Friday، October 31، 2008

هکر کوانتومی

همیشه اخبار مربوط به هک و هک بازی برایم از نوجوانی جذابیت داشته است و هنوز هم دارد. در خبرها خوندم که همین چند روز پیش، اتریش اولین شبکه مبتنی بر رمزگذاری کوانتومی خود را، پرده نمایی کرد. حتما می دونید که شرکتهای تجاری و مخصوصا بانکها برای گردش اطلاعات خودشون اطلاعات رو کد گذاری می کنند و فقط فرستنده و گیرندده پیام و اطلاعات توسط کلید کد می تونن اون اطلاعات رو بفهمن. ریاضیدانها پیوسته در تلاش بوده اند سیستمهای رمزگزار الکترونیکی پیدا کنند که شکستن قفلش سخت باشه. یکی از جدیدترین سیستم های رمزگذاری که بسیار بهش می نازیدن و می گفتند تقریبا محاله که اطلاعات توسط نفر سومی خوانده بشه همین رمزگزاری کوانتومی بود.

رمز گزاری کوانتومی سیستم بسیار پیچیده ای است اما به صورت خیلی کلی بخوام بگم اطلاعات به صورت فوتون بین فرستنده و گیرنده و توسط کوانتوم کد میشه که این کلید رو فقط فرستنده و گیرنده دارند. چنانچه شخص سومی این فوتونها رو دربین راه بگیره و بخواد ببینه چی هستند و یا بخواد رمزشون رو بشکنه، فوتونها تغییراتی می کنند و گیرنده می تونه متوجه بشه که اطلاعات ارسالی توسط شخص سومی گرفته شده.

خب دانشمندان خیلی به این روش می نازیدن و برای همین هم اتریش برای اولین بار برای سیستم بانکی از این روش استفاده کرده است، اما دریغ از اینکه قبل تر یک دانشجو در یکی از دانشگاه های نروژ توسط لیزر این سیستم رو شکسته و اطلاعات رو به دست آورده است. بنابراین به ایشون می گویند اولین هکر کوانتومی دنیا و باز این سوال همیشگی و کلیشه دنیای امنیت کامپیوتر و اطلاعات پیش میاد که آیا میشه سیستمی ابداع کرد که هرگز شکسته نشه و هیچ نقطه ضعفی نداشته باشه؟ رمز گذاری کوانتوم این قول رو داده بود ولی قولش شکسته شد. باید دید که با کار کردن بر روی بیولوژی و کامپیوترهای سلولی و یا سایر تکنولوژی های در راه میشه سیستمی درست کرد که 100 در صد غیر قابل نفوذ باشه؟

مقالات مرتبط:
راه اندازی اولین شبکه رمز گزاری کوانتومی در اتریش
iهک شدن روش رمزگزاری کوانتومی توسط لیزر

برچسبها:



Thursday، October 30، 2008

برنامه روزانه - نیمسال دوم 2008

به خاطر درخواستهایی که شده بود، در نیمسال اول سال 2008، برنامه روزانه کاری و زندگیم رو نوشتم و سعی می کنم که از این به بعد سنتی باشه که هر فصل و یا نیم سال برنامه کاری روزانه و نحوه صرف کردن اوقات فراغت رو بنویسم.

ساعت رو برای 6:30 کوک می کنم اما به ندرت می تونم بلند بشم و اصولا ساعت 7 از خواب پا میشم و گاهی هم 7:30 طبیعتا روزهایی که دیرتر بلند شم دیرتر می رم سر کار و از اون ور بیشتر از بقیه می مونم

7 تا 8 صبحانه و آماده شدن برای رفتن سر کار. خوشبختانه محل کار من نزدیکه و بین 20 دقیقه تا ماکسیمم 30 دقیقه طول میکشه که من برسم.

8 صبح تا 4 بعد از ظهر روی پروژه شرکت کار می کنم
4 تا 5:30 بر روی استارتاپم کار می کنم
5:30 تا 7:00 زبان سوئدی.
از ساعت 7 شب هم به بعد آزاد برای خودم. در ضمن آخر هفته ها هم قاعدتا نمی بایست کار کنم که سعی می کنم پایبند باشم. بین ساعت 12 تا 1 هم می خوابم و هرگز فراموش نمی کنم که هر چقدر هم سرم شلوغ باشه کمتر از 6 ساعت نمی خوابم چرا که تجربه قبلیش را داشتم که فرقی نمی کند چه بنیه بدنی داشته باشم، کمتر از 6 ساعت خواب در یک برهه زمانی ولو کوتاه مدت، بدن رو داغون می کنه.

خب این برنامه ای که ریختم اما مثلا خواندن زبان سوئدی اکثرا قربانی کار بر روی استارتاپ میشه و خیلی موقع ها 3 ساعت کامل روی استارتاپ کار می کنم. بعضی روزها هم حوصله ندارم و فقط دوست دارم وبگردی کنم و ول بچرخم و خبرای بی خود بخونم که البته تعداد این روزها خیلی کمه. در وبگردی ها هم بسیاری از وبلاگها رو نمی خونم، فید خوانیم رو بسیار محدود کردم.

وقتهای آزادم، کتابهایی راجع به کارآفرینی می خونم، تلویزیون اگر چیزی جالب داشته باشه نگاه می کنم و گرنه که باز میام روی اینترنت و مقاله می خونم و وبلاگ می نویسم و با دوستان گپ آنلاینی می زنم. آخر هفته ها اگر بشه فوتبالی بازی می کنم و هر دو هفته یک بار در جلسه انجمن فرهنگی که در اون به عنوان جانشین مدیرعامل به صورت داوطلبانه کار می کنم، شرکت می کنم و بعضی وقتا هم پا بده و حوصله ای باشه میرم پارتی که هم دیداری تازه باشه و هم انرژی بگیرم.

این روزها، فشار کاری بر رویم استرس گذاشته بود که سعی کردم نگذارم این قضیه آزاردهنده بشه و خوشبختانه تا حد بسیار زیادی جلویش رو گرفته ام. امیدوارم پروژه ام رو تا اواسط ژانویه تموم کنم و تحویل بدم و بعدش با خیال راحت رهسپار ایران بشم بعد این همه مدت دوری از خانواده. گاهی که از خانه بیرون می آیم به خودم می گویم نکنه که دنبال کار دویدن من رو دور کنه از نگاه به برگهای درختان زیبای پاییزی اینجا. خوشبختانه هنوز به اطرافم نگاه می کنم. شما روز خود را چگونه می گذرانید؟

برچسبها:



Monday، October 27، 2008

مسابقه: لوازم التحریر گوگل جایزه بگیرید

مدتی دیگر هفتمین سالگرد وبلاگ من است. به همین مناسبت و برای اینکه دست خالی نبوده باشم و کمی هم تحرک در بین خوانندگان خوبم ایجاد کنم، تصمیم گرفتم که یک مسابقه راه بندازم. جایزه این مسابقه هم یک دفترچه یاداشت گوگل بعلاوه یک خودکار گوگل هست که تقدیم به برنده خوش شانس این مسابقه خواهد شد. همه هم وطنان(چه در داخل کشور و چه در خارج کشور) و همچنین سایر فارسی زبانها می تونن در این مسابقه شرکت کنن. چنانچه حد نصاب پاسخهای درست از 1000 تا بیشتر باشه، جوایز دیگری هم به مسابقه اضافه خواهد شد،

شما می بایست به سه پرسش پاسخ درست دهید تا در قرعه کشی مسابقه شرکت کنید:
1- محل تولد من کدام شهر است
2- من در کدام شهر در گوگل کار کرده ام
3- من چند سال دارم( به عدد)

چگونه پاسخ بدهیم:
1- پاسخ هر سه سوال رو به ترتیب بنویسید(همگی با حروف کوچک) و به انگلیسی
2- پاسخ رو کپی کنید درمحل "عنوان" و یا همان subject ایمیلی که می فرستید
3- در متن ایمیل هیچ چیزی ننویسید و باید خالی بماند
4- آدرس ایمیل من در همین بالای صفحه وبلاگ در ستون سمت راست موجود است.

راهنمایی: جواب تمامی سوالات در آرشیو وبلاگ هست فقط باید دستی در جستجو داشته باشید و کمی هم حوصله و صبر.پاسخ های درست به صورت اتوماتیک جدا می شن و نهایتا در روز تولد این وبلاگ، به قید قرعه شخص برنده اعلام خواهد شد. بنابراین بجنبید اگر که یه دفترچه خوشکل و قلم گوگلی می خواید برنده بشید.

به روز رسانی: زمان نهایی مسابقه، تا ساعت 8 شب روز شنبه 8 نوامبر هست به وقت استکهلم. بعد از اون دیگه هیچ ایمیلی پذیرفته نیست. در ضمن برای آنهایی که خواننده دائم این وبلاگ نیستند باید بگویم که برای رسیدن به جواب درست باید قوی تر جستجو کنید.

برچسبها:



Sunday، October 26، 2008

شیطانی نباش

حتما می دانید که شعار" شیطانی نباش"، شعار غیر رسمی گوگل است. اما آنچه که در مورد شعار don't be evil جالبه، اینه که یکی از ستونهای پر قدرت شرکت گوگل برای اهداف کوتاه مدت و بلند مدت و محوریت این شعار در اجرای استراتژی ها و برنامه ریزی کارمندان و مدیرانش است. به زبان ساده هرگاه برنامه ای بخواد در گوگل ریخته باشه، همیشه سنجیده میشه که آیا این قضیه به نفع کاربر هست یا خیر و صلاح و شر کاربر بیچاره و بینوا در نظر گرفته میشه. چرا بیچاره و بینوا؟ چرا که شواهد نشون میدن که حتی شرکتهایی مثل گوگل هم در اجرای چنین شعاری در بعضی از موارد مجبور به چشم پوشی هستند. اما تاریخچه این که این شعار از کجا آمده هم جالبه.

آمیت و پاول(پاول همان کسی است که الان سرویس فرندفید رو راه اندازی کرده و در گوگل هم پروژه جیمیل رو در دست داشتن)، وقتی در جلسات می نشتن از این جمله استفاده می کردن. مثلا بحث بسیار داغی راجع به یکی از محصولات و خدمات اینترنتی بوده و تا قضیه بیخ پیدا می کرده که به کدام سمت بروند آمیت و پاول از این جمله استفاده می کردند و ابرهای جلوی خورشید کنار می رفتند. همین میشه که بقیه کارمندان هم یاد میگرن و استفاده می کنن. البته بر طبق دفترچه داخلی گوگل که بین کارمندان گوگل پخش میشه، سرچشمه این شعار رو به آمیت نسبت داده اما در مدخل ویکی پدیا به هر دو شخص اشاره شده است. اونچه که جالبه اینه که تمامی شرکت های بزرگ ده ها هزار دلار خرج می کنن تا شرکتهای متخصص در امر فرهنگ سازی سازمانی، شعارها و فرآیندهایی رو تدوین کنن که کارمندان از اونها تبعیت کنن و یک فرهنگ منحصر به فرد در بین کارکنان بوجود بیاورن. این در حالیست که در شرکتی مثل گوگل یکی از بزرگترین فرهنگ سازی ها و شعارها از دل خود کارمندانش بیرون می آید. این است تفاوت گوگل با سایر شرکتها که ساختار شکنی های بسیاری در دل خود دارد.

این پاراگراف انتهایی هم برای آنهایی که نسبت به بعضی از سیاستها و خط مشی های گوگل شاکی هستند و حق هم با آنهاست. مثلا سیاستی که گوگل در چین و توافق با دولت دیکتاتور و سانسورچی آنها به عمل آورده برای اینکه تنها سهم کوچکی از بازار بزرگ چین رو در جستجوی اینترنتی در دست بگیره و یا بستن آی پی کشورهای تحریم شده توسط آمریکا برای دانلود نرم افزارهایی که مجانی هستند و ارزش تجاری ندارند. متاسفانه رقابت بسیار سنگین شرکت های بزرگ مانند گوگل و نامردی کردن مثل آب خوردن شرکت های بزرگ دیگر برای تصاحب بازار، راهی برای شرکتهایی خوشنام مثل گوگل نمی گذاره که بعضی وقتا بر خلاف آنچه اعتقاد دارند کمی چشم پوشی کنند و مسلما گاهی این امر با زندگی یه شخص می تونه بازی کنه مانند رسوایی یاهو در افشا کردن آی پی خبر نگاری که وبلاگ می نوشت و دولت چین این خبرنگار رو دست گیر کرد. اما آنچه که به دید مثبت میشه بهش نگاه کرد اینه که شرکتی، برنامه ریزی های کوتاه و بلندش رو بر اساس این شعار همیشه در پشت صحنه ذهن مدیرانش قرار میده. تصور کنید جهانی رو که تنها نصف شرکتها این طوری فکر می کردن. فقط نصفشان و نه بیشتر

مدخل ویکی پدیا

برچسبها: ,



Thursday، October 23، 2008

بخار افزار

ههه. احتمالا ممکنه پیش خودتون فکر کنید این حتما ویروس و یا برنامه مخربی هست که کامپیوتر شما رو بخار می کنه یا سی پی یو رو می ترکونه! ولی به هیچ عنوان این بار قصد ترساندنتون رو ندارم. بخار افزار اصطلاحیه که امروز باهاش آشنا شدم و طبیعتا دوست دارم با شما هم به اشتراک بگذارم چرا که بیش از اینکه این اصطلاح به امنتیت کامپیوترها ارتباط داشته باشه به دنیای کارآفرینی ارتباط داره!

vaporware یا "بخار افزار" اصطلاحا به نرم افزار یا سخت افزاری گفته میشه که قبل از زمان تولیدش به اعلان همگانی می رسه ولی متاسفانه به دلایل مختلف، در فاصله زمانی که همه انتظارش رو دارن بیرون نمیاد و در معرض استفاده دیگران قرار نمی گیره. شرکتها اصولا برای اینکه توی مارکت سر و صدا کنند و مارک تجاریشون رو قوی کنند، مدتها پیش از ورود یک محصول تولیدی نرم افزار و یا سخت افزار، اطلاعات جزیی درباره پروژه مربوطه در اختیار خبرنگارها و وبلاگرها قرار میدن، اما گاها این خبر انقدر در مراحل ابتدایی پروژه هست که طبیعتا با زمان نهایی محصول مورد نظر جور در نمیاد و هیچ چیزی مطابق آنچه پیش بینی شده جلو نمی ره. مثلا ماه ها بعد به نتیجه میرسه و دقیقا تاثیر عکس روی رفتا رو خرید کاربر می گذاره و تبلیغ منفی می شه برای شرکت سازنده. به عنوان نمونه عده ای فکر می کنن که سیستم عامل گوگل برای موبایلهای هوشمند که نامش "اندروید" هست یک نمونه از این بخار افزارهاست و اصولا تحویل گرفته نمیشه و زودی تبش می خوابه.



Wednesday، October 22، 2008

مخ زنی در آسانسور

در مقاله گذشته، راجع به معنای "نطق کارآفرینی" و همچنین اهمیت آن برای یک موسس شرکت، چکیده وار نوشتم. این بار می خوام با اصطلاح رایج دیگری شما رو آشنا کنم و آن elevator pitch یا نطق در آسانسور است که من البته آن را به "مخ زنی در آسانسور" هم تعبیر می کنم.

آدمهای پولدار و سرمایه گزار، وقت محدودی دارند. آنها نه عاشق قیاقه شما هستند و نه علاقه ای به شنیدن جان کندنهای بی شمار شما در پشت صحنه راه اندازی شرکت هستند. آنها می خواهند در سریع ترین زمان ممکن بفهمند که آیا سرمایه گذاری در یک شرکت به نفعشان هست و اینکه در چه مدت، پول به جیبهاشون سرازیر می کند. سریعترین نطقی که یک کارآفرین می تواند انجام بدهد تا بتواند یک سرمایه گذار رو مجاب کنه که باهاش وقت ملاقاتی بگذاره همین نطق در آسانسور است.

منطق این اسم اینه که تصور کنید شما به عنوان یک کارآفرین و شخص دیگری به عنوان یک سرمایه گذار با هم وارد یک آسانسور می شوید. تنها چیزی حدود 30 ثانیه وقت دارید که ایده و طرحتان رو به شخص مقابل بیان کنید و علاقه او را برای دیدار مجدد جذب کنید. چرا که بعد از این مدت طرف شما به طبقه مورد نظر رسیده و می خواهد از آسانسور بیرون بیاید. اینجاست که باید کار را تمام کرده باشید و کارت ویزیت او را گرفته باشید. طبیعتا این قضیه اصلا کار آسونی نیست و تمرین زیادی رو می طلبه. حتی کارگاه های آموزشی برای این مساله وجود دارند که من بعضا در آنها شرکت کرده ام. یه روزی شاید بشه که از تکنیک مخ زنی در آسانسور برای جلب توجه سرمایه گذار استفاده کنم هرچند که هیچ تضمینی در موفقیت آن نیست.

برچسبها:



Friday، October 17، 2008

مصاحبه با من

چند سال اخیر همه درخواستهای مصاحبه رو رد کردم اما مدتی پیش به این نتیجه رسیدم که گفتمان من چه از طریق وبلاگم که ممکنه مخاطبان خاص خودش رو داشته باشه و چه با خوانندگان دیگر از رسانه ای متفاوت می تونه برای هموطنان مفید باشه از همین رو برای انجام مصاحبه راه را باز گزارده ام. به خاطر اینکه روند کار حرفی ای تر باشه لطفا چنانچه از طرف رادیو، مجلات و نشریات و یا تلویزیون هستید به همراه اولین ایمیل موارد زیر رو هم ذکر کنید:
1- پیشینه رسانه مربوطه و لینک آنلاین آن
2 - لینک به چند مقاله و یا برنامه پیشین
3- پیشنهاد درباره چگونگی مصاحبه و اتنظارات مد نظر مصاحبه کننده
4- محتوای حدودی سوالات و زمان تخمینی مصاحبه

خیلی موقع ها دوست دارم که یک تلویزیون اختصاسی آنلاین برای خودم درست می کردم که هفته ای یک بار در اون دیدگاه ها و آخرین خبرهای مربوط به دنیای آی تی رو که در نظرم هست، به روی صفحه مانیتور دیگران ببرم. ولی از اونجا که گفته اند با یک دست، ده تا هندونه نباید بلند کرد و واقعا وقتیش رو ندارم می گذارمش برای یک وقت مناسب.

برچسبها:



Tuesday، October 14، 2008

ترسناک افزار

به دلیل خلاقیت هکرها و راه های که برای سر کیسه کردن و یا آزار کاربران و گاها به اصطلاح خودشان تفریح، استفاده می کنند در بسیاری موارد فرهنگ واژه های انگلیسی نمی تونه جوابگوی فعل و یا واژه مربوطه باشه و می بایست واژه ای جدید خلق میشه. مثل scareware که من آن را "ترسناک افزار" ترجمه می کنم.

ترسناک افزارها یک طیف از برنامه ها هستند که باعث وحشت و یا ترس کاربر خواهد شد. تصور کنید که در اینترنت دربه در دنبال نرم افزاری هستید که کامپیوتر شما را چک کند و بگوید آیا تروجان و یا نرم افزارهایی که یواشکی خراب کاری می کنند بر روی کامپیوتر شما نصب شده است یا خیر. بعد از کلی جستجو یک برنامه مجانی در یک سایت معقول پیدا می کنید. طبیعتا بارگزاری و نصبش می کنید. اما آنچه که نمی دانید این است که خود این نرم افزار یک نرم افزار مخرب است با ظاهری بسیار زیبا. این نرم افزار به صورت الکی و سوری کامپیوتر شما را اسکن می کند و حتی اگر کامپیوتر شما کاملا تمیز و مرتب هم باشد می گوید که مثلا شما 300 بد افزار دارید و باید یک مکمل رو نصب کنید تا نرم افزار بتونه عملیات پاک سازی رو شروع کنه. مطمئن باشید که هر کاربر معمولی این کار را خواهد کرد. آن مکمل چیزی نیست جز نصب یک روبات و یا یک تروجان و یا ویروس.

این نرم افزار ترسناک است چون مدام به شما اخطار می دهد که کامپیوترتان دچار مشکلات حاد است و ویروسهایی مدام در حال خرابکاری هستند. یا مثلا می گوید که کامپیوتر شما آنتی ویروستان رو به کل از کار انداخته(بر خلاف واقعیت) و اینکه شما هرچه سریعتر باید مکمل رو دریافت کنید تا عملیات پاکسازی انجام بشه. قضیه رو داشتید. شما نرم افزاری نصب کردید که بیاد جلوی خرابکاری رو بگیره ولی خودش خرابکاره.

یه مثال دیگه بزنم. ویروسی رو در نظر بگیرید که اطلاعات پوشه مستندات شما رو به طور کامل رمزگزاری می کند و بعد شما بر روی صفحه مانیتور پیغامی رو می بینید که چنانچه تا یک ساعت دیگر مبلغی پول به فلان حساب ریخته نشود سایر قسمتهای هاردتان هم کد خواهد شد و یا حتی پاک خواهد شد و دیگر به آنها دسترسی نخواهید داشت. ویروس مربوطه یک تایمر هم جلوی شما می گذارد. من به شخصه با چنین صحنه ای مواجه شده ام و باید بگویم که حتی اگر آدم مطلعی باشید، عرقتان درخواهد آمد و واقعا می ترسید. چون اطلاعات شوخی بردار نیست و بسیار مهم هستند و تصور کنید تایمری رو که با یک کله اسکلت و یا حتی پخش صدای دلخراش گوشزد می کنه که با دست خودتون دارید اطلاعات هاردتون رو پاک می کنید. یادتون باشه اون بیرون تو دنیای ماتریکس یه جنگله. هر نرم افزاری رو نصب نکنید. همیشه آنتی ویروستون به روز باشه و فایروالتون هم همیشه برپا(حتی شده فایروال خود ویندوز).

پیوند مرتبط:
مایکروسافت از یک کمپانی سازنده ترسناک افزار شکایت می کند

برچسبها:



Sunday، October 12، 2008

هیولای مهاجرت

علی رغم اینکه بارها و بارها و در فواصل مختلف زمانی، داستان این 8 سال مهاجرتم به خارج از کشور و زندگی در سه کشور متفاوت، را نوشته ام و به عناوین مختلف ذکر کرده ام تا بلکه راه گشایی برای کسانی که دغدغه مهاجرت و هجرت از خانه پدری و سرزمین مادری را دارند، باشم اما با خواندن پستی از یک وبلاگ، بر آن شدم تا من هم دیدگاهم را جمع و جور تر بنویسم تا بشود مرجعی برای خوانندگان.

مهاجرت مانند بسیاری از دیگر از مفاهیم زندگی، دو بعد دارد. یک بعد می تواند نوید بخش و مثبت و زیبا و قشنگ باشد و بعد دیگرش هیولایی بزرگ که سیاه و تیره و منفی و از زندگی بیزار کننده است. قضیه روشن است. مثل هر پروسه دیگری، چنانچه بتوانید از اصول اولیه اش آگاهی بیشتری پیدا کنید، این هیولا کوچک تر خواهد شد و نهایتا تا حدی تحت کنترل شما. قضیه حساب دو دو تا چهار تا هم نیست. همه چیزش را نمی شود محاسبه کرد و همیشه باید گوش بزنگ پیشامدهای ناگوار و یا غیر منتظره باشید. همیشه باید یک نقشه دوم و یا حتی نقشه سوم در هنگام بروز مشکلات داشته باشید. چنانچه نتوانید مقدماتش را تهیه کنید و در کوله پشتی تان بگذارید، این هیولا بر روی شما بیشتر سوار خواهد شد. طبیعتا مثل هر پدیده دیگری ممکن است استثنا باشد اما من به شخصه هیچگاه زندگیم را بر روی استثنا قرار نداده ام.

زمانی که من ایران را ترک کردم با یک چمدان نیمه خالی، کله ای پرباد، بی برنامه ریزی دقیق و آگاهی از کشور مقصد(در آن زمان دوبی) و با پولی بسیار اندک از ایران خارج شدم. تنها برگ برنده من، دانستن زبان انگلیسی در حد خوب بود و یک سال سابقه کاری. هرچند که هرگز آن سابقه کاری بدردم نخورد و اوضاع دوبی خرابتر از آن بود که بتوانم در آن آشفته بازار بردگی کارمندان هندی و حقوقهای افتضاح، جایی برای من نوعی پیدا شود.

من تصور درستی از کشور امارات و دوبی نداشتم. تحقیق نکرده بودم و فکر می کردم چون جوا ن هستم و به هیچ جا وصل نیسیتم، می توانم دوام بیاورم. بله من پشتکار داشتم، سخت کوش بودم و لجوج اما برایش تاوان سختی دادم. بسیار سخت. داستانش را در همین آرشیوهای وبلاگ یه وجب خاک اینترنت تا حدی می توان خواند. گرسنگی ها، تنهایی ها، تنگناها، غربت، بی پولی کشیدن ها، بیکاری، افسردگی و بسیاری موارد دیگر همه و همه آرزوهای من را به عنوان یک مهاجر بر باد داد. اولین دلیلش این بود که من از ایران خسته شدم بودم. از همه چیز و همه کس متنفر بودم و می خواسمتم فرار کنم. اما چه دیر فهمیدم که فرار هیچگاه راه چاره نیست. دوستان خواننده، این رو بر اساس تجربه ام می گویم که هرگز برای اینکه از جایی فرار کنید، هجرت نکنید. مهاجرت کنید با هدف و با جمع آوری اطلاعات و قبل از آن از روشنایی های زندگی خودتان هرچند کوچک لذت ببرید تا وقت رفتن برسد. می دانم که خیلی ها میگویند دلم خوش است همانطور که من می گفتم قبل از رفتنم اما حالا می نویسم که شاید کسی در ایران بخواند و صرف متنقر بودن از آنجا مهاجرت نکند.

هنوز هم بسیار هستند که به من ایمیل می زنند و راجع به مهاجرت می پرسند. دغدغه دارند اما آنچه که باعث میشود بسیاری از این ایمیلها را پاسخ ندهم و سر از هیچستان در بیاورند، عجله بسیار نویسنده برای به دست آوردن اطلاعات هست. این رو قبل تر ها هم نوشته ام که فضای امروز وبلاگستان، اطلاعات بسیار مناسبی رو در اختیار شمایی قرار میده که می خواید مهاجرت کنید. باید بنشینید آرام و آرام این نوشته ها را بخونید و یاد داشت بردارید. طرف حتی به خودش زحمت نداده که اینترنت و یا سایتی رو که پیدا کرده یه جستجوی ساده بکنه زودی می خواد ایمیل بزنه و فریاد واسلاما. دوستان این پروسه، کار یک شب و یک هفته نیست. طول می کشه و باید براش وقت بگذارید.

زیاده نگویم. مهاجرت چیزی نیست که بشود برایش یک نسخه پیچید اما یک سری اصول ثابت دارد. یک سری مراحل ثابت دارد که اگر انجام دهید، شانس موفقیتتان بیشتر است. انتخاب کشور مقصد(امارات، استرالیا، نیوزیلند، کانادا، آمریکا،اروپای غربی)، هدف مهاجرت به عنوان تحصیل یا کار و یا هر دو، پیش نیازهای کشور مقصد مانند داشتن پاسپورت، مدت زمان و پروسه دادن ویزا، مستندات و کاغذهای مورد نیاز برای پر کردن فرمهای تقاضای مهاجرت و ویزا، چگونگی همراهی خانواده مانند زن و فرزند، آگاهی از شرایط اجتماعی و آب و هوای کشور مقصد و بسیاری از موارد دیگر رو باید در نظر بگیرید. لینکهای پایین این مطلب رو از دست ندهید. بسیار ارزشمند هستند.

لینکهای مرتبط:
کاریابی در سوئد قسمت دوم: این لینک حاوی اطلاعات و لینکهای جامع دیگری هم هست
کانادا و لگدمال کردن آرزوها: حاوی فیلم مستند
رفتن دوستان غصه حاضران
پناهندگی
داستان مهاجرت به کانادا: قصه مهاجرت یک هموطن و مصائب و مشکلاتش.
آخرش یک روز هجرت درخونه ات رو می کوبه

برچسبها:



Saturday، October 11، 2008

همایون ارشادی

دو روز پیش به اصرار یار نازنین، قرعه به اسم فیلمی افتاد که به شدت ذهن مرا مشغول کرده است و می دانم در هفته آینده که همچنان می بایست با تمام قوا بر روی پروژه ام کار کنم، در گوشه ذهنم باز هم دیالوگهای این فیلم مرا دیوانه خواهد کرد. فیلم "بادبادک باز" بر اساس کتابی از نویسنده معروف و نامی "خالد حسینی". کاراکترهای فیلم، داستان فیلم که می تواند کلیه پیش بینی های آدم رو به اشتباه دربیاره و بازی زیبای همایون ارشادی، دخلم رو آورده.

من هیچ نمی دانستم که همایون ارشادی، بازیگریش را در سن 49 سالگی شروع کرده و توسط کارگردان نامی کشورمان عباس کیارستمی که همیشه سعی در استفاده از آدمهای آماتور و مبتدی در فیلمهایش داره، انتخاب شده است برای اولین نقش بازیگریش. جالب است که وقتی او توسط کارگردان آمریکایی فیلم بادبازک باز برای یکی از نقش های مهم داستان انتخاب می شود، او مشخصات فیزیکیش به پدر داستان که شخصی بلند قد و با دستهای بزرگ است نمی خورد و نهایتا از کارگردان می پرسد که آیا مطمئن هست که او برای این نقش مناسبه و کارگردان هم به او اطمینان می ده و خب نتیجه اش اینه که یک ببیننده این فیلم چند روز قراره درگیرش بشه.

شاید یکی از عوامل مهم فیلم که من رو تحت تاثیر قرار داد شباهتهای بعضی سرنوشتها در ایران خودمان هست. ژنرالی که در خارج از کشور، دست فروشی می کند و یا پدری با آن همه دبدبه و کبکبه و مال و منال پس از نجات جان خود و فرزندش، در آمریکا در یک پمپ بنزین سیگار می فروشد و تنها امیدش فارغ التحصیل شدن فرزندش از کالج است. آدمهایی که به جبر زمانه و یا حضور اشغالگر در سرزمین مادری ترک دیار می کنند.

یکی از تاثیر گذارترین این سکانسها برای من، جایی است که رییس وحشی یک گروه طالبان ، همان کسی که اولین پاره سنگ را برای سنگسار بر سر یک زن فرود می آورد، همان شخصی که قبل از اذان صبح با پسرهای کوچک رابطه جنسی برقرار می کند، به آشنای دوران کودکیش که از آمریکا آمده می گوید تو در آمریکا چه می کنی؟ چرا اینجا در کنار برادرانت نبودی وقتی که روسها آمدند. روسها ویران کردند و ما آنها را راندیم و عدالت( منظورش عدالت طالبانی) و آزادی آوردیم( آنقدر آزادی که پلیس ریش برای مردم گذاشته اند).

برچسبها:



Tuesday، October 7، 2008

اتاق کوچک من

نهایتا فاز اول پروژه رو بعد از سه ماه تموم کردم. یک ماه اخیر به شدت روش کار کردم تا بتونم عقب ماندگیم رو جبران کنم. و دارم فکر می کنم که چطور میشه پروژه رو تجاری کرد. روزها از 8 صبح تا 7 عصر کار می کنم و از 7 عصر وقت آزاد. این روزها تلویزیون هم تماشا می کنم تا ببینم در کانالهای سوئدی چه برنامه هایی در جریانه و کمی بیشتر با فرهنگ این مردم آشنا بشوم.

پروژه به جاهای بسیار جالبش رسیده. گاهی انقدر غرق در خواندن مقالات مختلف می شوم و انقدر انرژی می گذارم که با خستگی مفرطی مجبور میشم که برگردم یک راست خونه و پا روی پا بگذارم و مغز رو به کل تعطیل کنم. چند مدتیه که بسیار رفت و آمدم با دوستان کم شده که خوب نیست وباید بیشتر خودم رو اجتماعی کنم. اما در کنار همه اینها بودن در کنار یار خوبه و قلبها هم پر حرارت. این اتاق کوچک من جایی است برای گام نهادن به پله های بعدی. چه فرقی می کند وقتی که من عاشق کارم هستم. روزگار تنگدستی هم می گذرد.

اتاق کوچکی دارم
آرزوهایی بزرگ
دیواری لخت
و گاهشماری که مرد

برچسبها:



Monday، October 6، 2008

از روباه آتشین تا شاهتوت

تیم دو نفره ای که بر روی مرورگ جدیدی در کنار کارشان در موزیلا کار می کردند ابتدا مرورگر خودشان را "ققنوس" گذاشتند. دلیل نامگذاری هم این بود که چون موزیلا در واقع شاخه ای از شرکت نت اسکیپ بود و نت اسکیپ بازی رو تمام و کمال به مرورگر ماکروسافت باخته بود، نام ققنوس به این معنا بود که همانند این پرنده که می سوزد و سپس از خاکسترش ققنوسی دیگر متولد می شود، مرورگر جدید هم از خاکستر مرورگ نت اسکیپ متولد شده است.

متاسفانه خیلی زود این دوجوان فهمیدند که نام انتخابی از نظر تجاری مشکل دارد چرا که شرکتی وجود داشته است به همین نام و گویا آنها هم یک مرورگر داشته اند! به همین دلیل نام بعدی مرورگر می شود"پرنده آتشین". اما بعد از مدتی می فهمند که این هم نام یک پروژه متن باز هست و مجبور می شوند که دوباره نامش را عوض کنند اما گویا واژه آتشین به مزاق برنامه نویسان خوش میاد و سعی می کنن اسمی رو انتخاب کنن که توش حتما واژه آتش باشه تا اینکه نهایتا پس از چند ماه یکی ایده "روباه آتشین" رو می ده و بدین ترتیب رقیب اصلی مرورگر ماکروسافت پا به عرصه ظهور می گذاره. جالبه بدونید روباه آتشین واژه ایست که در زبان چینی به پاندای قرمز می دهند!

حال این رو مقایسه کنید با نام موبایلهای هوشمند blackberry که به معنای "شاهتوت" است. شاهتوت نامی است که حتی اگر در گوگل هم به دنبال آن بگردید و یا در نتیجه عکسهای گوگل جستجو کنید، بیش از آنکه به عکس میوه شاهتوت برسید، انواع و اقسام مدلهای این موبایل رو خواهید دید. داشتم مصاحبه ای با رییس و موسس این شرکت رو می خوندم. شرکت تولید کننده شاهتوت، شرکت دیگری رو استخدام می کنه که یه اسم خوب برای این موبایل هوشمند پیدا کنند و اونها به مدت 6 ماه روی این قضیه فکر می کنن و تحقیق و آنالیز و نهایتا 40 نام برگزیده می شه و در بین اونها می رسن به واژه شاهتوت. نامی که در دنیای تجاری بسیار آشناست.

از این دو مقایسه می خواستم چیزی رو به شما بگم. کارآفرینی یک هنر است و راه های رسیدن به موفقیت، همه از یک جاده نمی روند. یک نسخه برای همگان نمیشه پیچید و شرایط زمانی و مکانی هم تاثیر بسیار مهمی داره. از سویی تیم دونفره بسیار جوان فایرفاکس رو می بینیم که اصلا نمی دونن دنیای تجاری چی هست و فقط صرف علاقه و عشق به هدفشون شروع به کار می کنن و اصلا پول براشون مهم نیست و با تراوش ذهنی خودشون و سعی و خطا به نام روباه آتشین می رسن و بسیار هم موفقن و از سویی شرکتی دیگر، به مدت 6 ماه پول پرداخت می کنه تا متخصصین یک نام خوب و مناسب پیدا کنند. هر دوی این شرکتها موفقند و هر دو داری مارک تجاری بسیار قوی هستند اما هر کدام شیوه کاملا متفاوتی را برای خود برگزیده اند

برچسبها: ,



Saturday، October 4، 2008

تشنگی

View SlideShare presentation or Upload your own. (tags: design crisis)


بحران آب، بسیار مساله مهمیه که متاسفانه بشر عصر نوین هیچ وقت توجه کافی بهش نداشته. آب این مایه حیات، چیزی است که همه به آن نیازمندیم. تنها هفت هزارم درصد کل آب موجود بر روی زمین قابل آشامیدن هست! تنها در قرن بیستم، جمعیت دنیا 3 برابر شده است و مصرف آب 6 برابر از قبل! بر طبق آمار سازمان ملل هر 15 ثانیه یک کودک در دنیا به خاطر بیماری های مربوط به آب{ناپاک} می میرد!

کشور عزیزمان ایران هم به دلیل اینکه مناطق خشک زیاد داره و اصولا باران زا نیست، با پدیده خشکسالی و بی آبی دست و پنجه نرم می کند. اسلایدی که اینجا براتون گذاشتم حقایق بسیاری رو برای شما آشکار می کنه. حتما نگاهش کنید و لااقل به عنوان یک شهروند جهانی، بحران آب را در پشت زمینه ذهنتان در نظر داشته باشید.

برچسبها: ,



Friday، October 3، 2008

دزدکی افزار

دنیای امنیت کامپیوتر، واقعا دنیای عجیبیه و هکرها اعجوبه های خلاقیت و استادان وارد کردن مفاهیم جدید به فرهنگ واژگان انسان قرن بیست ویکمی. در حین تحقیقاتم به این اصطلاح برخوردم که گفتم بد نباشه در وبلاگم راجع بهش بنویسم. اصطلاحی به نام snoopware که من آنرا "دزدکی افزار" می نامم. یک معنی اسنوپ، مخفیانه تحقیقات به عمل آوردن است اما عملا نمی شود این رو دراین کیس استفاده کرد برای همین من دزدک افزار رو بیشتر می پسندم

اکثریت غریب به اتفاق تلفن های همراه امروزی دارای دوربین هستند و به راحتی می شود با آنها عکس گرفت و در فلیکر آپلود کرد و یا فیلم گرفت و در یوتوب و سایر سایتهای ویدئویی آپلود کرد. در این میان هکرها هم لقمه چرب و نرمی گیرشان آمده است. موبایل شخص قربانی هک می شود و تحت کنترل هکر در میاد. حال هکر در هر کجای دنیا که باشد کنترل موبایل شخص قربانی را در دست دارد بدون آنکه قربانی اصلا بداند چه بلایی قرار است سرش بیاید.

هکر از راه دور و از طرق مختلف قادر خواهد بود که میکروفن و یا دوربین موبایل شخص قربانی را روشن کند و بدین طریق خواهد توانست هرآنچه که اطراف موبایل اتفاق می افتد را ببینید و یا بشنود. تصور کنید که موبایل خود را در اتاق خوابتان به ایستگاه شارژ زده اید(موبایل به حالت عمودی قرار گرفته است) و هکر نااهل دوربین آن را روشن کند. او حتی می تواند به موبایل بگوید که هرآنچه هست را ضبط کند و یا حتی به صورت زنده و آنلاین بر روی اینترنت بفرستد و اینها همه بدون اطلاع شخص دارنده موبایل انجام می شود! بازرگانی و یا مدیر ارش یک شرکتی را در نظر بگیرید که جلسات مهمی می رود و اطلاعات ارزشمندی را رد و بدل می کند. حال تصور کنید هکر ناجنس، میکروفن موبایل رو بدون اینکه آقای مدیر بداند، روشن کند و تمام مکالمات را بشنود! مراقب دزدکی افزارها باشید. آنها هیچ شانسی برای نگاهداری حریم شخصی شما نخواهند گذاشت.

برچسبها: ,



Thursday، October 2، 2008

فارغ التحصیلان

هفته پیش مصاحبه ای داشتم با هفته نامه "فارغ التحصیلان" که گپی یک ساعته زدیم از طریق اسکایپ و نتیجه اش، در شماره این هفته نشریه به تاریخ شنبه 6 مهر منعکس شده است. سوالات، واقعا سوالات خوبی بودند و من هم سعی کردم تا اونجا که می تونم شمرده و دقیق و با شماره بندی، به پرسشها، پاسخ بدم تا بتونه مورد استفاده دیگران قرار بگیره. همیشه آرزو کرده ام ای کاش بار دیگر بیست ساله می شدم و چنین مجلات و سیل وبلاگهای ایرانیان مهاجر در کشورهای خارجی بود تا بتونم از نوشته ها و تجربیاتشون استفاده کنم.


وقتی که می خواستم برم امارات، وبلاگها تازه آغاز شده بودند و فضای ارتباطات تو گویی عصر حجر بوده است در مقایسه با امروز. بسیاری از چیزها با خون دل، و جستجوی بسیار، یاد گرفتم مانند خیلی های دیگر و سعی کردم که به رایگان در اختیار دیگران قرار بدم که نمونه اش نوشتن مطلب در همین وبلاگ است. این هفته نامه رو می تونید از کیوسکها بخرید(به واقع از شنبه 6 مهر در کیوسکها به فروش می رفته) و یا می تونید به صورت آنلاین مطالعه کنید.

مصاحبه من با نشریه و هفته نامه فارغ التحصیلان

برچسبها: , ,



Wednesday، October 1، 2008

نطق کارآفرینی

وقتی که یک استارتاپ با هزینه و پس انداز شخصی موسسین اولیه اش راه اندازی میشه، بعد از مدتی به دلیل بالا رفتن هزینه ها و رشد شرکت و یا نیازمندی برای تولید نهایی کالا و یا فراهم کردن زیرساختار مورد نیاز برای سرویس دادن به مشتری، جیب موسس ها هم خالی میشه و از مدتها پیش باید به فکر این باشند که از کجا سرمایه گذار گیر بیارن. سرمایه گذاری در یک استارتاپ بسیار متفاوت از سرمایه گذاری در یک شرکت جا افتاده و یا صنعتهای با ریسک پایین تره برای همین اصولا افراد خاصی که به آنها venture capitalist یا به صورت مختصر VC می گویند بر روی شرکت های استارتاپ سرمایه گذاری می کنند و پی سرمایه گذاری پر خطر رو به تنشون می مالن.

وی سی ها کسانی هستند که پول دارند و کارآفرینان و موسسان کسانی که به قولی بازوی کار هستند. وقتی این دو تا در کنار هم به خوبی جا بیفتن، استارتاپ هم رشد سریعی پیدا خواهد کرد(به دلیل تزریق پول) و هم میشه از ارتباطات وی سی ها برای آشنایی با سایرین مثل وکیلها، مشاوران و غیرو، استفاده کرد.

اما یک کارآفرین و موسس شرکت چطوری باید یک شخص سرمایه گذار رو مجاب کنه که بر روی شرکت سرمایه گذاری کنه؟ فرض کنید شما یک عالمه پول دارید و یک نفر رو که اصلا نمی دونید کی هست و چی کاره بوده و توانایی هاش چی هست، میاد و از ایده اش صحبت می کنه مثلا در نیم ساعت و نهایتا هم مبلغ 50 میلیون تومان هم در خواست می کنه. آیا اعتماد به شخص و دادن پول به او کار آسانیه؟ طبیعتا وی سی باید شم تجاری بسیار قوی داشته باشه تا بتونه اون مواردی رو که مهمه در همون مدت کوتاه از دهان کارآفرین بشنوه و اینجاست که قدرت یک کارآفرین مشخص میشه. هرچقدر او توانایی بیشتری در گفتار، ارائه سخنرانی و نطق داشته باشه و هرچه توانایی بیشتری برای مذاکره و تشویق کردن یک شخص به یک ایده داشته باشه، شانسس بسیار بالاتر خواد بود که بتونه در اون مدت زمان کم، یک سرمایه گذار رو تشویق کنه. به این میگن اصطلاحا pitch کردن که من از آن با ترجمه نطق کارآفرین برای وی سی استفاده می کنم.

وی سی های حرفه ای ممکنه حتی در روز تا 20 ایده قبلا غربال شده رو از میان 100 ها ایده دیگر برگزینند و در مدت کوتاهی خواستار آن باشند که کارآفرین راجع به ایده، چه میزان سرمایه نیاز است و چرا، در چه مدت زمانی بازگشت سرمایه خواهد بود، رقیبان چه کسانی هستند، مشتریهای احتمالی چه کسانی خواهند بود، آیا کالای نهایی و یا زیرساختار مورد نیاز برای ارائه سرویس آماده است یا چند درصد از مراحل کار انجام شده و بسیاری از سوالات ریز و درشت جواب بدهد. طبیعتا هرچه کارآفرین بهتر و دقیق تر بیزنس پلان خود را تهیه کرده باشد و هرچه سریعتر و راحت تر پاسخ وی سی ها رو در آستین داشته باشد، اعتماد به نفس بهتری به شخص سرمایه گذار خواهد داد.

جالب است بدانید بر طبق آمار اصولا وی سی ها، تنها به 1 درصد کارآفرینها پاسخ "بله" می دهند و 99 درصد بقیه همگی جواب "نه و خوش آمدی" دریافت می کنند. اینکه در یک جلسه این چنینی چه اتفاقی می افتاد و چرا اکثریت به جواب خیر منتهی می شود و اینکه چه کار کنیم که درصد موفقیت بالاتر رود رو میشه برایش کتابها نوشت کماکان که هست. کتابهای بسیاری راجع به نطق کارآفرینان برای سرمایه گذاران در بازار است که در این پستم راجع به پیشنهاد خودم نوشته ام.

نطق کارآفرینان برای وی سی ها از مقوله های بسیار پر دردسر و جنجال آمیز در دنیای کارآفرینی هست. عده ای اعتقاد دارند که وی سی ها منصف نیستند و درصد بزرگی از شرکت رو در ازای پول ناچیزی می گیرند، عده ای معتقدند که وی سی ها آدمهای گنده دماغی هستند و از بالا به دیگران نگاه می کنند. عده ای معتقد هستند که وی سی ها فقط پول دارند و درک درستی از موقعیت و شانسی که یک شرکت نوپا برای بازار پیش رو داره، ندارند و فرصت سوزی می کنند. عده ای حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و می گویند بالقوه همه وی سی ها دزد و کلاهبردار هستند و فقط به فکر بازگشت سرمایه شون.

مانند هر ابراز عقیده دیگری، نمیشه همگان رو در یک گونی گذاشت و نظر داد. وی سی ها هم آدم هستند با شخصیت های مختلف، پیشینه مختلف و افکار مختلف. انتخاب اینکه پیش کدام سرمایه گذار برویم، چگونه قرار داد بنویسیم، چه چیزهایی رو در مفاد قرار داد جا بدهیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب، چه مقدار از سهم شرکت رو به سرمایه گذار بدهیم و بسیاری از مسائل دیگر رو، وظیقه کارآفرین است که بداند. من به شخصا معتقدم هر کاری اصولی دارد و وقتی کسی آن اصول رو نمی دونه یا باید بره یاد بگیره یا مشاور بگیره تا بتونه او را راهنمایی کنه. بسیاری از موارد دلخوری کارآفرینان از وی سی ها به دلیل کمبود سواد خود کارآفرین است که پای یک قرارداد رو امضا می کنند بدون آنکه درک درستی از مفاد آن داشته باشند. نهایتا در هنگام اجرا تازه می فهمند که چی به چی هست و آنگاه فکر می کنند وی سی یک کلاهبردار است! هرچند یک طرفه هم نمی شود به قاضی رفت و باید گفت که وی سی های چموش و آب زیرکاه هم پیدا می شوند که سعی می کنم راجع به این مبحث در پست های بعدی بیشتر بنویسم.

برچسبها: , ,