Saturday، February 7، 2009

ایران من

کودک که بودم "خارج" برایم جایی بود بیرون از ایران مملو از پرچمهای مختلف و پایتخت هایی گاها با اسمهای عجیب. با جغرافیا آشنا بودم. یک اسباب بازی داشتم که توسط بازی با آن نام کشورها، پرچمهایشان و همچنین پایتختشان رو یاد می گرفتم. آن موقع برایم هنوز خط کشی های جهان سومی و شرق و غرب معنا نداشت. آن موقع پرچم بعضی کشورها برایم عجیب بود و بعضی نامها خنده آور.
فقط می دانستم خارج جایی است که می تواند مردمانش سیاه باشند یا دارای چشمانی باریک و یا بور و قد بلند!

سالها از اون موقع گذشته و من بزرگ شده ام و از هر نقشه خط کشی شده ای بیزارم. دنیا مثل زندانی که با دستان خودمان هر روز بیشتر مرز بندیش کرده ایم. در کودکی نمی دانستم که آن کشوری با پرچم رنگ غالب آبی و به مانند یک "به علاوه" ناموزون، روزی مهمان من خواهد بود برای چند سالی. و آن وقت می بایست پرچم ایران را در جایی دیگر، جستجو کنم و به دیگران بگویم اینجا وطن من است. اینجا متولد شده ام و با آب و خاکش وابسته ام. اینجا جایی است که با مردمانش بیش از هر جایی دیگری زیسته ام.

بار دیگر آسمان شهر دود و شلوغی را خواهم دید. این بار چند سالی گذشته است و من فقط عکسهایش را توسط شهروندان جوان مثل خود من در این رسانه سایبر دیده ام. زشتی ها و خوبی هایش را. داخل هواپیما، شاید فرصت مناسبی باشد برای یک فلش بک به تمام این سالهای مهاجرت و تلاش. آنچه که بوده و باید میشد و نشد و آنچه که نبود و انجام شد و آرزوهایی که به دست آمدند و آرزوهایی که هنوز بر سر طاقچه خاک می خورند و جوانی هم می رود. مثل باد.

فرزند کوچک وطن، با کوله بار پرتری به ایران باز می گردد به امید آنکه تجربه اندکش را بتواند با دوستانش در میان بگذارد. تا بار دیگر با طنزهایی به زبان خودش بخندد و مشاهده کند. این بار همه چیز تازگی خواهد داشت و سعی می کنم با این دوربین قراضه دیجیتال، ثبت کوچکی بکنم برای خودم. شوق دیدنم این بار بسیاره. همه چیز برام تازگی داره. حتا چیزهایی که از نظر شمایی که در داخل هستید، مسخره و بی محتوا باشد و خب این داستان تلخ زندگی است. شما عادت کرده اید و برای من دیگر عادت نیست. من شاید یک مسافر آشنا باشم.

مردم چه چیزهایی می خورند، ترافیک چقدر بدتر شده؛ چهره شهر تهران چقدر عوض شده؛ سوپر محله آیا هنوز باز است و پابرجا؟ محصولات غذایی چه چیزهایی به بازار اومده، دوستانی که مجرد بودند و ازدواج کرده اند، فاتحه ای بر مزار کسانی که دیگه پیش ما نیستند. دکه های روزنامه فروشی، مجلات قدیم و جدید کامپیوتر، بازارهای مختلف تهران، بیلبوردها، دانشگاه، خیابانها، میادین، کافه شاپها و منوهاشان، فرحزاد و درکه و دربند و بسیاری چیزهایی دیگر که این مدت فقط در عکسها دیدم، حال می روم تا بار دیگر تجربه اشان کنم و تغییراتشان را ببینم.

برچسبها: ,

8 نظر:

در February 7, 2009 8:46 AM, Blogger جهانگرد گفت...

سلام
خوش امدی قدم بر سر چشم وطن گذاردی وطنت اغوشش باز است تا تورا پذیرا باشد

 
در February 7, 2009 11:35 AM, Blogger Hadi Hozhabri گفت...

روز هاى خوشى را در ايران برايت آرزو مى كنم.
ميدونم اينترنت يه مشكل بزرگ تو ايران محسوب ميشه ولى من بى صبرانه منتظر عكس ها و پست هات از ايران هستم.

 
در February 7, 2009 12:57 PM, Blogger javad گفت...

سلام

آقا چطوری می تونیم توی این سمینار های شما شرکت کنیم؟؟؟

هیج کجت اطلاعی پیدا نکردم..

 
در February 7, 2009 4:47 PM, Anonymous زهرا گفت...

اومدنتون رو به وطن خوش امد می گم.
بعد از چند سال دارید برمی گردید؟

 
در February 7, 2009 9:23 PM, Anonymous خليل رضوي گفت...

منتظرتان هستيم . هميشه سربلند باشيد

 
در February 8, 2009 7:49 PM, Anonymous ناشناس گفت...

خوش آمدی باز به این سیــاه وطن :|

 
در February 9, 2009 9:48 PM, Blogger javid گفت...

سلام

همين جوري بيكار داشتم تو نت دور مي زدم و تو گوگل سرچ كردم ، يه وبلاگ خوب ! تو صفحه اول تايتلت كه نوشته بود يه وجب خاك اينترنت منو پرت كرد به گذشته ها اون قديما كه منابع فارسي تو نت خيلي كم بود هميشه وبلاگتون برام جالب بود ... اميدوارم هميشه موفق باشيد

 
در February 10, 2009 2:34 PM, Anonymous پویا کوشنده گفت...

خوش آمدید. امیدوارم که همواره موفق و سزبلند باشید. راستی می خواستم بگم که فکرهاتون و آرزوهاتون خیلی شبیه من هستش (-;

 

ارسال يک نظر

<< صفحه اصلی