Wednesday، August 27، 2008

دانش آموزان مدرسه راهنمایی مفتح

راستش امروز دلم گرفته. گفتم گور پدر استارتاپ و پروژه و بقیه دوندگی های روزمره. اتفاقی آهنگ "تاک" از خواننده خوب کشورمون سیاوش قیمشی رو شنیدم و پرتاب شدم به گذشته ها. زمانی که ابتدای نوجوونی بود. داشتیم می رفتیم اردوی مشهد.. شب بود و بچه ها اکثرا خوابیده بودند و من و چند تا از بچه شیطونای اردو توی اتوبوس با هم حرف می زدیم. یاد امیر بخیر که هر سه سال راهنمایی رو رفوزه شده بود و فکر می کنم اون موقع 17 یا 18 سالی داشت(لابد چند سالم دبستان رفوزه شده بود). یه پسره دیگه هم بود به نام گلشنی که اونم سنش بالا بود و هر سال راهنمایی رو رفوزه شده بود. اینا هیکل گنده های اردو بودن یه جورایی مراقب ما کوچولو موچولوها!

احمد اناری داشت با واکمنش آهنگ "تاک" رو گوش می داد. من تا اون موقع سیاوش قمیشی رو نمی شناختم. واکمن رو ازش گرفتم و شروع کردم به گوش دادن. چه نوای دلنشینی داشت. چه شعر قشنگی. عاشقش شدم. یادش بخیر اردوی مشهد که در نمازخانه یک مدرسه اسکان داده شدیم و روزها و عصرها می رفتیم گردش و شبها هم بعد از نماز، گفتگو و شیطون بازی و یک فیلم هم برامون پخش می کردن و بچه ها کنار همدیگه تخمه می شکستن و شوخی می کردن و شاه و وزیر بازی می کردیم و گذاشتن سبیل آتشین های خفن و صد البته فوتبال در حیاط مدرسه که خیلی کیف می داد. از هفت دولت آزاد بودیم.

ماجراهای رفتن به حموم عمومی که هر چند تایی رو می کردن داخل یک حموم نمره و کرکر خنده های داخل حموم و ترس از اینکه دوستانمون یه وقت جاییمون رو نبینن که بخوان شروع کنن مسخره بازی. طرقبه و کبابهای عالیش، پارک سنگی، فردوسی و عکس دست جمعی که با هم آنجا گرفتیم و من هنوز دارمش. چلوکباب ها و قورمه و قیمه ای که بعد از افطار می خوردیم چون آن موقع عید مصادف شده بود با ماه رمضان. همیشه دنبال فرصت طلبی بودم که سر بهترین میز بشینم. چون دوست داشتم از مصاحبت با اطرافیانم لذت ببرم. لب به نینوش. منتظر می ماندیم تا "الف" اذان را بگویند. همچین که می گفت "الله" دیگر امانش نمی دادیم که برسد به "اکبر" و نوشابه رو سر می کشیدیم و روزه رو باز می کردیم و گاهی به خاطر آنچه که شنیده بودیم روزه رو با نان و نمک باز می کردیم و بعدش آب از لب و لوچه آویزون منتظر اومدن غذاهای چرب و نرم. انقدر می خوردیم که می ترکیدیم.

علی ابویی بود. یک دلقک به تمام معنا. هرگاه با او می نشستم، دلم از خنده درد می گرفت. علی کجایی؟ 15 ساله که ازت هیچ خبری ندارم. خیلی با نمک بود. اوه. حسابی پرتاب شدم به دوران راهنمایی. نمی دونم چه جوری جمع و جورش کنم و بنویسم. مدیر آن سالها آقای شهبازی بود. عاشق این مرد بودم. مردی درستکار بود. مدیریت خوبی داشت و پاچه خوار هم نبود. شاید برای همین بود که خیلی زود او را برکنار کردند! آقای عیار مربی پرورشی ما بود اما نه از آن چرکوهای ابلهشان. مردی تحصیل کرده و روان شناس.

شیطنتهای اردو هرگز فراموشم نمی شود. روزهای آخر که بازار می رفتیم و برای خونه سوغاتی می خریدیم. انواع مهر و تسبیح و جا نماز و از این قبیل. رفتن حرم که ماجراهای خاص خودش را داشت. من چون جثه ای کوچک داشتم و خیلی های دیگر، برای اینکه به ضریح دست بزنیم و از سویی زیر دست و پا له نشویم، یادم میاد که بچه های درشت و سن بالای گروه قلاب می گرفتند و ما را پرتا می کردند بالا. من هم رفتم و خوب یادم هست که پایم رفت توی چشم یکی ولی خب دست زیدیم به ضریح. این که میگه انشالله دستت برسه به زری همینه ها. با اعمال شاقه خلاصه مستفیض شدیم.

امیدوارم از اون بچه های مدرسه راهنمایی مفتح که سر خیابون دولت بود و فکر می کنم همچنان هم باشه، کسی اینجا رو بخونه و یه چندتاییشون رو بتونم پیدا کنم. دوران راهنمایی بهترین دوران تحصیل من بود. خیلی دوستش داشتم. معلمهای خوب. مدیر خوب و من هم سوگولی و شاگرد اول مدرسه. هرچقدر که در راهنمایی کیف کردم در دبیرستان زجر کشیدم. بوی لجن می داد. اه ولش کن اصلا. برگردیم سر خاطرات خوب.

اردوی مشهد که یکی مثل من یک ساک کوچک داشت(همیشه سبک سفر کرده ام) و خیلی های دیگر چمدانهای بسیار بزرگ و حتی با بقچه اومده بودند. در بقچه شان از شیر آدمیزاد تا جوراب مرغ هم پیدا می شد مثل همان قصه های مجید که می خواست بره اردو...هاها... والیبالی که با توپ دولایه با امیر بازی می کردم! و وقت باختن لجم درمیومد و می خواستم بزنم زیر گریه. صبح های زود بسیار سرد مشهد که چه عذابی بود از رخت خواب گرم پاشدن و رفتن به سمت توالت های مدرسه در طبقه پایین که چون فضای بسته نبود، سرما می زد به وسط استخونت تا هم بری دستشویی و هم وضو بگیری. می لرزیدیم و وضو می گرفتیم و اون وقت عین فشفشه می رفتیم توی نماز خونه گرم و منتظر می شدیم تا مدیرمون هم بیاد و نماز صبح رو بخونیم. هنوز اون سرما و لذت ورود به گرمای نمازخونه یادمه.

بعد از نماز مغرب و عشا هم دعای فرج امام زمان می خوندیم که برامون روی تخته سیاه به بزرگی نوشته بودند ولی خب من دیگه از حفظ شده بودم و بعدشم مدیرمون یه مروری از روزی که گذروندیم می کرد و اگر حرفی داشت می زد و بعدش دیگه بچه ها برای خودشون بودند که بازی کنند و یا تلویزیون و غیبت و پچ پچ و سر به سر همدیگه گذاشتن. من تو دسته بچه معروفها بودم و یه جورایی اینا بقیه رو زور می کردن که بخوابن و بعدش تا نیمه شب خودشون صبحت های آتشین می کردن. از جوک های مثبت سیزده بگیر تا سکس و پورن و از این جور چیزا که اون سنها می طلبه. ما هم چشم و گوش بسته. تازه همون موقعی بود که اکثرا بلوغ شده بودیم و ابتدای راه و عشق این حرفا و هرچیزی که به جنسیت و دختر ربط داشت کلا برامون جذاب بود.

حالا اینجا نشستم، پشت لپتاپ و غرق در انبوه کار. اگر روزی به ایران بازگردم، دوست دارم برم مدرسه ام رو ببینم. آدمای قبل رو پیدا کنم. خاطرات گذشته رو مرور کنم. دوستی ها رو مرور کنم و سر در دامان مادر بخوابم. یک خواب آرام. دنیای غرب با همه خوبی هایش، آن صفا و دوستی های ایرانی را ندارد. نمی شود این چیزها را از مغازه خرید. اینها خیلی ارزشمند هستند. خیلی.

برچسبها: ,



Tuesday، August 26، 2008

آدمهای باهوش، آدمهای باهوش را می شناسند

گوگل، شرکتی است که از همان بدو تشکیل، نوع آوری های بسیاری داشته است و به راستی یک خط شکن در بین سایر شرکتهاست. یکی از این فرقها در نحوه استخدام کارمندانش است. در گوگل احترام زیادی به دانشجویان دکترا و دارندگان مدرک دکترا می گذارند. این در حالیست که اصولا در دنیای بیزنس و شرکتهای بزرگ، داشتن دکترا الزاما به عنوان معیاری برای بررسی توانایی های شما نیست اما گویا موسسین گوگل نظر دیگری دارند(شاید چون خود ایده گوگل از داخل یک پروژه دکترا در آمد). آنها همیشه در گوگل به دانشگاه های خوب سرک می کشند و دنبال دانشجویان نخبه هستند و اعتقاد دارند یک دانشجوی عالی در یک دانشگاه قوی طبیعتا حرفی برای گفتن باید داشته باشد.

از سویی دیگر گوگل به تعداد زیاد مصاحبه هایش معروف است. مثلا بین 8 تا 15 مصاحبه که برای یک سمت شغلی از شخص متقاضی به عمل آورده می شود و این در حالیست که تازه باید از انتهای قیف بسیار تنگ پذیرش رزومه رد شوید. متاسفانه نمی توانم بگویم که گوگل چقدر رزومه دریافت می کند اما باور کنید وقتی در یک جلسه آمار رو دیدم، مغزم سوت می کشید. گوگل در پذیرش بسیار سخت گیر است. شاهد دیگر این مدعا کارها و سمت های خالی اعلان شده در سایت گوگل است. مثلا برای کارهای سوئد به شخصه چندین سمت را می بینم که تقریبا دو سال است که همچنان از روی سفحه برداشته نشده است. یعنی آنکه گوگل حاضر است حتی ضرر بدهد و یا فشار کاری را تحمل کند اما آنقدر صبر کند تا شخصی که به اصطلاح خودشان گوگلی است و حال و هوای مناسب با شرکت را دارد پیدا کنند که طبیعتا کار آسانی نیست.

اما با همه این حرفا گوگل رشد بسیار سریعی دارد و هر هفته چند ده نفر به کار گرفته می شوند. از سمت های پایین و ابتدایی گرفته تا مدیران اجرایی و مدیران پروژه و تکنیسین و غیرو... پس این آدمها از کجا سر و کله اشان پیدا می شود؟ شاید این همه مقدمه چینی تازه رسیده باشد به موضوع مورد نوشتار امروز.

در گوگل شعاری هست که می گوید: آدمهای باهوش، آدمهای باهوش را می شناسند. این یعنی آنکه درصد بسیار بالایی وجود دارد که کارمندی که در گوگل پس از گذشتن از هفت خان رستم و وارد شدن به شرکت، بتواند از بین همکاران سابق، افراد فامیل، دوستان و آشنایان کسانی را معرفی کند که بتوانند مورد بررسی و شانس استخدام قرار بگیرند و این یعنی یک گنج بزرگ برای گوگل.

حتما می دانید که هزینه پایه پیدا کردن یک کارمند معمولی در شرکتی مانند گوگل که مته لای خشخاش می گذارد و هر سوراخی را سرک می کشد تا آدمهای باهوش رو به تور بیندازه بسیار بالاست. هزینه به چند صد هزار دلار و گاهی حتی به میلیون دلار هم خواهد رسید مخصوصا برای مدیران اجرایی که اولا جای خالی هر روزشان باعث هزینه خواهد بود، ثانیا پرسنلی که بخواهند این افراد را پیدا کنند و یا رزومه بخوانند و وقتی که از سایر مدیران گرفته میشود تا شخص جدید را مورد مصاحبه قرار بدهند و هماهنگ شدن کارمند جدید با تیم و بسیاری موارد دیگر، همه باعث میشوند که استخدام یک شخص دارای هزینه سنگینی باشد.

گوگل از طریق همین شعار سعی می کنه که از این هزینه سرسام آور تا اونجا که می تونه کم کنه و همین عامل باعث شده درصد بالایی از کارمندان گوگل، کسی را معرفی کنند که بعدا او نیز کارمند گوگل شده است. در اینجا طبیعتا پالایش اول توسط خود شخص معرف صورت خواهد گرفت چرا که او هرگز کسی را معرفی نخواهد کرد که درصد رد شدنش بسیار زیاد باشد چرا که از اعتبار او در پرونده کاریش خواهد کاست.

از سویی دیگر، مطمئتا شخصی که توسط یک گوگلر معرفی می شود، رزومه اش ارزش نگاه کردن دارد برای همین از استخر بزرگ رزومه های دیگر نیز همان اول جدا می شود. همچنین وقت کمتری تلف خواهد شد تا در مصاحبه ها متوجه بشوند که آیا شخص معرفی شده کارآمد خواهد بود یا خیر چرا که باز مطمئن هستند گوگلری که او را معرفی کرده حتما با سنجیدن موارد این کار را انجام داده.

جالبه بدونید که پشت در توالتهای گوگل زیاد میشه از این آگهی ها دید که میگن کسی رو مثلا برای فلان پوزیشن معرفی کنید و چنانچه اون شخص کارمند رسمی گوگل هم بشه پول خوبی گیر شما می آید. یعنی به ازای معرفی و استخدام رسمی دوستانتان پول خوبی هم میشه به جیب زد.

برچسبها: ,



Sunday، August 24، 2008

آلپاچینو و رضا کیانیان مجازی!

تصور کنید که رضا کیانیان در محل فیلم برداری در ایران است و درحال بازی در یک فیلم هالیوودی. این در حالیست که آلپاچینو که هنرپیشه مورد علاقه من هم هست در استودیویی در هالیوود، در همان فیلم رضا مشغول بازی است! فکر می کنید غیر ممکن است؟.



اخیرا یک شرکت در زمینه سه بعدی سازی انیمیشن صورت، کاراکتری را بوجود آورده است به نام امیلی. در واقع امیلی یک صورت مجازی است که بر روی اندام یک هنرپیشه واقعی گذاشته شده است. درست است که امیلی هنوز جای کار بسیار دارد تا کاملا واقعی به نظر برسد اما با پیشرفت سریع تکنولوژی این امر خیلی زود میسر خواهد شد.

این تکنیک افق بسیار جدیدی را در سینمای جهان باز خواهد کرد. مثلا اگر در فیلم مودر نظر نیازی به صحنه های بدل کاری باشد، حال کارگردان یک کاراکتر کاملا شبیه سازی شده رضا کیانیان یا آلپاچینو رو در اختیار داره تا توسط جلوه های ویژه هر کاری که می خواهند در دنیای مجازی شبیه سازی شده بتوانند انجام بدهند. یا تصور کنید هنرپیشه های معروف می توانند تصویرشان و نامشان را به کمپانی های بازی سازی بفروشند و مثلا آقای پاچینو با همان صدا و میمیک های صورت و قد و قواره در یک بازی سه بعدی کامپیوتری ظاهر شود.

این مقاله رو نوشتم تا تنها دریچه ای گشوده باشم به دنیای آینده نزدیک. سوالهای بسیاری مطرح می شود. مثلا آنکه چنانچه یک کاراکتر زیبای کاملا مجازی ساخته بشود که طبیعتا چون توسط برنامه نویس و طراح ساخته شده می تواند بر خلاف انسان هیچ نقصی نداشته باشد( آن خانم لباس قرمز را در هنگام آموزش های نئو در فیلم ماتریکس را یادتان هست؟) آنگاه جایگاه یک هنرپیشه واقعی کجا خواهد بود. چنانچه فیلمی بشود تولید کرد که تنها بر اساس کاراکترهای مجازی است که کوچک ترین و ظریف ترین میمیک های صورت یک هنرپیشه واقعی را می توانند انجام بدهند آنگاه عرصه بازی و بازی گری به کجا خواهد رفت؟ آیا همچنان ما به کاراکترهای واقعی نیاز خواهیم داشت؟

برچسبها: ,



Friday، August 22، 2008

یونیکو؛ اسب شاخدار

واقعا حالم بد میشه وقتی می بینم چه کارتون های مزخرفی برای بچه های این دور و زمونه پخش می کنند. کارتون های آمریکایی که توش یا همیدگر رو به مسخره می گیرند و همش در حال تحقیر همدیگه هستند و بکش بکش و خون و خون ریزی. کارتون های کره ای و ژاپنی هم که مرز خلاقیت رو دست اندرکارانش رد کردن و عملا به جنون و وحشت و عاملهای ترغیب قتل تبدیل شدن و مثلا اینها همش اسمش کارتون هست برای بچه های این کره خاکی که به لطف ماهواره دیگر مثل قدیمها به برنامه شبکه محلی پخش شده از تلویزیون کوچک رنگی و یا بعضا سیاه و سفید دوارن ما بسنده نمی کنند و حتما باید با صدای سه بعدی، صفحه تخت 40 اینچ و بهترین کیفیت براشون پخش بشه و خون و وحشی گری رو با وضوح بالا در ذهنشون حک کنند.

کارتونهای دوران کودکی خودمون رو دوست داشتم. درس زندگی می داد و آرامش بخش بود. داستان های تخیلیش هم برای خودش چیزی به کودک یاد می داد. چیزی از جنس محبت و مهربانی. با کاراکتر داستان گریه می کردیم، می خندیدیم، بدی های داستان به یک جادوگر زشت و سیاه سوار بر جارو ختم می شد و کاراکتر خوب داستان یک زن مهربان و یا مردی دانا بود. هرچه که بود آنها ما رو به میان خودشون می بردند و باهاشون زندگی می کردیم. نه هفت تیر و تفنگی بود و نه خشونت مفرطی. هیچ وقت یادم نمیره که قسمتی از پسر شجاع بود که هنوز هم واقعا اگر این تکه اش رو پیدا کنم بارها و بارها می بینم. همان قسمتی که آن گاو سیاه و ببر پر هیبت رو در روی هم قرار می گیرند و من از تمام وجودم دعا می کردم که جانور خوب داستان دوئل را ببرد و حق به حقدار برسه.

صبح بعد از دوش صبحگاهی که اومدم نگاهی به وقایع شب گذشته بکنم، دیدم یار لینک کارتون دوست داشتنی زندگیش رو پیدا کرده اونم ساعت 3 نصفه شب توی یوتوب. یونیکو رو یادتونه؟ اسب شاخدار؟ من هم این کارتون رو خیلی دوست داشتم هرچند نه به اندازه دلبستگی یار اما کارتون بسیار قشنگی بود. حالا می تونید همه قسمتهاش رو در یوتوب ببینید. قسمت اول رو همین جا می گذارم. به یاد دوران کوددکی که با همه سیاهی ها و تلخی هایش، سادگی هاش برام باقی مونده.



در همین رابطه:
سفر به دنیای کارتون های کودکی

برچسبها: , ,



Thursday، August 21، 2008

مطالعه در توالت های گوگل

زمانی که در دفتر گوگل - دوبلین بودم یکی از چیزهایی که برام جالب بود امکان مطالعه و یا پیام رسانی در توالت های گوگل بود. در پشت هر در توالت، به اندازه یک برگه A4 جایی تعبیه شده بود که دپارتمانی اگر می خواست اطلاع رسانی کنه و یا چیزی رو آموزش بده برگه اش رو در جایگاه مخصوص قرار می داد و هر شخصی که میومد دستشویی در هنگام نشستن ،می تونست که به جای در و دیوار نگاه کردن، این نوشته ها رو بخونه.

از جمله این نوشته ها عموما در خواست از گوگلرها برای معرفی آدمهای با تجربه کاری در یک زمینه بود. مثلا دپارتمان فروش و یا بازاریابی نیاز به اشخاصی با یک سری سابقه کاری و حرفه ای داشت از این رو، اومده بود و آگهی زده بود در توالت و یا دپارتمانی یه مسابقه ترتیب داده بود و می خواست که بدین وسیله به بقیه بگه که در مسابقه شرکت کنند. اما در این میان یک سری نوشته ها بود که عموما در توالت طبقه هایی که صرفا مهندسان گوگل می نشستند، معروف بودند و به آنها tech on the toilet می گویند.

برگه های "تکنولوژی در توالت" در واقع راهنماها و نوشته هایی بودند که موارد مهندسی رو آگاهی رسانی می کردند. مثلا یک بار برگه ای رو گذاشته بودن که نوشته بود"آیا کامپیوتر شما کنده شده است؟" خب در این برگه بچه های پشتیبانی سخت افزار و نرم افزار گوگل، آموزش داده بودند که مثلا یک فرد عادی غیر متخصص در کامپیوت چگونه defrag انجام بده و از این قبیل.

حالا اینا رو چه کسی درست می کرد؟ اینا رو خود بچه های هر دپارتمان درست می کنند و گاهی هم برای اینکه به شخص ایجاد کننده آن بها بدن و یا اینکه اصلا ترغیب کنن کارکنان رو که یه همچین چیزایی درست کنن، جایزه هم می دادن چون هم وقت بسیاری می بره و هم باید یه چیزی باشه که شکیل و زیبا و به قول این خارجی ها fun باشه یعنی ملت رو به وجد بیاره. قرار نیست مثلا یه صفحه از کتاب کامپیوتری رو کپی کنیم و بشه یه دونه از این برگه ها برای پشت درب توالت. بلکه باید بسیار با فونت درشت تر، استفاده از اشکال باحال و خلاصه اضافه کردن مخلفات آدمها رو ترغیب کرد که اون موقع در هنگام عملیات، یه نگاهی هم به این برگه ها بندازن.

جالبه که یه سری از این برگه ها، آموزش کدنویسی و ترفندهای کدنویسس برنامه نویسهای گوگل بود ولی از اونجا که برنامه نویس ها اصولا آدمهای گیکی هستند و هیچیشون مثل بقیه نیست، با یه برگه رو به رو می شدی که فونت ریز داشت و دوم اینکه برگه پر بود از کد و نوشته تو گویی طرف توی اون گیر و ویر چطوری می تونه اولا اون برگه رو بخونه و دوما 2 صفحه کتاب رو کردن توی یک برگه واسه خودش شاهکاریه. به هر حال توی توالتهای گوگل (لااقل دفتر دوبلین) میشه سوژه های باحالی پیدا کرد.

برچسبها:



Tuesday، August 19، 2008

داستان موویبل تایپ

شرکت six apart توسط یک زوج در آپارتمان شخصی آنها در سال 2001 بوجود آمد. اسم شرکت که به معنای "شش روز فاصله" است در واقع به افتخار اختلاف روزهای تولد این زن و شوهر است. این همان شرکتی است که موویبل تایپ رو به عنوان محصولی جنجالی برای دنیای وبلاگ نویسی عرضه کرد. داستان مووبیل تایپ رو از زبان منا تروت - mena trott - می شنویم که بانوی این شرکت است.

وقتی زن و شوهر از کار بیکار می شن به خودشون میگن که بیاییم و روی یک ابزار بلاگ نویسی کار کنیم. منتشرش می کنیم و ببینیم که آیا استقبال میشه یا خیر. آنها هیچ انتظاری نداشتند. حتی فکر هم نمی کردند که بخوان شرکت بزنن. نهایتا مقداری دهش و اعطای پول از کاربران و یا برآورده شدن خواسته های کوچکشان از طریق "لیست آرزوهای آمازون" بود. قبل از انتشار موویبل تایپ آنها بیش از دو هزار کاربر ثبت شده داشتند که می خواستند این نرم افزار انتشار وبلاگ را تست کنند. و همین انتظار کاربران باعث میشد که فشار روانی زیادی بر روی این زوج بیاد و مجبور بشن خودشون رو بیش از پیش در اتاق خانه و پشت میزشون حبس کنن تا هرچه سریعتر بتونن محصول رو به دیگران ارائه بدن.

جالبه که در ابتدا هم این زوج هیچ علاقه ای به جذب سرمایه از طریق سرمایه گذاران نداشته اند! حتما می خواید بگم شوخی می کنم ولی این چیزیست که خانم تروت بر روی اون پافشاری می کنه. برای اونها اصلا مهم نبوده که بخوان خودشون رو آماده بکنن و بزنن به آب و آتش که سرمایه جذب کنن چون به شدت می ترسیدن که کنترل شرکت از دستشون در بره. اصلا همین که شرکت رو ثبت کرده بودن خودش کلی بود دیگه حالا حوصله نداشتن یه سرمایه گذاری بیاد و بعدش هی دخالت کنه تو کارهاشون.جالبه که بعد از مدتی که کاربر پیدا می کنند این سرمایه گذارها هستند که شروع می کنن به تماس گرفتن با اونها.

نهایتا شرکت جذب سرمایه می کنه که مبلغی کمتر از یک میلیون دلاره ولی شگفت آور اینجاست که این زوج به جای اینکه کارمند استخدام کنن و شرکت رو گسترش بدن عملا مبلغ ناچیزی از پول رو خرج می کنند که بیشتر بر روی اجاره دفتر کار و خرید سخت افزار و سرور بوده است. استدلالشون هم این بوده که اگر این پول رو زود خرج کنن، حتما بازم بیشتر نیاز دارن و بازم باید سرمایه گذاری بشه و اون وقت سهمشون از شرکت کم میشه و کنترل از دستشون درمیره! بنابراین هیچگاه سعی نکردند که خیلی سریع کارمند استخدام کنند و پولها رو خرج کنند برای رشد سریع شرکت.

در نوامبر سال 2002 این زوج تصمیم میگیرن که برای شرکت یک مدیر عامل پیدا کنن و شخص خوبی رو هم پیدا می کنن. این شخص تا ماه ژوئیه سال بعد که به عنوان رسمی مدیر عامل شرکت در مستندات بیاد، در واقع به مدت 6 ماه به صورت توافق کلامی برای شرکت کار می کنه. یعنی نه قراردادی، نه امضایی، هیچی. فقط به خاطر اعتمادی که به این زوج داره براشون کار می کنه و نهایتا بعد از 6 ماه عنوان رسمی میگیره که جای تقدیر داره.

سبک درآمد زایی موویبل تایپ از آن مسائل جنجال برانگیز در آن سالها بوده است. اگر یادتون باشه، این نرم افزار برای استفاده شخصی رایگان بود ولی برای استفاده شرکتها و هرگونه استفاده تجاری می بایست پول پرداخت می کردید و لیسانس نرم افزار می خردید. حتی اگر شخصی معمولی می خواست استفاده تجاری از این نرم افزار کنه می بایست قانونا آن را می خرید. این قضیه باعث سر و صدای بسیاری در بین کاربران شده بوده و خانم تروت میگه که آزردگی خاطر هم شده به خاطر حواشی آن چرا که مردم همه چیز رو مجانی می خوان اما هیچ تصوری ندارن که گرداندن یک شرکت نیازمند پوله و به صورت مجانی نمیشه یه سری کارمند رو سر کار نگاه داشت. او می گوید که بسیاری این انتظار را داشتند که نرم افزار ما را روی هوست خود نصب کنند و بابت آن از کاربرهای خودشون پول دریافت کنن که از نظر ما بسیار مردود بود. چرا آنها نمی بایست به ما پول پرداخت می کردند؟ نکند فکر می کردند که قرار است ما مجانی برایشان نرم افزار تولید کنیم!

تروت در جواب اینکه اگر بخواد مروری بکنه به این تجربه شرکت زدن چه چیزهایی رو خوب به یاد میاره میگه که اونها(یعنی خودش و شوهرش) هرگز فکر نمی کردند که شرکتشون 100 نفر کارمند داشته باشه. هرگز فکر نمی کردند که در چنین خونه ای زندگی کنند. او می افزاید گاهی اوقات که پای تلویزیون هستم و تنبل وار در حال تماشای برنامه ها و فردا اول هفته است اول به خودم میگویم نمی خوام کار کنم و می خوام استراحت کنم اما خیلی زود یادم می افتد که من عاشق کارم هستم و دوست دارم فردا برم سر کار و با همکارام گپ بزنم.

داستان موویبل تایپ از زبان یکی از موسسانش بسیار جالبه و با خوندنش متوجه می شید که در بسیاری موارد این زوج بنیانگزار بر خلاف جریان آب شنا می کنند. هرچند که از دیدگاه من همین بر خلاف جریان آب شنا کردن باعث موفقیت نسبی مووبیل تایپ شده است و نظر شخصی من اینست که این زوج می توانستند بسیار بیشتر رشد کنند و شرکتشان جایگاه بیشتری داشته باشد. مثلا مقایسه کنید رشد شرکت رو با وردپرس و این درحالیست که شرکت خانم تروت در سال 2001 راه اندازی و کار بر روی ایده اش آغاز شده است. اما به هرحال هرچه که هست بنیانگذارانش در ابتدا هیچ توقعی نداشته اند و اصلا به فکر ایجاد یک شرک نبوده اند. داستان موویبل تایپ به من یادآوری می کنه که همیشه استثنا وجود داره. از نظر من حداقل یکی از بنیانگزاران این شرکت که همین خانم تروت است در بسیاری موارد خصوصیات یک کارآفرین خوب رو نداره و من مطمئن هستم که جورش را شوهرش کشیده است چون این دو رابطه بسیار بسیار نزدیک و خوبی با هم دارند و همدیگر رو در زندگی شخصی هم پوشش می دن. و عامل موفقیت دوم این شرکت همان پیدا کردن مدیر عامل با درایت برای شرکت است که سکاندار باشد و دقیقا این اتفاق می افتد. این سکاندار خوب است که کشتی رو سلامت از طوفانهای میان راه به ساحل می رسونه.

پانوشت: برای اینکه خدای ناکرده کسی اشتباه برداشت نکنه بگویم که آنجا که نوشته ام جور خانم تروت رو شوهرش کشیده هیچ ربطی به جنیست ایشان ندارد و بدین معنا نیست که مثلا زنان به درد کارآفرینی نمی خورند و خزعبلاتی از این قبیل که من اصلا بهشان فکر نمی کنم چون از ریشه مردودند. شاید در یک پست جدا درباره جایگاه زنان در کارآفرینی هم کمی بحث کردیم.

برچسبها: , ,



Sunday، August 17، 2008

مرکز کارآفرینی دانشگاه تهران

شروع می کنم به جستجوی واژه "کارآفرینی" در گوگل. در بین نتیجه های جستجوی صفحه اول طبیعتا "مرکز کارآفرینی دانشگاه تهران" برقی در چشمهایم می اندازد. با ذوق و شوق سایت را شخم می زنم اما خیلی زود خنده از لبانم می رود. بعضی از لینکهای سایت نمایش داده نمیشوند و شکسته هستند و بخش اخبار سایت و آرشیو آن از سال 1383 تا به امروز به روز رسانی و آپدیت نشده است. در دنیای کارآفرینی که بسیاری چیزها پویا هستند و سریع باید تغییر کنند، سایت کارآفرینی یکی از بهترین دانشگاه های ایران چند سالیست که آپدیت نشده است. با کمی تامل متوجه میشم که سایت دیگری برای این مرکز آفرینی درست شده است به این آدرس که نمی دانم اگر آدرس را عوض کرده اند پس چرا سایت قبلی را به کل برنداشته اند؟ در این میان بر طبق مستند موجود در خود سایت که آن هم برای سال 1383 است و برنمه استراتژیک مرکز کارآفرینی دانشگاه رو بیان می کنه در قسمت "بررسی نقاط ضعف" به این موارد می رسیم که من عینا نقل مطلب می کنم:


1. كمبود منابع مالي براي اجراي امور جاري مركز (آموزشي و پژوهشي و ترويجي) و برنامه هاي توسعه كارآفريني
2. عدم اختصاص فضاي كافي براي فعاليتهاي آموزشي و ترويجي
3. فقدان ساختار سازماني مناسب و ناهماهنگي در كار و تداخل در امور
4. كمبود اعضاي هيات علمي متخصص در زمينه كارآفريني در مركز
5. فقدان سيستم اطلاع رساني كارآمد، عدم به روزرساني مستمر، نبود سيستم بازبيني مستمر سايت مركز جهت به روز نمودن اطلاعات
6. نبود سيستم مناسب جهت ارزيابي عملكرد كاركنان و مركز
7. نبود برنامه جهت توانمندسازي مستمر نيروي انساني مركز

خب به نظر می رسه که بعد از گذشت سه چهار سال کماکان بسیاری از مشکلات همچنان بر جای خود باقی مانده اند. میگویند ما ایرانی ها نمی توانیم به صورت تیمی کار کنیم. اما هیچگاه از خودمان می پرسیم جایگاه یک مدیر خوب و متعهد این وسط کجاست؟ چه کسی مسوول این واحد است؟ مدیر پروژه کیست؟ چه عاملی باعث میشود که مدیر پروژه که ستون یک پروژه است حتی به خودش زحمت ندهد که یک پست کوچکی یا اعلامیه ای در سایت بزند که ایها الناس در اینجا تخته است! چرا مشکلات مطرح نمی شود. من بازدید کننده سوال دارم که چرا سایت به روز نشده. چرا این مرکز هیچ اطلاعی به من نمی دهد که بدانم در حال حاضر چه کار می کنند؟ لینک دادن به یک مشت مقاله و سر تیتر گفتن آنکه چه اتفاقی افتاده به چه درد می خورد؟ نتایج عملی کجا هستند؟ آیا ردیف کردن القاب دهن پر کن"دکتر فلان" در بین اعضای هیئت مدیره کافیست؟

حال بیایید "تهديدهاي" مرکزکارآفريني دانشگاه براي دستيابي به هدف¬هاي بلندمدت را با هم مرور کنیم:
1. نبود فضاي مناسب توسعه کارآفريني در کشور
2. وجود تشريفات زايد و دست و پاگير اداري در دانشگاه
3.مقاومت مديران مياني و عملياتي دانشگاه در برابر اجراي برنامه هاي مرکز کارآفريني
4. مقاومت اساتيد با سابقه و برجسته علمي دانشگاه در برابر توسعه کارآفريني و پافشاري با پارادايم دانشگاه آموزش گرا و پژوهش محور
5. بي توجهي به نيازهاي جامعه و عدم پويايي دانشگاه (عدم وجود يک نظام براي تدوين سياست هاي دانشگاهي براساس آن نيازها)
6. عدم تخصيص بودجه کافي به مرکز کارآفريني دانشگاه با توجه به گستردگي فعاليت ها در سطح درون سازماني, ملي و فراملي, جامعيت و پراکندگي دانشکده ها و مؤسسات وابسته به دانشگاه تهران
7. عدم تخصيص کامل بودجه اختصاص يافته به مرکز توسط دانشگاه تهران
8. عدم آشنايي اعضاي هيأت علمي دانشگاه با مقوله كارآفريني و توسعه آن در دانشگاه


آنچه که باعث تعجب من است موارد سوم و چهارم هستند. یعنی استاد دانشگاه ما در رشته های بازرگانی از درک مفاهیم کارآفرینی عاجزند؟ یا آنکه طبق معمول می خواهیم بر خلاف جریان آب تمام دنیا شنا کنیم و با کله برویم در چاه؟ کارآفرینی جزو لاینفک دنیای آکادمیک و تجاری امروز است چرا که مرز میان این دو هر روز بیشتر از پیش کمتر میشود. اگر کارآفرینی مغایرتی با دنیای تحصیل و آکادمیک داشت هرگز رشته های دانشگاهی آن در مراکز علمی مهم دنیا بوجود نمی آمد و هرگز دانشگاه های غرب مراکز کارآفرینی دانشگاه رو تاسیس نمی کردند.

در این مدت سعی کرده ام با بچه های باهوش هموطن که دستی در کارآفرینی و مقوله های مربوط به آن دارند ارتباط برقرار کنم. لطفا اگر از خوانندگان کسی رو می شناسید که با این مرکز در ارتباطه خوشحال میشم با من تماس بگیرند. باید کاری کرد. دست در دست گذاشتن هیچ فایده ای نداره. پس طبق شعار همیشه، انتقاد سازنده و عمل کردن در جهت بهبود.

برچسبها:



Saturday، August 16، 2008

خاطرات افسر وظیفه

" ثانیه ها گذشتند . ساعتها یکی پس از دیگری آمدند و هفته ها ، ماه ها را پدید آوردند و ما آنقدر ماه ها را شمردیم تا به آخر راه رسیدیم . دوران افسر وظیفگی ما نیز گذشت اما این داستان هنوز ادامه دارد . هنوز هم خورشید از جاده دماوند طلوع میکند و در افق بزرگراه کرج گم میشود . و در طول گذرش از شهر نور خود را بر تمام همین خیابانها و بزرگراه ها و تقاطع ها میریزد . هنوز هم افسر وظیفه هایی هستند که باید هر روز مسیر گذر خورشید را دنبال کنند و در امید به اتمام رسیدن یک روز دیگر باشند . دوران سربازی من تمام شد اما هنوز هم میتوان افسر وظیفه هایی را دید که در طول چند ساعت در یکی از همین بزرگراههای بی سر و ته دستانشان از شدت سرمای زمستانی به سیاهی میگراید . هنوز هم میتوانم تحمل چندین ساعت ایستادن زیر آفتاب مرداد ماه را درک کنم . هنوز هم کسانی هستند که تنها به گناه چهار سال تحصیلات دانشگاهی باید هرروز سرکوفت شوند ، سرخورده شوند ، تحقیر شوند و در آخر نه اینکه انتظار تشکر داشته باشند ، بلکه در هراس باشند که شری دامانشان را نگیرد . کسانی که بجز سفره پر پر و پیمان دود و سرب باید هر روز مقدار زیادی فحش نوش جان کنند . کسانی که در همه جا و همه وقت باید زخم زبانها و متلکهای مردم را تحمل کنند . به گناه کارهایی که شاید هیچکدام را – چه درست و چه غلط - به دلخواه خود انجام نمیدهند . آنها ادامه ما هستند . ادامه تمام افسر وظیفه هایی که دیگر افسر وظیفه نیستند . و باعث میشوند که این حکایت همچنان در دل همین خیابانها باقی بماند ."

متن بالا آخرین پست وبلاگ "افسر وظیفه" است که یک سال پیش نوشته شده است. وبلاگ افسر وظیفه رو خیلی دوست داشتم. دردها رو می نوشت. قلم توانایی در نوشتن داشت. ای کاش وقتی من سربازی می رفتم پدیده وبلاگ نویسی بود. حیف که نبود و هرگز نشد که خاطراتم رو بنویسم. کابوس سربازی سالهای سال با من بوده است. پلیدی ها و زشتی های اجتماعیه سرزمین عزیزمان ایران رو دیدم و لمس کردم. توصیه می کنم وبلاگ او را بخوانید تا ببینید این هم وطن چطور از پلشتی های روزگار ما حکایت می کنه. داستانهاش تلخه اما چون از دل براومده بر دل می نشینه. ماه ها پیش بود که می خواستم راجع به او بنویسم. حالا فرصتی شد

برچسبها: ,



Wednesday، August 6، 2008

داستان بلاگر


همه ما که وبلاگ می نویسیم و همه کسانی که از این رسانه جدید پخش و تولید محتوا لذت می برند مدیون "اوان ویلیامز" هستیم. او موسس و بنیانگزار بلاگر بود که بعدها توسط گوگل خریداری شد. اوان در برهه ای از زمان پس از آنکه همه کارکنانش او را ترک می کنند یکه و تنها به مدت بیش از یک سال بلاگر رو با چنگ و دندون نگه میداره فقط برای احترام به کاربران آن. داستان بلاگر داستان سخت کوشی این شخصه.

evan williams خودش رو از اون دسته آدمهایی معرفی می کنه که ده ها ایده و نظر داشته اند و همیشه سعی کرده اند چند تا کار باهم انجام بدند و طبیعتا هیچ کاری رو تا انتهاش نرفتن و همه نصفه نیمه رها شده. مدت بسیار کوتاهی دانشگاه می ره اما خیلی زود متوجه میشه که آدم دانشگاه نیست و دوست نداره مثل بقیه از قوانین و عرف جامعه پیروی کنه مخصوصا در زمینه کاری برای همین تصمیم میگیره که یک برنامه نویس وب بشه و به صورت مشاوره و آزاد برای شرکتهای مختلف کار کنه.

جالبه بدونید که ایده اولیه شرکت او یک سرویس تحت وب برای مدیریت پروژه بوده است که همکاری تیمها و مدیران و غیرو رو افزایش بده و امکان بده که در یک تیم بفهمن کی داره چی کار می کنه و چه چیزهایی به اشتراک گذاشته شده و غیرو(دقت داشته باشید که الان در ژانویه 1999 هستیم و هنوز حباب اینتزنتی نشکسته و هنوز وب دوران نوپایی خودش رو می گذرونه و چیزی به نام وب 2 اصلا وجود نداره)

شرکت به صورت رسمی در سال ژانویه 99 ثبت میشه و موسس دیگر شرکت در فوریه همان سال به صورت تمام وقت روی پروژه کار می کنه و تنها سه ماه بعد هست که اولین کارمند رسمیشون رو هم استخدام می کنن و سه نفری شروع می کنن به کار روی پروژه.
اوان در اون زمان هنوز در شرکت اچ پی کار می کنه.جالبه بدونید این همون شرکتی است که قراره روی سرویس تحت وب مدیریت پروژه کار کنه. اما در این میان خود این سه نفر یک بلاگ راه اندازی می کنن که عقاید و کارهای بین همدیگه رو می نویسن. اینجاست که اوان پیشنهاد می کنه که اصلا چرا خود این سرویس رو در اختیار دیگران قرار ندیم و بلاگر متولد میشه. بلاگر به دلیل اینکه بسیاری از کارها رو اتوماتیک می کنه و بسیار خوش دست و آسون هست برای کاربرهای گیک(چون اون زمان هنوز کاربرهای معمولی چنین مفهومی رو نشنیده بودند) برای همین با استقبال خوبی هم رو به رو میشه. حال مشکلی که پیدا میشه اینه که هیچ یک از کارمندان شرکت نمی دونن چطوری میشه از این سرویس پول درآورد.

در همین میان از طریق بلاگ خود شرکت شخصی به اوان ایمیل می زنه و همین شخص هست که میشه مشاور و راهنمای آنها و بعدها هم نیم میلیون دلار براشون سرمایه جذب می کنه. نیم میلیون پول بسیار زیادیه و نتیجه این میشه که چند نفر دیگر هم استخدام می کنن و شرکت با هفت نفر پرسنل به کار ادامه میده. تا مدتی کارها به خوبی پیش میره اما باز به دلیل رشد بسیار زیاد بلاگر و اینکه هنوز منبع درآمد مناسبی انتخاب نشده شرکت سود دهی نداره. طبیعتا آنها یک سرویس داشتند که بخواهد خدمات بلاگر رو در داخل شرکتها اجرا کنند اما چون این پدیده همچنان نوین بود، بازاریابی کار سختی بود، از طرفی طرز فکر اوان با دیگر بنیانگزار تداخل پیدا کرده بود. او می خواست که شرکت بیشتر روی "بلاگر پرو" وقت گذاشته شود در حالیکه اوان شیفته قدرت این پدیده و استفاده ای که مردم می توانستند از این رسانه ببرند شده بود و نمی خواست فقط به پول فکر کند. روزگار سختی بود.

بلاگر رشد کرده، داره حسابی سر و صدا می کنه اما پولها ته کشیده. دسامبر یا ژانویه سال 2001 هست که اوان به همه اعلام می کنه که از کار اخراج هستند من جمله خودش. یعنی رسما شرکت هیچ کارمندی نخواهد داشت چون پول نداره که به عنوان حقوق بهشون پرداخت کنه و این یکی از تلخ ترین زمان ها برای این موسس سخت کوشه. همه او را ترک می کنند و حتی موسس دیگر هم او را ترک می کنه. اوان به یاد میاره که از او بدگویی می کنند، پشت سرش حرف می زنند و حتی او را به دادگاه می کشانند. تمام اون اشخاص دوستان و نزدیکان اوان بوده اند و تصور کنید کسی که نیم میلیون پول رو خراب کرده، حقوق ها رو پرداخت نکرده و یه روزه همه رو اخراج می کنه. او پسر بده میشه. در همین بین او شکست دیگری رو هم تحمل می کنه. دوست دخترش او را ترک می کند.

همه می رن و روز بعد اوان تنها کسی است که وارد دفتر کار میشه.او نمی خواد بلاگر رو ببنده اما پول نداره بره سخت افزار بخره چون فشار بر روی سرورها زیاد شده. او تصمیم میگیره این مساله رو با دیگران در بلاگش مطرح کنه و به دیگران میگه که چه مشکلی براش بوجود اومده و در خواست می کنه اگر کسی می تونه مبلغی هرچند ناچیز کمک کنه. مردم از شفافیت او خوششون میاد و می تونه حدود 17000 دلار جمع آوری کنه و سریع میره و سخت افزارها رو خریداری می کنه. بلاگر یه نفسی می کشه. این در حالیست که اوان به تنهایی شرکت رو می چرخونه. دیگه حتی دفترش رو هم از دست داده و از خونه کار می کنه و مجبوره برای رفع اشکال بلاگر و همچنین مراقبت از سرور کتابهای جاوا و یونیکس بخونه.

شرکت قبلترها دو بار مذاکره برای خریداری رو رد کرده و این بار سر و کله گوگل پیدا شده. اوان دلیلش رو نمی فهمه چون گوگل یک شرکت جستجو است و قبل آن هم گوگل هرگز شرکتی رو خریداری نکرده بود. پس چرا گوگل به شرکت علاقه پیدا کرده بود. در هر صورت مذاکرات انجام میشه و چهارماه بعد یعنی فوریه 2003 آنها در گوگل نشسته اند. اوان تنها یک سال در گوگل دووم میاره و بعدش میاد بیرون.

داستان بلاگر برای من چند درس داشت. اول اینکه موسس آن با سخت کوشی به مدت 4 سال تمام قلب و روحش رو به کار میده. تمام دوستان و همکارانش ترکش می کنن، به داداگاه می کشنش، حتی پشت سرش بد می گن، دوست دخترش قطع رابطه می کنه و در فقر غوطه وره اما فقط به خاطر ارزش به کاربران او هرگز راضی نمیشه که شرکت رو ببنده. مورد دیگر اینه که شبکه های اجتماعی و دسترسی داشتن به آدمهای دیگر بسیار برای یک موسس مهمه. نه اوان و نه دیگر موسس شرکت pyra labs آدمهای زیادی رو نمی شناختن برای همین نتونستن خودشون سرمایه ای جذب کنن. این مشاور آنها بود که از طریق وبلاگشون باهاشون آشنا شد و سپس نیم میلیون دلار در آن زمان که پول بسیار هنگفتی بود برایشان جذب کرد. سومین مورد هم اینکه او به کاربر ارزش گذاشت و نخواست که سرویسهای رایگان رو از مردم بگیره چرا که بتونه وقت و منابع بیشتری بر روی قسمت پولی بلاگر بگذاره. با او بسیار موافقم.

برچسبها: , ,



Monday، August 4، 2008

حسین پناهی


کودک که بودم یک آدم با لهجه و گویشی عجیب در سریالها بود که درکش نمی کردم. فکر می کردم دیوانه است. خوب یادم می آید که یک بار دم خانه هنگام فیلمبرداری دیدمش. لباسهایش مثل همیشه لباسهای آدم های دیوانه بود. در دنیای کودکی من جایی نداشت چون خود هنوز کودک بودم و سرمست از صافی و زلالی. بزرگتر شدم و فهمیدم که او نامش حسین پناهی است. شیدا بود و عاشق. جسم نحیفش برای روح بزرگش خیلی کوچک بود. خیلی زیاد. اونقدر که آخرش هم تاب نیاورد و زودی رفت. حال می فهمم که او هر روز جان می داد. این شعرش را دوست دارم. حسین هر جا هستی روحت شاد اما بدون من هم از روزگار می ترسم. من می ترسم.

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی ازآئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

برچسبها: , ,



Sunday، August 3، 2008

شاهرخ مشکین قلم

رقص، هنر بسیار ارزنده ایست و با آنکه از لحاظ تاریخی، ایرانی ها یکی از سرچشمه های این هنر اول بشر هستند اما به دلایل مختلف در فرهنگ ما با ابتذال یکسان شده است و امری بس نکوهیده و زشت است و اساسا واژه رقاص به عنوان یک دشنام استفاده می شود. اما حقیقت چیز دیگریست.

هنر رقص هماهنگی اندامهای بدن انسان در نشان دادن یک نمایش هارمونیک از روحیات رقصنده است. فرقی هم نمی کند که زن باشد یا مرد. هنر رقص بسیار سخت است و به راستی رقصنده را باید گرامی داشت مخصوصااگر شخصیتی باشد مانند شاهرخ. بیان شیوای این شخص، آگاهی او، التزام او به مردم و در خدمت وطن بودن، از جان مایه گذاشتن و کیفیت کارهای او ستودنی است. من تمام حرفها و بغض هایم رو برای خوار شدن هنر در ایران زمین با شعر زیبای حکیم توس بیان می کنم

نهان گشت آيين فرزانگان / پراگنده شد نام ديوانگان
هنر خوار شد، جادوی ارجمند / نهان راستی، آشکارا گزند

شده بر بدی دست ديوان دراز / ز نيکی نبودی سخن جز به راز
ندانست خود جز بد آموختن / جز از کشتن و غارت و سوختن



وب سایت رسمی شاهرخ مشکین قلم
مصاحبه با شاهرخ درباره اجرای منظومه "کفن سیاه"

برچسبها: , ,



Saturday، August 2، 2008

فایلهای دورگه


ممکن است که در دنیای گرافیک فایلهای دورگه مفهومی جالب داشته باشند اما برای متخصصان امنیت شبکه ای مثل من آنها کابوس یک سازمان خواهند بود. فایل دورگه به فایلی گفته می شود که فایلی دیگر را در داخل دل خود دارد. این بدین معناست که یک فایل برای برنامه های مختلف، هویتی مختلف خواهد داشت. می دونم شاید گیج شدید اجازه بدید با مثال توضیح بدم.

قرار شده که در کنفرانس "کلاه سیاه ها" که هفته آینده در لاس وگاس شروع میشه محققان روشی رو نشون بدند که توسط اون میشه توسط یک فایل دو رگه ضررهای بسیار زیادی رو به بازدید کننده سایتهای آپلود عکس وارد کرد. به لیست این سایتها غولهای گوگل و فیس بوک رو هم اضافه کنید.

روش کار به این صورته که محققا فایلی درست کرده اند به نام"جیفار" که کوتاه شده دو واژه "جیف" همان فرمت گرافیکی معروف که ممکنه شما گیف به هم اشتباه خونده باشیدش و "جار" که پسوند فایلهای اجرایی در ماشین مجازی جاواست. این فایل برای وب سرور یک فایل جیف است در حالیکه برای مرورگر شما این فایل در واقع یک اپلت جاواست. بنابراین تصور کنید که شخصی پروفایلی در فیس بوک درست کنه و عکسی هم در اونجا آپلود کنه که در واقع یک جیفار است. حال به انواع مختلف اشخاص رو گول خواهد زد که کنجکاو بشوند عکسهای جیف رو ببینند و این در حالیست که در واقع در پشت صحنه جاوا به اجرا در خواهد آمد و به دنبالش هکر کنترل کامپیوتر شما رو در دست می گیره و یا اطلاعات شما رو می دزده!

متاسفانه مبحث فایلهای دورگه فقط مختص به جاوا نمیشه و در این مثال فقط یک کانال هک مطرح شده بود. وب سوراخهای بسیاری دیگر هم داره که توسط محققان و هکرها هر روز آشکار میشه. دنیای ماتریکس یه جنگله. مراقب خودتون و اطلاعاتتون باشید.

منبع: عکسی که اطلاعات شما را می رباید(به انگلیسی)

برچسبها: