Monday، September 29، 2008

این گوگل نازنین

هفته پیش مصادف بود با تولد 10 سالگی گوگل؛ واژه ای که برای خیلی ها معنای جستجو رو میده. مقاله های بسیاری درباره 10 سالگی گوگل نوشته شد اما چرا انقدر گوگل برای همه مهمه؟ دلایل بسیاری در این باره وجود داره و به نظر من یکی از بزرگ ترین این دلیل ها، پدیده بودن و بنیان نهادن سبک و سیاق شرکت بر اساس مبانی و محیط کارآفرینی است.گوگل شرکتی است که با اعتقاد به اینکه کارمندانش مهمترین دارایی شرکت هستند، کار خود رو آغاز کرد. این شرکت رشد بسیار سریعی داشته است از سویی دیگر نباید فراموش کرد که بزرگ شدن آن باعث نشد که گوگل هم اسیر کاغذبازی ها، پروسه های آروم و کند و ساختار هرمی مدیریت کت و کلفت شرکتهای بزرگ بشه،

بهترین شرکتها، شرکتهایی هستند که کارمندانشون رو در محیطی قرار بدن که باعث بشن اون کرختی و سستی کار روزانه رو کناری بگذارن و به دلیل شرایط مناسب و امکانات کافی، خلاقیت هاشون رو در اختیار شرکت قرار بدن و این یعنی آنکه هر دپارتمان، خودش برای خودش یک استارتاپ است و کارمندانش هم یک تیم کارآفرین با همان شوق و اشتیاق. همین روش است که باعث میشود هر روز در انجمن داخلی در دسترش کارکنانش، شاهد پست کردن ایده های مختلف هستیم و انقدر این ایده ها زیاد هستند که مدیران پروژه مجبورن از میان صدها ایده تراوش شده ذهن کارمندان خودشون، تنها چندتا رو برگزینند و اولویت بندی کنند و اجرا.

یکی از موارد بسیار مهم در گوگل درگیر کردن کارمند از مرحله ایده تا اجراست. یعنی نه تنها او فقط ایده نمی دهد بلکه تشویق هم می شود که خود آستین رو بالا زده و راه حلی ارائه دهد. یعنی در یک معنا، وقتی مشکلی رو می گویی، خودت هم تا جایی که می توانی راه حل و نحوه اجرایش رو بگو. خوشبختانه چون گوگل پشتوانه مالی خوبی داره، پروژه ها خیلی زود استارت می خورن. کاغذ بازی کمتره و کارمند مربوطه زیر بار ده ها پروسه و کاغذ بازی نمی ره.

ناگفته نماند که برای موفقیت یک سیستم عوامل مهمی در ارتباط با آن وجود دارند و یک سلسله المانها در کنار هم باعث موفقیت می شوند که شامل محیط ایجاد شده، مدیران اجرایی هوشمند، مدیران پروژه قوی که دید بسیار بازی دارند و در انتخاب پروژه و اختصاص دادن منابع استادند و از سویی دیگر، ارزشی که برای کارمند بوجود میارن، محیط دلچسب برای کار و برآورده کردن خواسته های کارمندان، استفاده از محیط شبکه و ابزار نوین ارتباطی که باعث میشه دپارتمانهای مختلف باهم در تماس باشند و بتوانند ایده هاشون رو زود به مرحله اجرا دربیارن، همه و همه باعث میشه که از گوگل یک پدیده ساخته بشه. اگر زمانی والت دیسنی بزرگ، در میان کارکنانش قدم می زد تا نظرات و ایده های آنها را جستجو کند و یا صندوق نظراتی داشت که حتی زیردست ترین کارمندان هم می توانستند اگر استعدادی دارند و ایده ای، به گوش او برسانند، امروز به یمن استفاده گوگل از تکنولوژی های نوین، این امکان برای تمام کارمندانش در تمام دفاتر و شعبه های شرکت در سراسر دنیا، وجود دارد که صدای خود را به مدیران ارشدشان برسانند و هیچ واهمه ای از پرسیدن سوالات در ذهنشون در مورد خطی مشی شرکت، موفقیت ها و حتی شکستها نداشته باشند.

گوگل یک پدیده است برای همین نگاه داشتن فضای کارآفرینی در ساختار کاریش که باعث میشه کارمندانش هم از کار کردن لذت ببرند و هم خدماتی رو ارائه بدهند که اثر آن بر روی کارکرد میلیونها کاربر دنیاست. گوگل می خواهد تمام اطلاعات دنیا را سازماندهی کند و این آرزوی بسیار بزرگ و جاه طلبانه ای است.

برچسبها: ,



Wednesday، September 24، 2008

محسن نامجو در تور 2008 آمریکا

محسن نامجو از اول ماه سپتامبر، تور آمریکا رو آغاز کرده و کلا 6 کنسرت برگزار می کنه. اولین کنسرتش در سانفرانسیسکو به تاریخ 6 سپتامبر برگزار شد. خلاقیت در انتخاب واژه ها و سوژه ها و همچنین نحوه اجرای کنسرت که به صورت سولو هست، هیچ شکی نمی گذاره که نامجو موسیقی رو می شناسه و کارش رو بلده به شدت هم غبطه می خورم به حال کسایی که کنسرتش رو می رن و یک شب به یادماندنی رو تجربه می کنند. ای کاش یک تور اروپا هم می گذاشت. کلیپی رو که اینجا گذاشتم برای آهنگی است به نام " دهه شصت". همان دهه ای که برای بسیاری از هم سن و سالهای من و او معنای بسیاری داره و حس نوستالژی عجیبی برامون میاره. اشعارش هم اشک در چشمان آورد و هم خنده بر لب.

روزی که خرید مادر / کیف مدرسه / قرمز / چمدانی / با کلید
روزی که رید بر تو / دختر همسایه
روزی که درید پدرت را / کشور همسایه

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه / لگد میان گرده بود
روزی که ریش / روزی که زیر بغل پاره
روزی که یقه از فرط ایمان / چرک بود

بسی رنج بردیم در این سالِ سی
که رنج برده باشیم فقط / مرسی



برچسبها: ,



Thursday، September 11، 2008

اسپُر، شما را پروردگار می کند

در میون تمام خبرهای این هفته، خبر انتشار بازی اسپُر برای من بسیار جالب بود. خالق بازی سیمز این بار اعجازی در دنیای بازی ها بوجود آورده. یک کره خاکی وجود داره که در اون میکروبها رشد می کنند، بزرگتر می شوند، تبدیل به گونه های دیگر از حیات می شوند، سلولهای حیاتی بوجود می آیند، اولین گیاهان و حیوانات رشد می کنند، عده ای از این حیوانات گوشت خوار می شوند و عده ای علف خوار، نحوه زندگی در گله رو یاد می گیرن. یاد می گیرن که در مقابل دیگران از خودشون دفاع کنن. گونه های پیچیده تر زیست محیطی بوجود میان. تکامل پیدا می کنن و حتی سفینه می سازند که بروند کرات دیگر را کشف کنند. اما صبر کنید. همه اینها خود به خود بوجود نیامده است. شاید آنها تصور کنند که خودشان این کارها رو انجام می دن اما در واقع شما به عنوان خدای کائنات تمامی حرکات و مراحل آفرینش رو تحت نظارت دارید!

آری شما در بازی اسپُر نقش خدا رو بازی می کنید. تمام رشد و تکامل و نمو حیات این موجودات رو کنترل می کنید. موجود خلق می کنید. چند پا باید داشته باشد؟ چند چشم؟ چطوری خود را تغذیه کند؟ و بسیاری مسائل دیگر رو باید بیندیشید. جذابیت این بازی اینه که موجودات کره های دیگر که توسط بازی کننده های دیگر(خدایان دیگر) بوجود آمده اند می توانند با شما تعامل کنند و یا حمله کنند. نابودی موجودات، برخورد تمدن ها، از بین رفتن یک سیاره و روز قیامت شاید؟ این بازی شاهکاره. در سایت رسمی می تونید ویدئوی مربوط به این بازی رو هم ببینید
لینکهای مرتبط:
مدخل ویکی پدیای بازی اسپُر
سایت رسمی بازی اسپُر

برچسبها:



Wednesday، September 10، 2008

shelfari

حتما می دونید که بزرگترین مخزن خرید کتاب آنلاین، همانا سایت آمازون هست که در حال حاضر تلاش بسیاری می کنه که لیست کتابهای دیجیتال خودش رو که بر روی "کیندل" عرضه میشه رو افزایش بده و سهم بزرگ بازار رو قورت بده. اخیرا شرکت آمازون، استارتاپ و شرکت نوپای shelfari رو خرید. در شلفاری شما می تونید برای خودتون قفسه کتاب درست کنید. به دوستانتون بگید که چه کتابهایی می خواید بخونید، خوانده اید و یا در حال خواندن آنها هستید.می توانید به کتابها نمره بدهید، راجع به آنها سوال بپرسید، فیدبک بنویسید و کتابها را مرور کنید و بسیاری گزینه های دیگر که به شما و دوستانتون کمک می کنه که از کتابهای همدیگر بی خبر نمونید.

راستش را بخواهید تا به حال چندین سرویس را امتحان کرده بودم ولی خب ساده ترینشون همین شلفاری است. البته هنوز سایتشان جای کار دارد و امیدوارم با ادغام در شرکت آمازون یک تکانی بخورند و بهتر از قبل بشوند. از امروز لیست کتابهایی را که می خوانم در ستون سمت راست وبلاگم گذاشته ام. همچنین با مراجع به پروفایل من می توانید ببینید که چه کتابهایی قرار است بخوانم و یا خوانده ام. سعی می کنم که هر کتابی رو که آغاز می کنم یک پست وبلاگ راجع به آن بنویسم که چرا این کتاب را خریده ام و چرا می خوانمش بعلاوه اینکه اگر فیدبک و یا مروری هم داشته باشم در شلفاری راجع به آن خواهم نوشت. این چیزی بوده که بارها خوانندگان وبلاگم از من خواسته بودند و حالا به یمن سایتهای وب دویی راحت الحلقوم شده است.

در ضمن دوستان بسیاری در ایران گله می کنند که قادر به خرید این کتابهای گران قیمت نیستند و یا به دلیل بودن در ایران و مسایل تحریم و پرداخت آنلاین، دنبال نسخه های آنلاین و قابل دانلود آن هستند. فکر نمی کنم ایرانی اینترنت بازی باشد که راه ها و پایگاه های دانلود نرم افزار و کتاب را نداند اما من از زمانی که به سوئد آمده ام سعی کرده ام تا آنجا که می توانم از دانلود کتابها جلوگیری کنم و برای احترام به قلم و وقت نویسنده، آن را بخرم هرچند گران باشد. تنها در زمینه کتابهای تکنیکی است که چنانچه نیاز شخصی داشته باشم و تعداد کتابها بالا باشد ناپرهیزی می کنم و دست کجی به همراه عذاب وجدان اتفاق می افته. برای همین از من نخواهید که لینکی برای کتابهای معرفی شده برای دانلود بگذارم.

پروفایل من در شلفاری

برچسبها:



Monday، September 8، 2008

جزیره کرت

یک هفته ای با یار و دوست دیگری رفته بودیم "جزیره کرت" که از جزایریونان است. جزیره نسبتا بزرگی که واقعا زیبا بود. خاطرات بسیار خوبی برایم ماند و عکسهای بسیاری که گرفتیم. هتلمان و محل سکونتمان جای بسیار خوبی بود با انواع امکانات رفاهی و حسابی ازش راضی بودم. هوای گرم و آفتابی، دریای آبی و دخترها و پسرهای جوونی که در کنار هم بر روی صندلی ها دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند و کتاب می خواندند.

کتاب "زوربای یونانی" رو که دقیقا به تاریخ بیست و سوم شهریور 1382 از دوست خوبم یاشار به هدیه گرفته بودم با خودم بردم که بخوانم. شاید هیچ گاه تصور نمی کردم که روزی این کتاب رو در سواحل جزیره ای بخوانم که نویسنده اش، مردمان آنجا و زوربای معروف رو به تصویر کشانده است.

تا دلتون بخواد غذای دریایی و یونانی و کرتی خوردم. 3 روز هم که ماشین کرایه کردیم و تونستیم به چند ساحل دیگر جزیره هم سری بزنیم. موسیقی یونانی رو هم خیلی دوست داشتم و همین باعث شد تا در فرودگاه یک سی دی موسقی کرتی هم بخرم. نوای موسیقیشون سوزی داره که در موسیقی ما هم هست. اتقاقا از طرف هتل، نوازنده و رقصنده هم آورده بودن که رقص زوربایی هم کردن و اکثریت حضار رو هم کشیدن به وسط که با ایجاد یک زنجیره اونها هم در این پایکوبی شریک باشن. خوانندشون شاهکار بود و یک سازی داشتند که من تا به حال ندیده بودم. سازی مانند ویلون ولی نازک تر اما به سبک کمانچه نواخته می شد و آرشه هم داشت. رقص هم بسیار جالب بود و یکی از جوونها از فرط رقصیدن و فعالیت پیراهن سیاهش کاملا خیس عرق شده بود. شراب که بنوشی و با موسیقی که حال کنی همین می شود. از خود بی خود می شوی و آنقدر می رقصی تا عرقت دربیاید.

کرت پر از مغازه های فروش برای توریستهاست. جای جایش مغازه های کرایه کردن ماشین و موتور است. خیابانها شهرهاش تنگ و باریک است و سربالایی هم با شیب زیاد داره. انقدر توریست زیاده که اصولا مردمان بومی و محلی به چشم نمیان. فروشندگان خوش مشرب و شادی داره هرچند دست و پا شکسته انگلیسی حرف می زنند. روستاهای بسیار زیبایی داره و تا دلتون بخود شهرکهای توریستی با کلی امکانات رفاهی. کار این اروپایی ها اینه که بیان اونجا و فقط عیش و نوش کنند. دخترهای زیادی اینجا بدون سینه بند آفتاب می گیرند و هیچ کسی هم به کسی کاری ندارد.

سیگار بسیار ارزانه به نسبت قیمت استکهلم(یک پاکت سیگار مارلبورو فقط 3 یورو) و طبیعتا بساط بارهای کنار دریا و استخر به پا. شبها هم که پارتی به راهه. من برای اولین بار در یک "پارتی کف" شرکت کردم. توی این پارتی روی سر شرکت کنندگان کف ریخته میشه و خیلی ها لباس ها رو می کنن و میرن قاطی کفا. من و یار هم به جمع دوستان کفی پیوستیم و تا تونستیم همدیگه رو کفی کردیم.

برای اولین بار جت اسکی هم سوار شدم. خیلی حال میداد. هرچند وقتش خیلی کم بود و گران اما به تجربه اش می ارزید. حسابی با یار هر کدام سوار بر یک جت اسکی در دریا گاز دادیم. همه این کارها به کنار من این بار یک رکورد شکسته ام! هشت روز بدون اینکه دست به کامپیوتر بزنم و یا حتی یک بار آنلاین بشوم زندگی کرده ام. تقریبا دو روز اول را هم بدون آگاهی از زمان سپری کرده ام. یعنی حتی حساب وقت هم از دستمون خارج شده بود. توی بار که نشسته بودیم و از مسوول بار ساعت رو پرسیدم خنده ای به ما کرد و گفت" من یک مرد خوشحال هستم! نیازی به ساعت ندارم. نمی دونم ساعت چنده". انگار واقعا توی این جزیره های توریستی، گردی پاشیده اند که اصلا نمی خوای بدونی وقت و ساعت چیست و کجا بوده ای و چطور می زیسته ای. حتی من رو هم از راه بدر کردند!

صبح رو با بوفه صبحانه مفصل هتل شروع می کردیم و بقیه اش رو به گشت و گذار و گرفتن حمام و آفتاب و غذا خوردن. شبهای عاشقی وقتی که دو تن تمنای وصال دارند و پکی بر سیگار و هوای گرم و مطبوع، رهایی از هرگونه استرس روزمره و فقط برای زمان حال زندگی کردن رو تجربه کردم اما با همه اینها، با همه این شادی ها و شهوتها و خواسته ها آنجا نیز یادم نرفت که از کجا آمده ام. در این دنیا یا می توانی به فکر بزم و نوش خودت باشی یا آستین ها را بالا بزنی برای کسانی که نان شب ندارند بخورند و من به یاد گذشته ام، ریشه ام و هدف هایم بودم. جزیره کرت هم به خاطره ها پیوست. شاید باری دیگر، فرصتی دیگر، باز گشتم چون دوستش داشتم. با تمام خاطرات خوش و ناخوش آن و بوسه های شبهای عاشقی آن.

برچسبها: ,