Monday، March 16، 2009

توالت ایرانی

چیزی حدود 4 سال مهاجرت در دوبی طول کشید که به توالت فرنگی عادت کنم و حالا وقتی بعد از این چند سال زندگی در اروپا به ایران بازگشتم به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که نتوانم از توالت ایرانی استفاده کنم! خدا رو شکر که خانه ما توالت فرنگی داشت وگرنه احساس نشستن بر خلای وطنی، هیچ جذابیتی برایم ندارد!

می بینید به همین سادگی ما آدمها درگیر تغییرات و یا مقابله در عدم تغییر در عادتهای خود هستیم. هفته های اول به شدت از رانندگی دیگران در اتوبان می ترسیدم، ولی حالا با اینکه نزدیک به صحنه هایی بودم که امکان تصادف ماشین حامل خودم هم بوده است، نمی ترسم. دیگر دیدن آن موجود دوپایی که یهو وسط اتوبان برهوت بپره وسط، متعجبم نمی کنه. از اینکه ببینم در یک آن، موتوری از فرق سرم حرکت کنه متعجب و یا هراسناک نمی شم و ششهایم دیگه نمی سوزه با اینکه گاهی دیدن کوه های البرز و سفیدی برفهایش در پشت هاله دود و کثافت این شهر، بسیار سخته.

دم دمای عیده و مردم از سر و کول هم بالا می رن. هرچند که اصلا حال و هوای عید و نوروز رو نمی بینم. با اینکه عموما در سطح شهر می چرخم و بسیار راه می رم اما نه طاق نصرتی می بینم نه گل آرایی از سوی شهرداری و نه شور و شوقی از سوی مغازه دارها. انگار که گرد مرده پاشیدن. این روزها به دلایلی مختلف عصبی هم شده ام، که یکی از عاملهای مهمش، آلودگی صوتی این شهر بی در و پیکر است. آلودگی صوتی در تهران وحشتناک است و گاهی جدا احساس می کنم که سرسام گرفته ام. شاید برای همین باشه که به شدت دلم برای استکهلم و آن اتاق کوچکم که در آن آرامش دارم تنگ شده است. نمی دونم شاید به نوعی دچار شوک فرهنگی بازگشت به کشور شده ام. هرچه هست، چیز جالبی نیست و قضاوت هم نمی کنم. شما هم قضاوت نکنید.

برچسبها: