به فردا سپردن
پشت میز خود نشسته ام. سمت راستم کتابهایی که مشغول به خواندن آنها هستم و همه اشان درباره استارتاپ و راه اندازی شرکت هستند بعلاوه یک پوشه که حاوی برگه های انجمن فرهنگی است که من در حال حاضر به صورت پاره وقت و البته داوطلبانه با عنوان جانشین مدیر کل در آن مشغول به کار هستم. کار سختی است با کلی مسوولیت و برنامه هایی که باید پیاده بشوند و تقریبا اکثریت اوقات فراغت من رو به خودش اختصاص می ده.
در سمت چپ، دو قلمدان که در آنها خودکارهای گوگل و کلی خودکار دیگر که از نمایشگاه ها به من داده اند یا برداشته ام، دارند بر و بر من رو نگاه می کنند آخر من قلم و کاغذ زیاد استفاده می کنم و اگر روزی کم استفاده شده باشن شکوا دارند! در وسط میز هم که نوعروس لپتاپی است که البته دیگر باکره نیست و از ویندوز ویستایش هم اصلا راضی نیستم. نه اینکه ویندوز اکس پی خوب است بلکه کلا الان می فهمم چرا می گفتند سیستم عامل اپل یک سر و گرد بالاتر از محصولات مایکروسافت است و بازگشتن من بعد از یک سال کار کردن با مک به سوی ویندوز یعنی عذاب اما فعلا چاره ای نیست.
گاهی نمی دانم از کجای یک هدف شروع کنم. بیشتر از آنکه روی یک هدف بتوانم متمرکز شوم، نیروی زیادی می گذارم برای اینکه خودم را کنترل کنم که کارهای متفرقه انجام ندهم و لامصب آخرش هم نمی شود. یه وقت فکر نکنید که وقتم را پای تلویزیون و آجیل شکستن و دیدن فوتبال و سریالهای مختلف میگذرانم بلکه وقتم را صرف خواندن می کنم. و این خواندن در تمام زندگی من باعث فلج شدن روزم شده است. من سالهای سال است که آنچنان مشغول خواندن می شوم که از طلوغ و غروب آفتاب هیچ نمی فهمم. قبل تر ها حتی کار به یک وعده غذا هم می کشید. گاهی پرسه زدن ایننترنتی رو هم به آن اضافه کنید دیگر آه از نهادم درمیاد.
هرچند این روزها بهترم و زنددگیم تعادل نسبی دارد اما نمی توانم تمرکز کنم. باور کنید برای رسیدن به یک هدف باید تمرکز داشت وگرنه هنوز میانه راه نرسیدی می شکنی و به هیچ جا نمی رسی.ابتدای این هفته به خودم قول داده ام که پرسه نزنم و از هر گونه خواندن ای که در راستای هدفم نیست سرباز زنم. پرسه زدن های بی هدف رو از پسش بر می آیم اما این عطش خواندن را نمی شود به این سادگی ها خاموش کرد. اژدهای بیدار پراکنده کاری و نچسبیدن به هدف و به خود امید دادن برای فردایی که قراره کارها انجام بشه به درستی و هیچ وقت اون فردا نمی رسه، بساطی است برای خود.
دلم برای ایران تنگ شده. اما وقتی نیست که بازگردم. انگار دهه های متمادی است که از خانواده به دور بوده ام. بعضی از فامیلهای بسیار نزدیک رو حتی 10 سال هم بیشتر است که ندیده ام. دلم مسافرت می خواد و البته جیب خالی اما غمی نیست. جوانی است و بی کله گی و از هفت دولت آزاد بودن. دوستان ناجوانمردانه رفته اند. اکثریت ازدواج کرده اند و گیر زن و زندگی و روزمرگی. ما موندیم و کل دار و ندارمون که می چپه توی دو تا چمدون. سال به سال از کشوری به کشوری دیگر. آینده من همیشه پر از اتفاقات عجیب بوده است. ببینم دست سرنوشت امسال مرا کجای این کره خاکی می اندازد.تفالی زدم و خواجه شیراز درد دل ما را می دانست.
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد / يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر / کز آتش درونم دود از کفن برآيد
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران / بگشای لب که فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش / نگرفته هيچ کامی جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم / خود کام تنگدستان کی زان دهن برآيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان / هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد
تعبیر: در راه رسیدن به مقصود باید اراده ای محکم و راسخ داشته باشی. با دست روی دست گذاشتن و سهل انگاری، کاری از پیش نخواهی برد. از شکست ها تجربه بیندوز و امیدوار باش.
برچسبها: خاطرات

