Wednesday، May 28، 2008

به فردا سپردن

پشت میز خود نشسته ام. سمت راستم کتابهایی که مشغول به خواندن آنها هستم و همه اشان درباره استارتاپ و راه اندازی شرکت هستند بعلاوه یک پوشه که حاوی برگه های انجمن فرهنگی است که من در حال حاضر به صورت پاره وقت و البته داوطلبانه با عنوان جانشین مدیر کل در آن مشغول به کار هستم. کار سختی است با کلی مسوولیت و برنامه هایی که باید پیاده بشوند و تقریبا اکثریت اوقات فراغت من رو به خودش اختصاص می ده.

در سمت چپ، دو قلمدان که در آنها خودکارهای گوگل و کلی خودکار دیگر که از نمایشگاه ها به من داده اند یا برداشته ام، دارند بر و بر من رو نگاه می کنند آخر من قلم و کاغذ زیاد استفاده می کنم و اگر روزی کم استفاده شده باشن شکوا دارند! در وسط میز هم که نوعروس لپتاپی است که البته دیگر باکره نیست و از ویندوز ویستایش هم اصلا راضی نیستم. نه اینکه ویندوز اکس پی خوب است بلکه کلا الان می فهمم چرا می گفتند سیستم عامل اپل یک سر و گرد بالاتر از محصولات مایکروسافت است و بازگشتن من بعد از یک سال کار کردن با مک به سوی ویندوز یعنی عذاب اما فعلا چاره ای نیست.

گاهی نمی دانم از کجای یک هدف شروع کنم. بیشتر از آنکه روی یک هدف بتوانم متمرکز شوم، نیروی زیادی می گذارم برای اینکه خودم را کنترل کنم که کارهای متفرقه انجام ندهم و لامصب آخرش هم نمی شود. یه وقت فکر نکنید که وقتم را پای تلویزیون و آجیل شکستن و دیدن فوتبال و سریالهای مختلف میگذرانم بلکه وقتم را صرف خواندن می کنم. و این خواندن در تمام زندگی من باعث فلج شدن روزم شده است. من سالهای سال است که آنچنان مشغول خواندن می شوم که از طلوغ و غروب آفتاب هیچ نمی فهمم. قبل تر ها حتی کار به یک وعده غذا هم می کشید. گاهی پرسه زدن ایننترنتی رو هم به آن اضافه کنید دیگر آه از نهادم درمیاد.

هرچند این روزها بهترم و زنددگیم تعادل نسبی دارد اما نمی توانم تمرکز کنم. باور کنید برای رسیدن به یک هدف باید تمرکز داشت وگرنه هنوز میانه راه نرسیدی می شکنی و به هیچ جا نمی رسی.ابتدای این هفته به خودم قول داده ام که پرسه نزنم و از هر گونه خواندن ای که در راستای هدفم نیست سرباز زنم. پرسه زدن های بی هدف رو از پسش بر می آیم اما این عطش خواندن را نمی شود به این سادگی ها خاموش کرد. اژدهای بیدار پراکنده کاری و نچسبیدن به هدف و به خود امید دادن برای فردایی که قراره کارها انجام بشه به درستی و هیچ وقت اون فردا نمی رسه، بساطی است برای خود.

دلم برای ایران تنگ شده. اما وقتی نیست که بازگردم. انگار دهه های متمادی است که از خانواده به دور بوده ام. بعضی از فامیلهای بسیار نزدیک رو حتی 10 سال هم بیشتر است که ندیده ام. دلم مسافرت می خواد و البته جیب خالی اما غمی نیست. جوانی است و بی کله گی و از هفت دولت آزاد بودن. دوستان ناجوانمردانه رفته اند. اکثریت ازدواج کرده اند و گیر زن و زندگی و روزمرگی. ما موندیم و کل دار و ندارمون که می چپه توی دو تا چمدون. سال به سال از کشوری به کشوری دیگر. آینده من همیشه پر از اتفاقات عجیب بوده است. ببینم دست سرنوشت امسال مرا کجای این کره خاکی می اندازد.تفالی زدم و خواجه شیراز درد دل ما را می دانست.

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد / يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر / کز آتش درونم دود از کفن برآيد
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران / بگشای لب که فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش / نگرفته هيچ کامی جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم / خود کام تنگدستان کی زان دهن برآيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان / هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد

تعبیر: در راه رسیدن به مقصود باید اراده ای محکم و راسخ داشته باشی. با دست روی دست گذاشتن و سهل انگاری، کاری از پیش نخواهی برد. از شکست ها تجربه بیندوز و امیدوار باش.

برچسبها:



Tuesday، May 27، 2008

یک مک بگیر

یکی از کارهایی که دست اندرکاران شرکت اپل انجام داده اند تولید یک سری آگهی های هست با عنوان"یک مگ بگیرید". در این سری آگهی ها یک پسر جوان با شلوار جین و به قولی نسل جوان و به روز و خیلی بچه باحال به عنوان سمبل کامپیوترهای شرکت اپل که مک نامیده میشن هست و شخص دوم یه آدم تپل عینکی جا افتاده از نظر سنی است که کت و شلوار می پوشه و خیلی رسمیه و تیپ کلاسیک داره و این شخص سمبل ویندوز ویستاست.

بیچاره ویندوز ویستا توی هر کدوم از این اپیزودهای تبلیغاتی یه جورایی ضایع می شه. من از دیدن این آگهی ها واقعا لذت می برم و گاهی از خنده روده بر می شم. در هر صورت این آگهی رو از طریق خود سایت اپل می تونید همه اش رو ببینید که به شدت توصیه می شه(نیاز به نرم افزار کویک تایم دارید) و یا از طریق لینک یوتوب ویدئوها رو مشاهده کنید. این کلیپ هم یکی از سوگلی های منه.



مجموعه کلیپهای تبلیغاتی "یک مک بگیر"

برچسبها: , ,



Monday، May 26، 2008

مارمولک


یادش اصلا نه بخیر وقتی که امارات بودم اما این عکس رو توی آرشیوم پیدا کردم، نوستالژی اومد سراغم. چقدر این فیلم مارمولک مثل توپ صدا کرد اون موقع و اگر جلوی نمایشش رو نمی گرفتن فکر می کنم پرفروش ترین فیلم تاریخ کل سینمای ایران برای سالهای سال می شد. این عکس رو در سیتی سنتر دوبی گرفتم. از قدیم هم گفتن مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه. انقدر از دوبی بدم میاد که آخرش می دونم یه جورایی سر و کارم میفته بهش هرچند اونجا دوستای بسیار خوبی دارم که در هر صورت روزی برای دیدار تازه کردن میرم.

برچسبها:



Saturday، May 24، 2008

طبل بزرگ زیر پای چپ

دیروز سالروز آزادسازی خرمشهر بود. نمی دانم چرا از فیلمهای مستند و شادی مردمان آن زمان من تا به حال حتی یک بار هم از تلویزیون صدا و سیمای جمهوری اسلامی چیزی ندیده ام. اما خب از پدر و مادرم و دیگران شنیده ام. آیا کسی فیلمی از شادی مردم در خیابانها نگرفته بوده که الان در دسترس باشه؟ در هر صورت این پیروزی دلاورانه ایرانی ها رو از یاد نبریم و خون شهیدانی که برای دفاع از وطن رفتند رو پاس بداریم.

دیروز فیلم "طبل بزرگ زیر پای چپ" رو دیدم. فیلمی که اصلا باعث خواب آلودگی من نشد و با اشتیاق تا انتهایش رو دیدم. این فیلم جنگی با ژانر دفاع مقدس تنها 3 بازیگر داره که یکی سرباز آش خور ارتش هست که برای گرفتن برگه خدمت و پاسپورت و رفتن به آن سوی آبها به جبهه اومده. این سرباز ساق پای چپش به شدت مجروح شده است دیگری بسیجی است که پلاکهای رزمندگان شهید شده رو جمع آوری می کنه تا هویت هاشون گم نشه و دیگری ستوان ارتشی است که یک نظامی به تمام معناست و فرمانده آن سرباز آش خور هم هست. جالبه که اینجا 3 طیف مختلف رزمنده رو کنار هم داریم.

داستان هم بسیار جذابه. عراقی ها در سوی دیگر خاکریز و این سه ایرانی در سوی دیگر در کانالهای کنده شده قرار گرفته اند. هوا هم گرمه و دست روزگار چاله آبی در بین دو نیرو قرار گرفته که هیچ کدام نمی تونن دسترسی بهش داشته باشن چون توسط آن دیگری کشته خواهند شد. تمام فضای زمین آنجا پر از جوانان پرپر شده و شهید شده است و در خود کانال هم پر از جسد رزمندگانی هست که به مرور زمان، بویشان بلند شده است.

سرباز وظیفه به دلیل دردی که در پا دارد و گویا او تنها سربازی است که از گردان خودش باقی مونده و بقیه همه کشته شده اند، همه اش در حال ناسزاگویی به مافوق خود است. او از مافوقش متنفر است چرا که اعتقاد دارد او قاتل تمام گردان است و با اینکه می دونسته اکثریت خواهند مرد همه رو به سمت آتشبار دشمنن و به قتلگاه کشونده.

بسیجی که نقشش رو حمید فرخ نژاد بازی می کنه، یک بسیجی شوخ و شنگه که در اون شرایط لبخند می زنه و حتی می رقصه! و خودش رو هم نعش کش می دونه تا کسی که هویت شهیدان وطن رو پاس می داره! و ستوان نظامی در تمام مدت فیلم به سرباز زیر دستش که بهش فحش و ناسزا میده هیچی نمی گه و یا صرفا به خفه شو بسنده می کنه و در صحنه هایی رزمندگان مرده رو خاک می کنه و خاک می ریزه روشون در حالیکه تنها سرهاشون که گرد و خاک گرفته بیرون مونده!

خب این خلاصه ای از فضای فیلم بود. چند چیز در این فیلم جدیده و حساسیت رو بر می انگیزه. اول اینکه آن بسیجی به کار ماورایی و مقدس خودش اعتقادی نداره و خودش رو نعش کش می دونه. یعنی جسد شهیدان یک مملکت رو که احترام زیادی در بین مردمان(لااقل آن روزگار و فضای اون موقع داشته) با لفظ نعش یاد می کنه. دیگری سرباز وظیفه است که مدام به فرمانده اش ناسزا میگه و زده به سیم آخر. جالبه که این سرباز عذاب می کشه که چرا هم رزماش پرپر شدن اما همین شخص در جایی از فیلم از همرزمانش با عنوان اجساد با بوی گند و پوسیده یاد می کنه.

فیلمهایی این چنینی که بیننده رو با چندین چالش روبرو کنه و مبری است از آن کلیشه وار بودن سینما فیلمهای جنگی دهه شصت و هفتاد که همه اش بر فضای روحانی جبهه تاکید داره و خیلی موارد دیگر که همه می دانیم، بسیار جالبه اما از سویی دیگر سوالهایی در ذهن من جوان ایرانی که در جبهه حضور نداشته ام ایجاد می کنه:

به عنوان مثال چرا در فیلمهای جنگی ایرانی همیشه در جبهه ها، بسیجی ها وجود دارند و جانفشانی می کنند و هیچ جایی از ارتشی ها نیست. مگر ارتشی ها نجنگیده اند؟ پس چرا انقدر بی احترامی و ظلم به این قشر از رزمنده ها شده؟ نقش ارتشی ها در جنگ چه بوده. آیا آزادسازی و فتح خرمشهر آن طور که من شنیده ام با تاکتیک و برنامه ریزی صحیح کماندوها و درجه داران ارتش نبوده؟ آیا خلبانان ارتش جانفشانی نکرده اند. نیروی دریایی ارتش پس این وسط چه کاره بوده است که من هیچ فیلمی ندیده ام که از رزمندگان نیروی دریایی ارتش قدردانی کند بلکه بازهم بسیجیان غواصی بوده اند که می جنگیده اند و غیرو...

نقش سپاه پاسداران در زمان جنگ چه بوده است؟ آیا سپاهی هم در غالب بسیجی می جنگیده اند یا خودشان نیروی جداگانه بوده اند؟ آیا در جبهه ها تداخلی بین نیروهای ارتشی و بسیجی رخ نمی داده؟ ارتش بر طبق قانون و فرمان بی چون و چرا استوار است و تاکتیک و حال اینکه بسیج یک موج احساسی و مذهبی به همراه داره که با ذات ارتش منافات داره. در جنگ از احساس خبری نیست بلکه سراسر وحشی گری دو گروه انسان است که به هدف کشتن آن دیگری آمده اند. هرچند که یکی به حق و برای دفاع از ناموس و خاک وطن اومده باشه.

آیا فرمانده بسیجی ها همیشه یک بسیجی بوده یا یک ارتشی هم فرمانده بسیجی میشده و آن وقت چطوری می شود یک گردان بسیجی رو که یک ماه آموزش نظامی دیدن و یک مشت جوان فوق احساسی هستند رو به اطاعت واداشت و یا اینکه بسیجیان فقط فرماندهان بسیجی داشته اند که از تاکتیک نظامی چیزی نمی دانستند و بهایش جان مفت هزاران جوان ایرانی بوده است؟

چرا راجع به این چیزها فیلم نیست و یا اگر باشد انقدر کم است که آدم می ماند پس چه کسانی باید این چیزها رو به ما بگوید. در اینکه فضای جبهه معنوی بوده است شکی نیست اما چه درصدی از نیروها این طور بوده اند؟ چرا که گویا فیلمهایی مثل طبل بزرگ زیر پای چپ می خواهند به من نوعی القا کنند که آدمهایی مثل این جوان بوده اند که انگیزشون دفاع از وطن نبوده، یا برای گرفتن مزایا و غیرو به جنگ آمده اند و یا به راحتی فحش و ناسزا به فرمانده خودشون می دن و همرزمانشون رو نعش تصور می کنن اما سوال اینجاست که چه درصدی این طور بوده اند؟

برچسبها: , ,



Thursday، May 22، 2008

intruders tv

اگر از علاقه مندان پیگیری شرکتهای به اصطلاح وب دویی هستید از سایت intruders نباید غافل بشید. بر و بکس گرداننده این سایت به هر کنفرانس و گردهمایی سرک می کشن و با موسسین و مدیرعامل استارتاپها مصاحبه می کنن. هرکسی برای خودش داستانی داره. از میان ویدئوها حتما توصیه می کنم مصاحبه با علی پرتوی رو از دست ندید. علی که مشخصه بچه خیلی باحال و در عین حال باهوشی هم هست به همراه برادرش حسابی توی دنیای کارآفرینی جا افتاده و واسه خودش گردن کلفتیه.

علی موسس شرکت ilike هست که یک سایت موسیقیه. این سایت با توجه به ژانرهای موسیقی که شما و دوستانتون گوش میدید به صورت هوشمند بهتون گروه موسیقی و شعر معرفی می کنه که طبیعتا قراره به سلیقه شما بخوره. اما یک جا در مصاحبه توضیح میده که چطور وقتی اپلیکیشن فیس بوکشون رو در اختیار عموم قرار دادن یهو منحنی رشد بازدید از صفحه شرکت درحال انفجار میشه و وقتی سرور کم میارن مجبور میشن تو دره سیلیکون درب تک تک شرکت ها رو بزنن و بگن ببخشید یه دونه سرور دارید به ما قرض بدید! و این طوری یک کامیون سرور از در و همسایه جمع کردن تا بتونن به داد سایت برسن و سایت بر اساس تعداد زیاد بازدید کننده نخوابه.

در دنیای امروز کارآفرینی مخصوصا شرکتهای وب دویی چند چیز بسیار مهمه که باید در همون ابتدا بهش فکر بشه. یکی بحث گسترش سرویس در صورت استقبال گسترده از سوی کاربران هست که از همان ابتدا موسسین باید بهش فکر بکنن چه از نظر بنیه مالی و چه از نظر تکنیکی وگرنه مشکل ساز خواهد شد. مثال بارزش همین سایت تویتر که هر چند وقت به چند وقت ریپ میزنه. مساله دیگه که مهمه عکس العمل سریع و برنامه از پیش تعیین شده موسسین هست در مقابل یورش کاربران به سایت. اینجا همه باید آماده کار طاقت فرسا و شبانه روزی بی وقفه باشن چرا که آرزوی هر موسسی همینه که در کمترین زمان ممکن بیشترین تعداد مشتری رو پیدا کنه اما همون طور که بعضا در پستهای گذاشته اشاره کردم قضیه گسترش یک شرکت چه از نظر زیرساخت و چه از نظر نیروی انسانی کاری بسیار سخت و حساسیه و باید با دقت انجام بشه وگرنه علی رغم موفقیت نسبی شرکت، در مرحله رشد با کله میره به سمت سقوط.


intruders.tv
مصاحبه با علی پرتوی

برچسبها: , , ,



Monday، May 19، 2008

مدرسه استارتاپ

مدرسه استارتآپ در واقع همایشی است که هر ساله در دانشگاه استنفورد برگزار میشه و آدمهایی که به نوعی درگیر دنیای کارآفرینی هستند دعوت میشن برای سخنرانی. علاقه مندان به دنیای کارآفرینی رو دعوت می کنم به نگاه کردن ویدئوهای سخنرانی های امسال. آدم خیلی چیزا یاد می گیره. مثلا از بین کلیپها، سخنرانی برنامه نویس ruby on rails بسیار برام جالب بود که بسیاری از دغدغه های بی مورد شرکتهای نوپا و استارتاپها رو به سخره می گرفت.

سخنرانی جف بزوس مرد شماره یک سایت معروف آمازون هم چیزی جز تبلیغ برای سرویس های وب شرکت آمازون نبود. اما در این میان سخنرانی آقای "پل گراهام" من رو شگفت زده کرد. من قبل تر هیچ فیلمی از پل ندیده بودم و فقط چندین مقاله که نویسنده اش بوده، مطالعه کردم که الحق مقالات خوبی بودند. اما در این ویدئو فهمیدم که این شخص رو خداوند برای ایراد سخنرانی نیافریده. در بخش پرسش و پاسخ بسیار بد عمل می کنه و عملا جواب بعضی سوال کنندگان رو چرت و پرت تحویل میده. یکی بهش بگه مرده حسابی وقتی نمی تونی جمله ات رو سرهم بندی کنی چرا آخه حرف می زنی و دهنت رو باز می کنی.

حالا ممکنه بگید چرا من شاکی شدم. راستش اینه که تا دلتون بخواد من در کنفرانس ها، همایش ها و گردهمایی های کارآفرینی شرکت کرده ام. بسیاری از سخنرانها متاسفانه اصلا فن بیان ندارن و جونشون درمیاد حرف بزنن یا اصلا از موضوع منحرف می شن و یا انقدر شل و ول حرف می زنن که آدم خوابش می گیره، یا اسلایداشون خالی از محتواست و خلاصه پرزنتر خوبی نیستند. ممکنه که کارآفرین خوبی باشند و یا یک موسس شرکت با شم تجاری بسیار قوی ولی متاسفانه نمی تونن این دانش رو به دیگران منتقل کنن و برای من نوعی، زجر آور میشه نشستن پای حرف این آدما و گوش دادن به اونها چون عملا وقت آدم رو تلف می کنن و خودشون هم نمی دونن چی می گن. اینجاست که برگزار کننده یک مراسم باید این آدم ها رو شناسایی کنه و اصلا دعوت نکنه یا اگر هم دعوت کرد وقت بسیار بسیار کمی بهشون بده که حوصله آدم رو سر نبرن.

سخنرانی های مدرسه استارتاپ 2008
سخنرانی برنامه نویس روبی

برچسبها: , , ,



Sunday، May 18، 2008

باب کوته بین

اگر دنبال منابع خوبی برای کارآفرینی می گردید حتما می بایست سری به startup nation بزنید. این شرکت که توسط دو برادر تاسیس شده امکانات و تسهیلات خوبی برای کارافرینان ایجاد کرده و مقالات رایگان خوبی هم در سایت می تونید پیدا کنید.

یکی از سری ویدئو کلیپهایی که من بسیار خوشم اومد با نام "باب کوته بین" نامگذاری شده و قضیه یک کارآفرینه که همیشه اشتباه می کنه و کارهایی رو که نباید بکنه انجام میده.(البته متاسفانه فقط 3 کلیپ تا به حال درست شده). مثلا قسمت اولش واقعا جالبه. اینکه وقتی یه سرمایه گذار پیدا کردید همه اش فکر پول نباشید و دقیقا بفهمید در قبال این سرمایه گذاری چه وظایفی رو از شما انتظار دارن وگرنه در انتها بدجوری به ضررتون تموم میشه. مثلا هیچ فکر کردید در قبال پولی که قراره سرمایه گذاری بشه در شرکت شما، چقدر از سهام شرکت باید واگذار بشه؟ وب سایت رو از دست ندید که یک معدن طلاست.

برچسبها: ,



Saturday، May 17، 2008

حرف نزن و عمل کن

همه ما دلمون می خواد به هدفهای مختلفی توی زندگیمون برسیم ولی خیلی هاش در حد حرف می مونه. بیش از اینکه برای تحقق این هدفها کار و تلاش بکنیم، راجع بهشون حرف می زنیم و فکر می کنم در فرهنگ ایرانی این قضیه بسیار مشهود باشه. کافیه پیش خودتون فکر کنید که از سالهای پیش حرف چه چیزهایی رو زدید و بهش نرسیدید و چرا؟

اخیرا یکی از غولهای بزرگ دنیای آی تی، یعنی شرکت آی بی ام شعاری رو انتخاب کرده و سرمایه زیادی برای این شعارش داره خرج می کنه و به قولی مانور میده و اون هم چیزی نیست جز حرف نزن و عمل کن. این رو برای خودم نوشتم که روزی ده ها بار به خودم لعنت می کنم که چرا هر شب قبل از خواب ناراحتم که زبان سوئدیم رو اون طور که می خواستم، تمرین نکرده ام. حرف نزنیم بلکه عمل کنیم.

برچسبها:



Friday، May 16، 2008

واکوپا


در دنیای وب 2.0 همه چیز قابل اشتراک است. من ساعتهای متمادی وقتم رو به پرسه زنی در وبلاگ "لایف هکر" گذرانده ام فقط و فقط برای اینکه بفهمم گیکها و کسانی که به بازدهی کاری و زمانی ارزش می گذارند از چه نرم افزارهایی روی سه پلتفرم مک، ویندوز و لینوکس استفاده می کنند. و همیشه دوست داشتم بدونم که دوستانم از چه نرم افزارهایی استفاده می کنن تا من هم بهترینشان رو انتخاب کنم و راحت تر با کامپیوترم کار کنم.

واکوپا سرویسی هست که با عضو شدن در آن و نصب یک برنامه کوچک، کامپیوتر شما رو زیر نظر می گیره و هر نرم افزاری که استفاده می کنید رو در پایگاه داده آنلاین خودش نگاه داری می کنه و لیستی از نرم افزارهایی که شما و دوستانتون استفاده می کنید هم به نمایش درمیاره و آمار جالبی در اختیارتون قرار میده. من این طوری می تونم ببینم که دوستام از چه نرم افزارهایی استفاده می کنن و اگر دلیل انتخاب نرم افزار رو هم نوشته باشن دیگه چه بهتر. نگران نرم افزارهای کرک شده هم نباشید. این سایت کاری نداره که برنامتون اصله یا کرکه. اون فقط اسم نرم افزارها براش مهمه. از واکوپا استفاده می کنم برای افزایش بهره وری.

حساب کاربری واکوپای من
واکوپا چیست؟ - از وبلاگ نیما(عصیان)
وبلاگ لایف هکر

برچسبها: , ,



Thursday، May 15، 2008

لنگ حمام؛ دستمایه کار هنری



حتما تا به حال نام نیما بهنود طراح لباسهایی که با خط نستعلیق تزیین شده اند را شنیده اید که بسیار زیبا هم هستند. اخیرا نیما "لنگ" حمام را دستمایه کارهایش کرده و هنرش را در یکی از پوشش هایی که ریشه در فرهنگ ما داره اما همگی به عنوان جوادترین و بی ارزش ترین پارچه از آن نام می بریم، استفاده کرده است. همان لنگی که برای من پوششی برای مردهای پشمالوی در حمام های عمومی زمان قدیم بوده است و یا همان پارچه قرمز رنگی که رانندگان تاکسی با آب جوی ماشینشون رو تمیز می کنن. اما همون طور که می بینید با هنر نیمای عزیز، این هم زیبا شده و طبیعتا حتما از جنس مرغوب برای پارچه اش استفاده کرده. خب وقتی طرح چفیه در میان اروپایی ها مد می شه چرا لنگ ما نه! فرهنگ ما دریای از چیزهایی ست که می توانیم به عنوان هویت خودمان به دیگران نشان دهیم و آدم وقتی میاد خارج از کشور می فهمه که هر چیزی چه ارزشی داره حتی چیزهایی که فکرش رو نمی کنه و به نظرش مسخره میاد.

بچه که بودم آشنایی از آمریکا پس از سالهای سال آمده بود ایران. این آشنای ما در و دیوار و قالی و گبه رو می بویید. عاشق چهار راه استامبول بود و وسایل قدیمی ایرانی که آنجا به فروش می رفت. قیمت هم برایش فرقی نمی کرد و اگر پدر من و یا اطرافیانش نبودند مغازه دارهای بی انصاف مثل یک گرگ خیره بر جیب او. اون زمان شاید برای مایی که در ایران زندگی می کردم درک حس و حال او امری غیر ممکن بود. من هرگز آن وقت نمی دونستم که آن آشنای ما چه حس و حالی داره اما الان خوب درک می کنم. من سه ساله که ایران نیومدم اما میدونم وقتی برگردم در و دیوار خانه را خواهم بوسید و حتما همون تهران پر دود و اعصاب خورد کن رو برای مدتی دوست خواهم داشت. هویت ایرانی نعمت بسیار بزرگی است. قدرش رو بدونیم و برای زنده کردن و معرفیش به دیگران کوشا باشیم.

برچسبها:



Tuesday، May 13، 2008

قدرت " نه "

امروز شانس بزرگی در زندگی رو از دست دادم. چیزی که بسیار دوست داشتم و آرزویی که برباد رفت. راستش رو بخواهید این بار اولی نیست که من وازه "نه" را می شنوم. من در زندگیم بارها و بارها این واژه را شنیده ام و سختی هضم کردنش را روزها و شبها چشیده ام. گاهی قلبم می شکنه، گاهی تا روزهای متمادی در خود فرو می رم و گاهی هم چند ساعتی گیج می شوم و مات و مبهوت به خاطر تمام وقت و انرژی که گذاشته بوده ام و بعد همه چیز فراموش میشه. شاید این استوار بودن و از صفر آغاز کردن را از پدرم به ارث برده ام. او بارها و بارها از صفر و حتی زیر صفر شروع کرد.

در میان قهرمان های کودکی من بیش از آنکه کارکتر فیلمها و کارتونها باشند، دانشمندان و نویسندگان قرار داشتند. ژول ورن، لوئی پاستور، ابوعلی سینا، توماس ادیسون، امیر کبیر، انیشتین، ماری کوری و بسیاری دیگر. اما در میان همه قهرمانان یکی رو بسیار دوست می داشتم و آن ادیسون بود. شخصیتی با بیش از هزار و پانصد(چیزی که آن زمان خوانده بودم) اختراع و فراز و نشیب های بسیار. نمی دونم چرا که من به شدت با ادیسون همذات پنداری میکردم و فکر می کردم روزی روال زندگی من هم مثل او خواهد بود.

من دانشمند نشدم اما سخت کوشی و شکستهای بسیار به سراغم آمد. ادیسون هزاربار یک سیم را آزمایش کرد تا جهانی رو روشن کنه، و من از او یاد گرفتم که سخت کوش باشم و پشتکار داشته باشم. صبوری جزو جدا ناشدنی رسیدن به هدفهاست. همان زمان که باید شبها و روزها تلاش کنی و سپس آرام باشی در انتظار جواب. کاری بس طاقت فرسا.

من امروز یک "نه" دیگر را گرفتم. چیزی که برایش خیلی زحمت کشیده بودم تا حتی به پروسه اش برسم اما خب حتما به اندازه کافی خوب نبوده ام. من بیش از آنکه در زندگیم جواب "آری" بگیرم، پاسخ "نه" را گرفته ام. روزگار به من ثابت کرده که در پشت هر تغییر راهی، هدفی نهفته است. سالهای قبل وقتی طعم شکستی را تجربه می کردم، گریه می کردم اما این روزها قویترم و مدت کوتاهی نیاز دارم که قوایم را بر چیزهایی که می خواهم دوباره متمرکز کنم.

من آرزوهایم را از امروز بر دیوار می زنم و برای تک تکشان تمرکز می کنم تا تمام این ناداشته ها و "نه" ها تبدیل به "آری" شود. یادتان باشد هر که هستید و هرکجا که هستید هیچوقت نگذارید که یک شکست، زندگی شما رو تباه کنه. همیشه دوباره بلند شید و به راه ادامه بدید. تصوری که من همیشه از زمان شکست داشته ام اینست و با شما قسمتش می کنم؛ جاده ایست که در هر دو طرف درخت و در انتهایش افق زیبا و خورشید در نیمه آسمان خودش رو آماده می کنه که پایین بیاد و غروب کنه و من با سرعت زیاد در حال دویدن. آن وقت گاهی زمین می خورم و کمی زخمی میشم و گاهی مثل این بار در سر یک دو راهی به شدت به خاک می خورم و خونین. اما هر بار همان طور که روی زمین افتاده ام، سرم رو ابتدا به سمت خورشید بلند می کنم، کف دستهایم رو به زمین فشار می دم و آنگاه به کمک نیرویی که از بیرون مراقب من است، بلند میشوم و شروع می کنم بسیار آرام راه رفتن تا وقتی که آماده شوم برای دویدن در ادامه مسیر. قدرت "نه" رو هرگز فراموش نکنید.

برچسبها:



Sunday، May 4، 2008

venture cup

هر سال یک مسابقه کارآفرینی به نام venture cup در سوئد برگزار میشه و کل کشور سوئد به چند منطقه تقسیم میشه. مثلا استکهلم طبیعتا در قسمت شرقی سوئد هست و با باید تیمهای شرق کشور مسابقه بده تا پس از اعلان شدن برنده های هر منطقه برن برای فینال و بعد هم شرکت در مسابقات آمریکا.

هفته پیش رفته بودم در همان مجموعه ساختمانی که مراسم نوبل برگزار میشه که ببینم چه تیمهایی قهرمان میشن. من هم بیزنس پلانم رو در این مسابقه شرکت داده بودم(در مجموع 929 ایده امسال ثبت شده بوده)، هرچند که اصلا وقت نکردم بسیاری از قسمتهاش رو تکمیل کنم و چون دست تنها هم بودم و در جریان نقل و انتقال و بازگشت به استکهلم، عملا چیز جالبی از آب درنیومد و در نتیجه هیچ امیدی هم نداشتم که برنده باشم. اتفاقا یکی از دوستان بسیار خوبم رو پیش از آغاز مراسم اونجا دیدم و بعد از خوش و بش معلوم شد که تیم اونها هم در مسابقه شرکت کرده.

مراسم که برگزار شد نوبت رسید به انتخاب ده تیم برتر که با تمام افتخار باید بگویم 2 تا از تیمها، بچه های ایرانی بودند. خیلی خوشحال شدم و حسابی کیف کردم. بعد از اعلان 10 تیم برتر، نوبت اعلان جایزه بهترین تیم منتخب بود که نهایتا به دوست من و تیمش رسید. انگاری خود من رفته بودم اون بالا. عالی بود. حسابی در حال شادی کردن بودن. متاسفانه چون سرشون شلوغ بود نتونستم که با امید، دوست بسیار خوب و سخنگوی تیم در اون مراسم، گپی بزنم ولی قول گرفتم که در سریع ترین زمان ممکن، یه قراری باهم داشته باشیم و شاید مصاحبه ای هم با امید داشته باشم که ببینیم چی کار میکنن. معنای اسم شرکتشون هم میشه"چشم" اما سایتشون فعلا اطلاعات مفیدی نمی ده که دارن چی کار می کنن ولی بوش میاد که ایده شون خیلی خوب باشه و حسابی هم مارکت داشته باشه. این رو به خاطر این حدس می زنم که تک و توک بچه های تیمشون رو می شناسم و می دونم حرفه ای هستن. امیدوارم بازم جایزه ببرن و ما هم کیف کنیم. ای کاش یه همچین مراسمی در ایران برگزار میشد یا لااقل سمینارهای کارآفرینی با حضور جوانان و نه آدمهای عصا قورت داده که میشد راجع به اخبار روز دنیا بحث کرد، کارگاه آموزشی گذاشت و شبکه های دوستی ایجاد کرد. حیف که ایران انقدر عقبه در حالی که مطمئن هستم جوانان ایرانی هیچ کمبود دانشی نسبت به همتایانشون در خارج از کشور ندارن.

لینکهای مربوطه:
سایت رسمی venture cup
سایت رسمی شرکت اُکلوس

برچسبها: , ,



Saturday، May 3، 2008

تویت کردن

وقتی که دو سال پیش سایت تویتر راه افتاد، من لینکش رو در یکی از وبلاگهایی که اخبار وب 2.0 رو پوشش می دادن خواندم و نگاهی به دیکشنری کردم که ببینم آیا سوادم نم کشیده و یا اینکه این تویتر کردن همان"چه چه" زدن خودمان است. اما هرچه فکر کردم متوجه ارتباط چه چه زدن با این سایت و کاربرد آن نشدم. اعتراف می کنم که سایت تویتر آخرین سایتی بود که به ایده اش به عنوان سرویسی مسخره و بی خود نگاه کردم و همین تجربه به من یاد داد که دیگر هرگز به هیچ ایده ای به دید تمسخر نگاه نکنم.

تویتر کاربردهای فراوانی داره و جالب بدونید آنقدر سیطره و سایه این سرویس در دنیای وب گسترده شده که عملا رقبایش هرچقدر دارن دست و پا میز نن به پای تویتر نمی رسن و تعداد کاربران تویتر به طور کامل بازار رو مونوپلی کرده. حتی خرید سرویس جایکو فنلاندی توسط گوگل هم راه به جایی نبرده. یکی از چیزایی که من خیلی از گوگل شاکیم. جایکو می تونست جایگزین بسیار مناسبی برای تویتر باشه چرا که در اون زمان امکاناتی داشت که تویتر به هیچ عنوان نداشت اما متاسفانه نمی دونم بر و بکس تیم بعد از خریدشون توسط گوگل چرا به اعماق تاریخ پیوستن. امیدوارم لااقل بعد این مدت با یه سرویس خفن به علاقه مندان پاسخ بدن

جالبه بدونید که داره یه فعل جدید هم باب میشه در دنیای وب که همانا فعل "تویت کردن" است. البته فکر نمی کنم تیم برندینگ سایت تویتر از این قضیه خوشش بیاد ولی فعلا که اگر کسی بخواد بگه یه پیغام کوتاه میکروبلاگی فرستادم میگه تویت کردم حتی اگر از سایر سرویس ها و سایت های جایگزین استفاده کرده باشه. از دیگر جالبی های تویتر اینه که این سایت هنوز هیچ ایده ای برای سودآوریش نداره و هنوز نمی دونن که چطوری از این سایت پول دربیارن! این در حالیه که تا به حال چند ملیون دلاری صرف این سایت شده. البته همین جا اضافه کنم که چند روز پیش نسخه ژاپنی سایت راه افتاده که گویا از اون طریق، راهکارهایی برای به دست آوردن پول اندیشیدن.

من به تازگی در تویتر فعال شدم و شما می تونید لینکها و نظرات صریح من رو به زبان انگلیسی ساده درباره کارآفرینی، وب 2.0، تاسیس شرکت، استارتاپها، بیزنس پلان، و دید من نسبت به مسائل دور و بر و روزمره دنبال کنید. حتما در تویتر عضو بشید و مواظب باشید که مثل خیلی از دوستان به خزعبل نویسی و اعتیاد تویتری نیفتید. به جنگل تویتر خوش آمدید!

آدرس تویتر من

برچسبها:



Thursday، May 1، 2008

کتاب تویتری

حتما تا به حال سایت تویتر رو دیده اید و باهاش آشنایی دارید. اگر بخوام در یک جمله این سایت رو معرفی کنم باید بگویم این سایت یک سیستم ماکروبلاگینگ است که هر نوشته شما تنها 140 کاراکتر طول داره و استفاده های بسیاری ازش میشه کرد. از به روز رسانی حالت و رفتارتون در روز مثل "الان خوابم میاد" یا " تف به این زندگی" تا به اشتراک گذاشتن نحوه ترک سیگار و سایر قضایا.

مدتهاست که می خواهم کتابی بنویسم که از توییتر استفاده کرده باشم. یعنی هر پاراگراف یا جمله تنها 140 کاراکتر. فعلا که وقت کافی ندارم که بتوانم روی این پروژه ام کار کنم اما سعی می کنم در اولین فرصت حتما انجامش بدم. این کتاب راجع به وب 2.0 خواهد بود در ضمن اگر تویتر باز هستید حتما اکانت من رو به لیست دنبال کنندگانتون اضافه کنید.

لوازم اعتیاد به تویتر:

اکانت پژمان در تویتر
تویرل: برنامه بسیار عالی برای مدیریت تویتر
تویترفاکس: افزونه تویتر کردن برای فایرفاکس

برچسبها: