمیدم توی زمستون چطور می شه احساس نو شدن سال رو داشت! ;)

 
در December 27, 2008 9:30 AM, Anonymous فرزانه گفت...

سلام .مصاحبه شما را با يك نشريه در ايران خواندم و ادرس سايتتون رو ديدم و به اينجا امدم. خيلي خوشحال مي شوم وقتي مطالب ادمهاي با اراده را مي خونم شايد از نظر شما شما نه خانه اي داشته باشيد و نه ثروتي در بانك .مهمترين ثروت شما اراده شماهست.

 

ارسال يک نظر

<< صفحه اصلی