Sunday، December 28، 2008

تی شرت گیک - 10

در شرکتها، اصولا کارمندان دل خوشی از بچه های آی تی و شبکه ندارند و یکی از دلخوری ها، مخصوصا توی این دور و زمونه فیلتر کردن یه سری سایتهای خاص در زمان کاری است. مثلا بعضی شرکتها دسترسی به سایتهای فیس بوک و یا ارکات و از این قبیل را مسدود می کنند تا کارمند وقتش رو تلف نکنه و به کارش بچسبه. در هر حال خواستم ذهنتون رو ببرم به اون فضا که در روی این تی شرت به وضوح بیان شده است که شخص پوشنده آن یک مهندس امنیت شبکه است. حالا یا طرف می خواد بگه از من بترسید و حالتون رو می گیرم و سر به سرم نگذارید و یا می خواهد حسابی فحش بخورد. به هر حال هرگونه سناریویی در این راستا می تواند بگنجد تا ذهن سیال و پویای شما چه بگوید.

برچسبها: ,



Wednesday، December 24، 2008

بازی یلدا 08

بعد از دو سال که سلمان، بازی شب یلدا رو راه انداخت، امسال به نحو دیگری خواهش کرد از من که توی بازیش شرکت کنم. این چند روز سرمای بسیار سختی خوردم و هنوز هم مریضم برای همین مریضی رو بهانه کردم برای شرکت نکردن ولی او همچنان اصرار داشت که بنویسم و برای اینکه در مرام ما نیست که روی کسی رو زمین بندازیم قراره بگم که توی این دو سال چه تغییراتی در زندگیم اتفاق افتاده هرچند که آنچنان هم بر کسی پوشیده نیست!

این موقع ها دو سال قبل استرس قبول شدن در مصاحبه های تلفنی گوگل رو داشتم. حالم گرفته بود چون زبان سوئدی بلد نبودم و سابقه کاری خارج از کشور نداشتم برای همین بهم کار نمی دادن. یه موقعیت تز داشتم در یک شرکت که اولش بهم قول دادن که برم و اونجا کار کنم ولی خیلی راحت بعدش دبه درآوردن و زدن زیر حرفشون که حالم رو حسابی گرفت چون من خیلی تلاش کرده بودم که تزی رو در یک شرکت بگیرم. گوگل قبول شدم و در پوست خود نمی گنجیدم ولی سر ویزای ایرلند خیلی اذیت شدم و بعدها دقیقا به خاطر پاسپورت ایرانی که به لعنت خدا هم نمی ارزه، نزدیک بود که حتی کار توی گوگل رو از دست بدم و یه ده روزی دقیقا در هپروت سیر می کردم و کاملا داغون و خودم رو تو خونه حبس کردم چون باورم نمیشد که به خاطر ملیتم، رویای زندگیم بر باد بره اما نهایتا خودم رو جمع و جور کردم و گفتم من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم و نهایتا موفق شدم برم به دوبلین. یکی از دوستانم به من میگه که من همیشه به سخت ترین شکل ممکن به بعضی کارها می رسم و من باید بگم که دقیقا این حرف در مواردی درسته و در انتهای تونل که همه جا رو تاریکی گرفته، کور سویی از نور می بینم و خودم رو سینه خیز می کشم تا برسم بهش.

در شرکت رویاهایم، زندگی کردم و حال کردم. دوبلین شهری نبود که دوستش داشته باشم اما دفتر گوگل برایم بهشت بود. هنوز هم شیرینیش زیر زبانم هست مثل عسل. هرچند که در انتها به خاطر موارد بسیاری من جمله راه اندازی شرکت و همچنین سر و سامون دادن زندگی قید ادامه کار آنجا را زدم و به استکهلم بازگشتم و از این کارم هم پشیمان نیستم. می دونم. الان خیلی ها سرتون رو می خارونید و یا ممکنه تو دلتون بهم فحش بدید ولی دقیقا این همان کاری بود که دوست اسپانیایی من، زمانی در رد پیشنهاد کار گوگل انجام داده بود و من آن موقع هیچگاه نمی فهمیدم که چطور می شود چنین کاری کرد!

بعد از بازگشت به استکهلم، کک استارتاپ افتاده بود در جان من و یک واحد درسی دیگر درباره رشد شرکتها گذراندم و در همان بین با شرکت اریکسون چانه زدم و یک پروژه براشون تعریف کردم و ارائه دادم و نهایتا بعد از جان به لب آوردن اینجانب، قبول کردن که روش سرمایه بگذارن و تحقیقات شروع بشه. به هر حال یکی از حسرتهای دلم این بود که وارد این شرکت بشم چرا که ورود به اریکسون برای یک مهاجر و دانشجو به منزله عبور از یک سد بزرگ برای راهیابی به جامعه و افکار این ملت است. خدا رو شکر می کنم که در اریکسون هستم. سوئدی ها آدمهای خوبی هستند و واقعا آدم رو اذیت نمی کنند. اینجا هم من در مقر اصلی و ساختمان مرکزی اریکسون هستم و خب می توانم تفاوتهای این شرکت بزرگ را با گوگل بسنجم. تجربه بسیار جالبی است.

گذشته از کار، به عنوان تفریح اروپا را تا حدی گشته ام هرچند که دوست دارم بازهم بیشتر مسافرت کنم و در اکثریت قریب به اتفاق آنها، همراه یار بوده ام. جاهایی رفته ام که در کودکی فقط نامشان را شنیده بودم. در بودن یک رابطه نمک زندگی گاهی بسیار شدید می پاشه تو چشم آدم و گاهی هم نگاه های سنگین آدمهای تنها بر روی یک زوج، حس خوشایندی نیست اما هر چه هست تلاش کردیم با تمام پستی ها و بلندی بمانیم تا زمانی که همچنان خودمان باشیم. ما بیشتر برای همدیگر یک همسفر هستیم.

در آستانه سی سالگی هستم. حساب بانکی پس انداز تقریبا صفر است.خانه ای از خود ندارم. بنیه مالی قوی ندارم و همه را هم در ریسک استارتاپ گذارده ام. اگر کله ام بوی قرمه سبزی نمی داد هرگز به این صورت شرکت نمی زدم ولی خب بار اولم نیست و امیدوارم از اون بارهایی نباشه که سینه خیز روی سنگلاخ بخوام برم تا به هدفم برسم. با سلام و صلوات امیدوارم تا قبل از نوروز باستانی از شر درس خلاص شوم. هرچند پدرم در آرزوی دکتر شدن من در تب و تاب است اما فعلا قصد ادامه تحصیل ندارم و شاید چند سالی بعد بخواهم دوباره درس بخوانم.

ارتباطات من بسیار در این مدت گسترده شده. دوستانم همگی رشد کرده اند و سر از جاهای خوب و شرکتهای بزرگ درآورده اند. کارنامه خوبی در ایجاد ارتباط با دیگران داشته ام و امسال از هر سال دیگری شکوفاتر خواهد شد. کمی بیشتر از فرهنگ سوئدی دانسته ام و در عین حال با عضویت در یک انجمن ایرانی، سعی کردم دین کوچکی برای احیای آیین های سرزمین مادری - ایران - ادا کنم که بسیار راضی هستم. من پارسال افتخار مجری گری برنامه ای به پاس بزرگداشت فروغ فرخزاد داشتم که جز خاطرات بسیار خوبم خواهد ماند.

سعی می کنم استرس رو در زندگیم کمتر کنم و یا یاد بگیرم چگونه آن را مدیریت کنم. سعی می کنم در سال جدید لذت بیشتری از زندگی شخصیم ببرم. هنوز هم یکی از آرزوهایم، یک سفر دو یا سه ماهه دور اروپا با قطار است و به محض اینکه پولش را جور کنم و زمانش رو مهیا، این کار را انجام خواهم داد. امسال، سالی است برای رسیدن به رویایی دیگر. شاید که من هم به این شعار برسم که بیایید دنیا را عوض کنیم. مهم نیست چقدر کوچک باشد، مهم اینست که باشد و یادم بماند که "زندگی مسابقه نیست".

برچسبها:



Tuesday، December 23، 2008

تی شرت گیک - 9

یکی از نشانه های گیک بودن اینه که آدم آشنایی با کدهای هگزادسیمال داشته باشه(اعداد در مبنای 16). حتما می دانید که دنیای کامپیوتر دنیای باینری است(صفر و یک) اما نشان دادن اعداد بزرگ به صورت باینری مشکل سازه چون هم نوشتن اعداد طولانیه و هم درصد خطا برای خواندن آدمی بالا میره برای همین مثلا برای آدرس دهی حافظه کامپیوتر و یا کد رنگها که مورد استفاده طراحان صفحه وب قرار می گیره از اعداد هگزار دسیمال استفاده میشه و مشخصه اون هم استفاده از کاراکتر "#" پیش از عدد است و 6 تا صفر هم کد رنگ سیاه است. همون طور که می بینید تی شرت هم سیاه است.

برچسبها: ,



Saturday، December 20، 2008

پیکان زمان


وقتی که دیگو(عکاس آرژانتینی) و سوزی در سال 1976 تصمیم گرفتند که هر سال عکسی به یادگار بگیرند شاید هرگز تصور نمی کردند که روزی این کارشان در عصر ارتباطات به گوش همه جهانیان برسه و منبعی بشه برای الهام و تشویق دیگران برای این کار. من به شخصه همیشه به زمان حساس بوده ام. گذشته زمان به خصوص وقتی که نگارش شود و یا توسط دوربین ثبت شود، می تواند یادآور خاطرات و لحظات خوب و بد زندگی انسان باشد.

سری به وبسایت این خانواده بزنید و تغییراتشان را ببینید. وقتی که بچه ها متولد می شوند و بعد در خانواده شان رشد می کنند و کودکی خردسال و نوجوانی و سپس جوانی رشید می شوند. آنچه که شاید غمگین کننده باشد نشستن گرد عمر بر چهره پدر و مادرشان است. راستی امسال فرزند اولشان هم ازدواج کرد و او هم به پاس نگاه داشتن این سنت نه چندان دیرین، شروع کرده است با همسرش از امسال صفحه ای جداگانه برای عکس خانواده اش مهیا کردن. اگر که به عکس امسال(2008) نگاه کنید می بینید که دور فریم عکس فرزند اولشان رنگی است و با کلیک بر آن می توان صفحه مجزای مربوط به او را دید

وب سایت پیکان زمان

برچسبها:



Thursday، December 18، 2008

مانند یک دلفین

دنیای کارآفرینی مملو از اصطلاحات و مثالهایی هست که به کارآفرین و موسس یک شرکت تلنگر می زنه که در باتلاق زیاده کاری و یا باریک اندیشی گیر نکنه و بتونه ذهنش رو باز نگاه داره چرا که یک لحظه غفلت و اشتباه از طرف بنیانگزار و یا تیم و هسته اصلی استارتاپ همانا و تمام عمر پشیمانی و با کله در چاه رفتن همانا.

امروز به مدت 3 ساعت رفته بودم در یک مهمانی کوچک که در آن کارآفرینها جمع شده بودند هر کدام با بک گراند و زمینه کاری متفاوت. داشتم با دوستی صحبت می کردم و توضیح می دادم که در 5 ماه گذشته به شدت ایزوله بوده ام و فقط و فقط جستجو کرده ام و فکر کرده ام که روی کدام بازار بخواهم پیش برم و موارد حاشیه ای آن که باعث شده به هیچ عنوان در محافلی که کارآفرینها جمع می شن ظاهر نشم ولی حالا که مراحل تحقیقات تمام شده و اعتماد به نفس کاملی دارم به نسبت آمار و ارقامی که جمع کردم، وقتشه که سرکی بکشم و خودی نشون بدم و به قولی شبکه اجتماعیم رو قوی کنم.

این دوست که خودشم یه شرکت نوپا داره به من گفت که" آره می دونم چی میگی. عین یه دلفین. گاهی میره زیر آب و کسی نمی بیندش و بعد از یه مدتی دماغش رو می گیره بالا و میاد روی موج و همه می بیننش." دیدم راستی میگه. یه مدت زیر آب بودم و حالا حسابی اشتیاق دارم روی آب، چرخی بزنم. خب یادتون باشه اگر شما هم یه مدتی مثل دلفین شدید بدونید که تنها نیستید!

برچسبها: ,



Wednesday، December 17، 2008

تی شرت گیک - 8


دکمه "فرار" کیبورد که همانا حلال بسیاری از مشکلات است. این شاید به این معنا باشه که شخص گیک ما چون به آزادی اعتقاد داره این دکمه رو روی تی شرتش گذاشته و این حق رو به طرف مقابل داده که اگر ازش خوشش نیومد، فرار کنه و یا به قولی از شر معاشرت با گیک ما، خلاص بشه

برچسبها: ,



Sunday، December 14، 2008

تی شرت گیک - 7

یکی از مشکلات و شاید بهتر باشه بگم عادتهای بد گیکها و برنامه نویس های کامپیوتری اینه که چند ده کار و پروژه رو با هم می خوان انجام بدن و به قولی با یه دست چند تا هندونه می خوان بردارن. همین باعث میشه که اصولا آدمهای شلخته ای باشن و به وضع ظاهر و غذاشون نرسن و بسیاری از کارهایی رو که شروع می کنن، نیمه تمام رها کنن و هیچ کاری رو به اتمام نرسونن. این تی شرت هم دقیقا همین رو می گه و دقت کنید که واژه "anything" هم به صورت کامل نوشته نشده و این یعنی گیک نازنین ما حتی این کار رو هم ناتمام انجام داده :)

برچسبها: ,



Saturday، December 13، 2008

در جستجوی برنامه نویس

این هفته، هفته بسیار عالی بود. اول اینکه به دفتر جدید در اریکسون نقل مکان کردیم که هم شیک تره و هم مدرن تر. سعی می کنم برم و یه سری عکس بگیرم و اینجا بگذارم. ما رستوران زیبایی داریم و کافه بسیار زیباتر. به هر حال سوئدی ها دست بلندی در طراحی دارند و این کاره هستند. جدای از پروژه روزانه که یه مدته کند پیش میره در وقت بعد از کار، روی استارتاپ کار می کنم.

یک کارآموز دارم که یه سری آمار مارکتینگ و اخبار روز موبایلها رو برام گزارش بده و به دنبال تکمیل بیزنس پلان هستم که هم در مسابقه بتونم شرکتش بدم و هم اینکه برم دنبال سرمایه گذار. از سویی از چند روز پیش شروع کردیم به دنبال برنامه نویس گشتن. کسی که سابقه برنامه نویسی روی موبایلهای هوشمند مخصوصا سیستم عامل سیمبیان رو داشته باشه. در اولویت های بعدی برنامه نویسی آیفون و گوگل آندروید هم مد نظر هستند. فعلا از دیروز اقدام کردیم به پخش آفیش ها در چند دانشگاه مطرح سوئد، ببینم در این یه ماهه می تونیم یه برنامه نویس حرفه ای پیدا کنیم یا خیر.

شیوه من همیشه اینه که از کانالهای غیر رسمی برای رسیدن به خواسته ام استفاده می کنم چون من شبکه اجتماعی نسبتا قوی دارم. هفته بعد هم دارم میرم یه گردهمایی که کارآفرینا جمع می شن و موقعیت خوبی هست برای آشنا شدن با دیگران. روزهای هیجان انگیزیه و گاهی با استرس که امیدوارم از میزان استرس کمتر بشه.

برچسبها:



Thursday، December 11، 2008

25% دانلود

یکی از دوستان لطف کرده بود و چندی پیش در کامنت یکی از پستها از سری تی شرتهای گیک، کاری رو به من معرفی کرد که برای هنرمند عزیز کشورمون هست و کاریکاتور زیبای ایشان به عنوان برنده اول فستیوال بین المللی کاریکاتورهای مطبوعاتی جهان در سال 2008 برگزیده شده است. کارهای دیگرش رو هم می تونید در پروفایلش ببینید. بسیار زیبا هستند.{با کلیک بر روی عکس، نمونه بزرگترش را می توانید مشاهده کنید}

برچسبها: ,



Tuesday، December 9، 2008

حلقه دوستان وبلاگ

حدود 10 ساله که از عمر بلاگ نویسی بر روی وب می گذره. هرچند 10 سال عمر کوتاهی در عصر اینترنت و ارتباطات نیست، اما خدمات ارائه شده از سوی شرکتهای ارائه دهنده خدمات وبلاگ، محدود بوده است و راه طولانی در پیش است. هنوز بسیاری از سرویس ها به هم متصل نشده اند و یا با زحمت فراوان و وقت بسیار برای وبلاگر مهیا می شوند. اما در این میان هر از چند گاهی حرکتهای توفانی و انقلابی در این زمینه رخ می دهد. آخرین خبر خیره کننده همانا که گوگل و شبکه اجتماعی فیس بوک هر دو و همزمان برای اینکه رقابت رو نبازن، سرویس حلقه دوستان وبلاگی رو معرفی کردند.

بسیاری از وبلاگرها براشون مهمه که اطلاعات جامعی راجع به بازدید کنندگان و خواننده هاشون داشته باشند و برای بسیاری دیگر مهم است که بدانند خوانندگانش چه کسانی هستند و در چه سطح اجتماعی و فکری قرار دارند. تا پیش از این فقط کامنتهای خشک و خالی متنی بودند که به داد وبلاگر می رسیدند تا از دیدگاه یک خواننده مطلع شوند و یا تا حدی با او در قالب پرسش و پاسخ تعامل کنند. اما سرویس جدید گوگل و فیس بوک، با کمترین زمان ممکن میشه یک حلقه دوستان از خوانندگان و سایر وبلاگرهایی که با یک بلاگ تعامل می کنند ایجاد کرد. در اینجا هر شخص خواننده یک پروفایل خودش رو دارد که با ثبت نام در شبکه اجتماعی وبلاگر مربوطه در آن عضو می شود و اعلام وجود می کند.

من هم این امکان رو از امروز صبح در وبلاگم گذاشته ام. بنابراین اگر فکر می کنید که این بلاگ رو دوست دارید، از این وبلاگ چیزی یاد می گیرید و با باعث جلو رفتن و پیشرفت شما در زندگی میشه، به حلقه دوستان من دربیایید. ستون سمت راست می تونید تنها با یک کلیک و با داشتن حساب کاربری یاهو و یا جیمیلتون به عضویت شبکه در بیاد و از این به بعد با هم تعامل بیشتری داشته باشیم. این باعث میشه که من هم شما رو بیشتر بشناسم و دوستیمون فقط یک تعامل در حد یک کامنت خشک و خالی نباشد.

اگر که بیشتر کنجکاو هستید که این سرویس رو برای بلاگ خودتون هم درست کنید و یا هرگونه سوال دیگری به نوشتار 1پزشک گرامی با عنوان" گوگل و فیس بوک وبلاگ شما را اجتماعی می کنند" مراجعه کنید. علیرضای مجیدی با قلم شیواش طبق معمول، با زبان ساده توضیح داده است.

برچسبها: ,



Sunday، December 7، 2008

مدرسه فیلم ونکوور

مدرسه فیلم ونکوور یک مسابقه جالب برگزار کرده که گویا هرساله یک تم رو انتخاب می کنن و هر کسی از هر جای دنیا می تونه برای اون تم یه کلیپ خلاقانه بسازه. سپس داورها به سه تا از بهترین کلیپها، بورسیه می دهند و اون سه نفر می توانند مشغول به تحصیل در این موسسه فیلم و گرافیک شوند.

این موسسه به نظر می رسه بسیار قوی هست و دانشجویان خفنی داره و من از فلسفه کاریشون خوشم میاد چرا که بر خلاف دانشگاه که باید 4 سال جون بکنی و آخرش هم تخفه ای از آب در نیای، اینجا فقط یک سال درس می خونی و بعدش فارغ التحصیل میشی ولی توی این یه سال، اساسی روت کار می کنن. حتما به کانالش در یوتوب سری بزنید و من هم کلیپ نفر اول امسال رو که با تم" چه چیزی برای من اهمیت داره" رو اینجا براتون می گذارم.





لینکهای مرتبط:
کانال مدرسه فیلم ونکوور در یوتوب
سایت رسمی مدرسه فیلم ونکوور

برچسبها: ,



Tuesday، December 2، 2008

تی شرت گیک - 6



برچسبها: ,



Monday، December 1، 2008

14 ساعت کار

چند وقت پیش برنامه روزانه هفتگیم رو نوشته بودم. اون برنامه کارا نبود. حالا مجبور شدم صبح ها ساعت 5 و نیم بلند شوم که بعضی روزا خواب می مونم مثل امروز ولی تا الانش رو اگر میانگین حساب کنم، خوب اومدم . یکی از اشتباهاتی رو که قطع کردم، چک کردن ایمیل و آپدیت کردن وبلاگ در همان آغاز صبحه. به جاش سوئدی می خونم. چون قبلا آموزش زبان رو گذاشته بودم آخر وقت و همیشه هم تنبلی می کردم و نمی خوندم اما حالا همون صبح می خونم و قال قضیه اش رو می کنم و وبگردی رو گذاشتم وقتی میام خونه که اگر خسته بودم و حالش نبود که هیچ ، اگر هم بود که مثل الان آپدیت می کنم.

روزی در حدود 3 ساعت و نیم هم روی استارتاپ کار می کنم و بقیه اش هم که روی پروژه اریکسون. این طوری میشه از ساعت پنج و نیم صبح تا هفت و نیم شب. 14 ساعت. امیدوارم پروژه اریکسون رو به زودی تموم کنم و راحت شم و بتونم تمام وقت روی استارتاپ کار کنم. یک کارآموز دارم که الان یک ماهه برام داره کار می کنه. ازش راضی هستم تا حد قابل قبولی. دنبال دنگ و فنگ های تکمیل بیزنس پلان هستم برای اینکه ببینم میشه سرمایه جذب کنم یا نه و از سویی دنبال یک برنامه نویس حرفه ای سیمبیان هستم.

گاهی به شدت خسته می شم و دلم می خواد برگردم ایران برای استراحت اما مجبورم دو ماه دیگه بمونم تا همه چیز یه سر و سامونی بگیره. اینجا هوا حسابی تاریک میشه و مرده شور برف هم نمیاد. 2 روز برف اومد و بعدش از گرمی هوا،بارون اومد و همه چیز آب شد و حالگیری. ولی خب عوضش هفته پیش با یار رفتیم پاتیناژ و من برای اولین بارم بود بازی می کردم و یه بار محکم خوردم زمین و یه بار هم کوچولو. به خودم امیدوار شدم. از نظر مالی اوضاع خیطه خیطه و نافرم دنبال سرمایه گذار هستم. باید از زیر سنگ هم که شده درش بیارم. روزگار پر هیجان و استرسی در پیشه. سال 2008 هم که یک ماه دیگه میره پی کارش.

برچسبها: