Tuesday، March 31، 2009

سه هزار ایرانی در کشتی

یکی از خصوصیات بارز ما ایرانی ها افراط و تفریطه. جون تو جونمون کنن اکثریت ماها، یا از این ور بوم میفتیم یا از اون ور. اینجا هر سال در استکهلم، برای چهارشنبه سوری، در یک زمین باز یه توده از هیزم درست می کنن و آتش می زنن(طبیعتا با اجازه شهرداری و پلیس) چون هوا سرده و مردم گرم بشن، بعدش خود مردم کوپه های کوچک آتیش درست می کنن و دختر و پسر و پیر و جوان از روشون می پرن. از سویی غرفه های چادری کوچکی می زنن که انواع و اقسام مخلفات مثل آش و آجیل و وسایل هفت سین و از این قبیل فروخته میشه (خود من پارسال توی یکی از همین غرقه ها کلی آجیل و شیرینی عید دست مردم دادم). یه سن هم دارن که روش مسابقه رقص می گذارن و آهنگ پخش می کنن. اونجا پلیس هم هست و با لبخند مردم رو همراهی می کنه و آمبولانس برای مواقع ضروری و خلاصه همه مثل آدم شادیشون رو می کنن. کسی هم زیر پای کسی دیگه ترقه نمی ندازه!

حالا امسال که من ایران بودم شنیدم که یه گروه ایرانی دیگه رفتن در مرکز شهر(معروف ترین خیابان شهر استکهلم) جایی رو گرفتن و کلی برنامه های جالب درست کردن و من هم که ایران بودم حسابی حالم گرفته که چرا اونجا نیستم چون عملا هیچگاه چهارشنبه سوری های ایران رو بیرون نرفتم بس که بعضی ها وحشی هستند و فکر می کنن باید بمب جلو پای ملت بترکونن. نهایتا بخوام خلاصه کنم، یه همچین مراسمی که این همه زحمت براش کشیده شد، یه نامردی اومده و سن رو آتیش زده و خلاصه چهارشنبه سوری ملت به باد فنا رفت. حتما بین گروه ها دعوا شده!

حالا بعد از این افتضاح کارخرابی، بشنوید این قضیه رو که ایرانی ها تنها مهاجرانی هستند که هموطنانشون رو در یه برنامه کشتی که هماهنگی بسیار بالایی می خواد، دور هم جمع کردن. 3000 ایرانی که اکثرا جوون بودند، دختر و پسر روی آب 24 به مدت ساعت و فکر می کنم دقیقا اکثریت قرهای کمرشون رو نگه داشته بودن که توی این 24 ساعت خالی کنند. من که به شخصه اهل رقص نیستم تا خود ساعت 6 صبح بیدار موندم ولی بعدش دیگه انرژیم تموم شد و می بایست می خوابیدم. بوفه نهار عالی بود و با دوستان خوب یک شبانه روز رو اساسی حال کردیم و انرژی گرفتیم. در عوض الان داره از تو دماغم درمیاد چون کارم زیاده و طبق عادت وقتی کار زیاده، بلاگ می نویسم، تویت می کنم و فرندفیدم هم پر و پیمونه. امان از این نسل دیجیتالی که ما باشیم. جای دوستان رو در کشتی خالی کردم حسابی. بنابراین نه به اون دعوا و آتش زدن سن و نه به این هماهنگی عالی و خوب کشتی که همه برنامه هاش خوب پیش رفت.

برچسبها:



Monday، March 30، 2009

شبکه های اجتماعی و من

کمتر اینترنت گردی است که واژه شبکه های اجتماعی به گوشش نخورده باشد. ارکات رو که از پیشگامان این قضیه بود حتما همه به یاد داریم و تمام حرفها و حدیتهای پشتش و انتقادهای مثبت و منفی آن و نهایتا با تبر کلفت فیل ترینگ تا حدی به دست فراموشی سپرده شد. آن روزها ما ایرانی ها نیز مانند بسیاری از مردم جهان با پدیده ای رو به رو بودیم که برای فرهنگمان ناشناخته و عجیب بود و شاید هم با دیدی بسیار منفی بهش نگاه می کردیم. اما در زمان حال، شبکه های اجتماعی نقش بسیار بزرگی در روابط روزانه یک فرد آنلاین مانند من دارا هستند.

فیس بوک غول بلا مانع شبکه های اجتماعی در دنیاست. فیس بوک رو همیشه دوست داشته ام به خاطر آنکه کنترل خوبی بر روی پروفایلم به من می دهد در صورتی که ارکات اصلا این طور نبود و من هرگز حتی در دوران تب زده ارکات، از آن استفاده زیادی نمی کردم. یادمون نره که هرکسی می تونه هدف خاص خودش رو از استفاده از یک سرویس داشته باشه. این رو میگم چون خیلی ها دید انتقادی نسبت به شبکه های اجتماعی دارن. مثلا به من مربوط نمیشه اگر دوستی می خواد هر روز یک آلبوم عکس از خصوصی ترین لحظات شادیش رو با دیگران به اشتراک بگذاره و یا کسی علاقه مند باشه که هر شخصی رو که حتا دوست یک دوست هم باشه به تعداد دوستانش اضافه کنه اما برای من قضیه فرق می کنه.

من از شبکه های اجتماعی مانند بسیاری از سرویس های دیگر هدفمند استفاده می کنم. برای من فیس بوک شبکه اجتماعی است که فقط دوستانی رو که خیلی خوب می شناسم اضافه می کنم و در واقع اینها دایره دوستان خوب من هستند. ممکنه عده ای پر رنگ تر و عده ای کمرنگ تر با مرور زمان اما نهایتا به هیچ عنوان من کسی رو که نمیشناسم و یا کم می شناسم به پروفایل خودم اضافه نمی کنم دلیلش هم اینست که من اینطور انتخاب کرده ام و می خواسته ام که از فیس بوک اینگونه استفاده کنم. از سویی برای بیزنس و ارتباطات کاری از شبکه اجتماعی دیگری استفاده می کنم که به زودی پستی راجع به آن خواهم نوشت. بنابراین خواهش من از دوستانی که به من لطف بسیار دارند و می خواهند به نوعی با من در ارتباط باشند اگر که از علاقه مندان وبلاگ هستید، از طریق همین گوگل کانکت که در ستون کناری وبلاگ گذاشته ام تنها با حساب کاربری جیمیل به علاقه مندان به وبلاگ بپیوندید چرا که در آینده ای نزدیک، از آن استفاده بسیار بهینه خواهم کرد.

پیوندهای مرتبط:
شبکه های اجتماعی و بهره وری

برچسبها:



Saturday، March 28، 2009

بازگشت به شهر


سفر ایران بسیار عالی بود. لذت چهار هفته اول که خیلی چیزا برام جذاب و حتی جدید بود رو واقعا نمی دونم چه طوری باید بگم. شاید فکر کنید غلو می کنم، اما باور کنید توی همین مدتی که از ایران دور بودم، کلی تغییرات اتفاق افتاده بود که باید هضمشون می کردم. و البته خیلی چیزا هم مثل قدیم. برای من تجربه فوق العاده ای بود که حسش رو شاید هرگز نتونم بنویسم. انگار دنیا رو از دریچه ای دیگر می دیدم و یکی از لذت بخش ترین این قسمتها، دیدن جوانان ایرانی بود در کنفرانسها و کارگاه ها. با اینکه قبل از اومدنم به ایران به دلایل کاری و شخصی استرس فراوان داشتم، اما خدا رو شکر می کنم که بازگشتم و نوروز رو هم تونستم بعد از سالها در کنار خانواده باشم..
با دستی پر به استکهلم نازنین بازگشته ام و انقدر اشتیاق دارم که نمی دونم چطوری این عطش رو بخوابونم. عطش کار و تلاش. سال خیلی خوبی رو آغاز کردیم. مطمئن هستم امسال خبرهای بسیار عالی از دوستانم خواهم شنید و مثل همیشه از طریق همین وبلاگ، شما رو آپدیت خواهم کرد. این جور که معلومه قراره سی سالگی سال سرنوشت سازی برای من باشه.

قراره که ظاهر وبلاگ رو یه تغییر اساسی بدم که با خطوط وحشتناک کند اینترنت ایران به راحتی بالا بیاد. به جز چند بار نشستن در کافی نت(برای اطلاع خارج نشین ها، قیمت یک ساعت کافی نت بین 1000 تا 1200 تومان هست)، در بقیه موارد از طریق دایل آپ به اینترنت وصل شدم که واقعا یک شکنجه به تمام معنا بود. البته همین سبب خیر شد که بدونم صفحه اول وبلاگم واقعا افتضاحه و باید درست طراحی بشه. امیدوارم که این اتفاق به زودی بیفته و از خوانندگانم به خاطر این آشفتگی پوزش می خوام.

الان هم بازگشته ام به اتاق کوچکم، با لیستی از کارهایی که باید حتما و سر فرصت انجام بشه. از دوشنبه هم که باید برم سر کار. دو خبر منفجر کننده براتون دارم که اول سالی حالتون رو جا بیاره. دیگه فکر می کنم این یه سنته که هر 6 ماه یک بار، یه خبر بزرگی که قراره توی زندگی من اتفاق بیفته رو اینجا بنویسم. سال نو همگی رو بازهم شادباش میگم هرچند اینجا برف اومده و هوا سرده و سوز میاد ولی من کیفم کوکه. عاشق برفم.(عکس بالا هم وقتی بود که با برادرم از میدان ونک پیاده روی کردیم تا پارک ملتی که سرد بود و خالی از هرگونه آدم. هوا هم خیلی کثیف بود. اما گلها زیبا بودند.)

برچسبها:



Sunday، March 22، 2009

دربند

یک فرصت سفر به شیراز برام پیش اومد اما به دلیل کمبود وقت قرار شد عید رو در تهران بمونم و از هوای تمیز و خیابونهای بسیار خلوت در زمان تعطیلات استفاده کنم برای همین دیروز با اینکه هوا حسابی سرد بود رفتیم دربند. غذای خوب به همراه آبشار و صدای رودخانه و رستورانهای البته نه چندان شلوغ که به نفع من هم هست. اصلا با شلوغی عجین نیستم. دربند بری و عکسی هم از آلوچه ها و لواشکهاش نندازی نمیشه.

برچسبها: ,



Friday، March 20، 2009

نوروز 1388 خجسته باد

سال 1387 با همه تلخی ها و شیرینی هاش داره آخرین نفساش رو می کشه. من هر سال برای خودم هدفی رو دنبال می کنم و آرزویی می کنم که باید به اون برسم. ده ساله که منتظر بودم، ده ساله که صبر کردم تا وقتش برسه و امسال تجلی اون همه صبر خواهد بود.

می دونم که سال 88 سالی پربار خواهد بود. امیدوارم که خدا به همه در ابتدا تندرستی بده که از هر نعمتی بالاتره، سایه پدر و مادر بر سر فرزندانشون باشه، و همه در کنار هم خوش باشند. امیدوارم جبیاتون هم دیگه تارعنکبوت نبنده.

بهار میاد و من بعد از این همه سال دوری از خانواده و وطن، سال نو رو آغاز می کنم به امیدی فردایی بهتر. در آستانه سی سالگی هستم و باورم نمیشود که این همه بهار را دیده ام. بگذاریم هرچه بوده در پس ذهنمونه بمونه و سال را با دلی شاد و بی کینه و پر از امید شروع کنیم. من جوانم و شور در سر دارم به قول خودمانی بازم میریم که امسال بترکونیم. پس آستینا همه بالا.

برچسبها:



Wednesday، March 18، 2009

آدمهای جدید

یکی از لذتهای زندگی برای من، آشنا شدن با آدمهای جدیده مخصوصا کسانی که به من انرژی مثبت بدهند و یا حرفی برای گفتن داشته باشند. از آدمهای بی هدف، بدون معلومات و یا اخمو اصلا خوشم نمیاد اما تا دلتون بخواد عاشق دخترها و پسرهای پرکار، شیطون و با انرژی هستم. خوبیه اینجا اینه که همزبونم هستند و با من در یک شرایط ویژه بزرگ شده اند. حرفهای همدیگر رو بهتر می فهمیم و داشتن ریشه های مشترک و فرهنگ یکسان تعامل رو راحت تر می کنه.

به بام تهران خیلی کم رفته ام اما گویی هر بار که پایم رو اونجا می گذارم تا چراغهای این کلان شهر غول پیکر رو به تماشا بشینیم و هوای پاکیزه رو به داخل ششهام ببرم، خاطره ای رو برام ثبت می کنه. چهار سال پیش که آمدم، چهار دوست بودیم که هر کدام در یک کشور دنیا زندگی می کردند. حالا اون چهار نفر هر کدام در یک قاره زندگی می کنند! باورش کمی سخت است. امشب یه سری عکس باحال با موبایلم گرفتم و کلی آدم جدید آشنا شدم. معاشرت با افکار جدید رو دوست دارم، به آدم زندگی و تکاپو می ده. در ضمن بوش میاد که از تهران جایی نرم بنابراین فرصت بسیار مناسبی خواهد بود که تهران پاکیزه و خالی از هرگونه ترافیک رو تجربه کنم. از سویی بعد از سالهای سال می تونم عید رو در کنار خانواده ام باشم چون که من سالهاست لحظه سال تحویل، مسافر دیاری دیگر بوده ام.

برچسبها:



Tuesday، March 17، 2009

تپه های قیطریه

عکسی رو که می بینید تکه ای از خاطرات نابود شده دوران کودکی من است. من در بهار شمالی(قیطریه) کودکی خودم رو سپری کردم و تک تک کوچه ها و سوراخ و سنبه هایش برایم خاطره شیطونی های کودکی است با بچه های محل. بچه هایی که معلوم نیست کجای این کره خاکی زندگی می کنند. زمانی بود که پشت کوچه ما و بسیار کوچه های دیگه بهار شمالی، نه بلوار کاوه و نه اتوبان کاوه ای بود. آنجا تپه های قیطریه بودند که گاهی لاشه سگی هم در آن پیدا می شد که بوی تعفن می داد.

همه چیز خاک و خلی بود و ما هم تک و توک از این تپه ها بالا می رفتیم و در آن بالا چندین زمین بازی فوتبال در همان جا قرار داشت و اگر شانس با ما بود و زمین خالی می توانستیم مثل یک اسب جوان، چهار نعل در این زمین بزرگ که بعضا نفسمون رو می گرفت، جولان بدیم. زمستانهای سرد و پر برف آن روزها هم فرصتی بود که این تپه ها برایمان حکم طلا رو داشته باشند و عده ای با تیوپ و عده ای هم با پلاستیک های بزرگ آشغال، روی برفها سر بخوریم از بالای تپه و گاها با مغز به پایین تپه سقوط کنیم.

سفر این بار به ایران فرصتی بود که سری بزنم به اونجا و دیدم کنم ازباغهایی که دیگر نیستند و همین تپه های داغون و متروکه که دیگر هیچ اثری از آنها نیست و خاطرات کودکی من و بسیاری دیگر رو در یک قوطی کبریت چند ده متری به نام آپارتمان در خود محو کرده است. تکنولوژی انقدر غرقم کرده که نخوام به نوستالژِی فضایی برای نفس بدم. باشه برای دوران پیری اگر عمری بود. فعلا ساخت و ساز رو بچسب که حتا آن درخت توت شکسته رو هم از من گرفت. مونس کودکیم به باد فنا رفت. چه باک!

برچسبها:



Monday، March 16، 2009

توالت ایرانی

چیزی حدود 4 سال مهاجرت در دوبی طول کشید که به توالت فرنگی عادت کنم و حالا وقتی بعد از این چند سال زندگی در اروپا به ایران بازگشتم به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که نتوانم از توالت ایرانی استفاده کنم! خدا رو شکر که خانه ما توالت فرنگی داشت وگرنه احساس نشستن بر خلای وطنی، هیچ جذابیتی برایم ندارد!

می بینید به همین سادگی ما آدمها درگیر تغییرات و یا مقابله در عدم تغییر در عادتهای خود هستیم. هفته های اول به شدت از رانندگی دیگران در اتوبان می ترسیدم، ولی حالا با اینکه نزدیک به صحنه هایی بودم که امکان تصادف ماشین حامل خودم هم بوده است، نمی ترسم. دیگر دیدن آن موجود دوپایی که یهو وسط اتوبان برهوت بپره وسط، متعجبم نمی کنه. از اینکه ببینم در یک آن، موتوری از فرق سرم حرکت کنه متعجب و یا هراسناک نمی شم و ششهایم دیگه نمی سوزه با اینکه گاهی دیدن کوه های البرز و سفیدی برفهایش در پشت هاله دود و کثافت این شهر، بسیار سخته.

دم دمای عیده و مردم از سر و کول هم بالا می رن. هرچند که اصلا حال و هوای عید و نوروز رو نمی بینم. با اینکه عموما در سطح شهر می چرخم و بسیار راه می رم اما نه طاق نصرتی می بینم نه گل آرایی از سوی شهرداری و نه شور و شوقی از سوی مغازه دارها. انگار که گرد مرده پاشیدن. این روزها به دلایلی مختلف عصبی هم شده ام، که یکی از عاملهای مهمش، آلودگی صوتی این شهر بی در و پیکر است. آلودگی صوتی در تهران وحشتناک است و گاهی جدا احساس می کنم که سرسام گرفته ام. شاید برای همین باشه که به شدت دلم برای استکهلم و آن اتاق کوچکم که در آن آرامش دارم تنگ شده است. نمی دونم شاید به نوعی دچار شوک فرهنگی بازگشت به کشور شده ام. هرچه هست، چیز جالبی نیست و قضاوت هم نمی کنم. شما هم قضاوت نکنید.

برچسبها:



Sunday، March 15، 2009

آش آبادانی

یکی از مواردی که در ابتدای ورودم به ایران به دنبالش بودم، غذاهایی هست که مخصوص اینجاست و اصولا جای دیگری از دنیا نمیشه پیداکرد. یکیش همین عکسیه که گذاشتم. وقتی اصفهان بودم، دایی زحمت کشید و در یه صبح خنک، ما رو به آش آبادانی دعوت کرد. سالها بود این آش رو نخورده بودم. عاشقشم. جاتون خالی، انقدر خوردم که باد کردم. ما تو استکهلم، خیلی چیزای ایرانی داریم ولی با این وصف جای نون و یه همچین آشی واقعا خالیه. راستی هنوز فرصت نشده برم یه کله پاچه بزنم. امیدوارم وقت بشه که برم!

برچسبها: , ,



Saturday، March 14، 2009

پنج هفته تلاش کوبنده!

خب. 5 هفته گذشت و عجب هفته های جنجالی و پرهیاهویی برای من بود. از یه طرف همه چیز اینجا برام جالب بود و از در و دیوار عکس گرفتم و هنوزم دلم می خواد برم بیرون رو بگردم. مثلا وقت نکردم یه دل سیر برم تو فروشگاه های لباس و کفش و ببینم قیمتها چطوری شده و یا چه مدهایی برای عرضه هست هرچند یه بار رفتم میدان مادر در میرداماد که با دیدن اتیکت قیمتها، خدا رو شکر کردم که در سوئد زندگی می کنم!

اینجا هم تفریح کردم و هم کار و هم تونستم دوستان بسیار خوبی پیدا کنم. حاصل این 5 هفته، 3 کنفرانس بود که یکی در دانشکده مدیریت داشگاه تهران، یکی در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران و دیگری هم در کرمان به خوبی برگزار شد و کرمان هم واقعا به من خوش گذشت و دوستان خیلی خوبی هم اونجا پیدا کردم. ایران بهشت آثار باستانی است.

دو کارگاه آموزشی هم داشتیم که به جز وبلاگ خودم و برادرم عملا مانور تبلیغاتی روش ندادیم ولی با این وجود اون ها هم به بهترین نحو انجام شد. این بار می خواستم تمام تلاشم رو بکنم که توی این مدت حدود چهار سال که نبودم همه اونایی که ایمیل زده بودند و می نالیدند که کسی نیست که اطلاعات بهشون بده و یا کسی به فکر بچه های داخل ایران نیست و از این حرفا، فرصت مناسبی باشه تا ببینیم کیا فقط حرف میزنن و کیا روی حرفشون می ایستن. به هر حال امیدوارم حرفها و سخنان من به دردشون خورده باشه.

می خواستم یک بار دیگر از همه کسانی که برای کنفرانسها دیودند، کار کردند، حالا چه دست و پا شکسته و چه با تمام قوا تشکر کنم. امیدوارم که بتونیم در آینده ای نزدیک اگر همه چیز به خوبی پیش بره، کارگاه های آموزشی مناسبی که به درد بچه های ایران زمین بخوره برگزار کنیم. دوره های بعدی همایش هم در سطح مدیران خواهد بود تا ببینیم خدا چه بخواهد. خیلی خوشحالم و یادتون باشه باید بخواهید تا کاری درست بشه.

برچسبها:



Sunday، March 8، 2009

شهر کرمان

مسافرت کرمان عالی بود. از بازخوردهای کنفرانس هم مشخصه که دوستان راضی بوده اند. از نظر تکنیکی هم کنفرانس بسیار عالی برگزار شد. خیلی خوشحال بودم که هموطنان خوب کرمانیم رو می دیدم. دوستان خوبم از سایت نارنجی و اتاق بازرگانی سنگ تمام گذاشتند. بسیاری از مکانهای تاریخی شهر کرمان رو دیدم. کرمان آثار باستانی زیادی داره که متاسفانه بسیاری از اونها رو به تخریبه و بهش نمی رسن.

محل اقامتم هتل پنج ستاره پارس بود که با ارفاق میشه بهش ستاره 4 رو داد. چند تا جوون هم که همه اهل وب باشند و دوستان نادیدهt کافیه که در عرض چند دقیقه با هم گرم بگیرند و لحظات ماندگاری به یاد موند. مهمان نوازی رو تمام کردند این دوستانم که ازشون بسیار متشکرم. عکسهای بسیار زیادی هم گرفتم که امیدوارم این سفر به ایران باعث بشه که اکانت فلیکرم رو آپدیت کنم. این عکس هم یک بادگیر در کرمان هست که در واقع کار کولر رو در زمانهای قدیم در این شهر کویری، انجام می داده است.

برچسبها: ,



Thursday، March 5، 2009

همایش گوگل؛ نگاهی از درون

آپدیت مهم روز یک شنبه: نهایتا به ما یک سالن دیگر رو دادند در همون دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. زمان کمی تغییر کرده. بنابراین زمان کنفرانس دوشنبه، نوزدهم اسفندماه ساعت 4:45 بعد از ظهر تا ساعت 6:30 عصر خواهد بود که نیم ساعت آخر زمان پرسش و پاسخ هست. در ضمن شرکت در این همایش رایگان است. آدرس: بزرگراه جلال احمد، زیر پل گیشا، دانشکده مدیریت دانشگاه تهران ، ساختمان شمالی، طبقه دوم، کلاس شماره 5


کنفرانس کرمان با موفقيت اجرا شد.ظرفيت سالن تقريبا پر شده بود و اميدوارم که دوستان استفاده کرده باشند. قسمت جالب ماجرا اينه که دوستي زحمت کشيده و با يکي از دانشکده هاي دانشگاه تهران هماهنگ کرده براي يک کنفرانس ديگر در تهران. من خيلي خسته ام و با توجه به اينکه دو کارگاه آموزشي هم در پيش دارم هيچ تلاشي براي تيلغات اين کنفرانس نمي توانم انجام بدهم اما پشتکار اين دوست جديدم و زحماتش و شوق و ذوقش براي اجراي اين کنفرانس باعث شد که حداقل يک شانس بهش بدم.


در اين کنفرانس درباره گوگل از ديدگاه من که مدتي رو اونجا کار کرده ام و سيستمهاي مديريت، تعامل کارکنان با يکديگر و کار گروهي صحبت خواهم کرد. همچنين راجع به امکانات کارمندان و اينکه چطور مي توان همين الگوها را در مقياس کوچک تر در استارتاپ و يا شرکت خصوصي خودتان تا حدي اجرا کنيد و اينکه چرا اين عوامل برای مدیران مهم هستند صحبت مي کنم. در صوري که مطمئن هستيد که مي تونيد در اين کنفرانس شرکت کنيد براي ثبت نام يک ايميل به من بزنيد و در قسمت عنوان بنويسيد گوگل و در متن نامه نام و نام خانوادگي و شغلتان را ذکر کنيد. دلیل فرستادن ایمیل اینه که بتونم یه برآورد کوچک داشته باشم که چند نفر می آیند چون ظرفیت سالن محدود است. ممنونم و به امید دیدار شما در این همایش.

بعد نوشت: کنفرانس با تمام مشکلاتی که در پیش روی ما بود و زمان بسیار بسیار محدود و غیر قابل تصور به خوبی برگزار شد و نهایتا به اتمام رسید. همون طور که قول داده بودم اسلایدهاش رو آپلود کردم. امیدوارم که مورد استفادتون قرار بگیره.


برچسبها:



Tuesday، March 3، 2009

کارگاه های آموزشی کارآفرینی - 1

هفته آینده پنج شنبه و جمعه من دو کارگاه آموزشی دارم که حاصل تجربیات کاری در گوگل و اریکسون، تحصیلات آکادمیک، کار کردن در استارتاپ خودم و همچنین شرکت در کنفرانسهای مختلف کارآفرینی در سوئد رو یکجا جمع کرده ام. هزینه کارگاه ها رو بسیار پایین آوردم تا واقعا کسی که نیاز به راهنمایی داره و از نظر مالی هم در تنگنا هست، بتونه شرکت کنه.

کارگاه اول "از ایده تا اجرا" است که بسیاری از مباحث مطرح شده در کنفرانس رو خیلی ریز می شیم. بنابراین کسی که میاد توی این کارگاه، پس از خروج قاعدتا باید بتونه از همون روز شروع کنه روی ایده اش کار کردن و پیش رفتن. هدف من هم جز این نیست. لذت اینکه شخصی پس از مدتی با من تماس بگیره و یا ایمیل بزنه و بگه به خاطر این سری کنفرانس ها و کارگاه ها شرکتش رو تاسیس کرده و بسیار هم موفق شده، وصف ناشدنی است. کارگاه دوم "هنر ارائه مطلب" هست که جدای از واحدهای مختلف درسی در دوران لیسانسم که گذرانده ام، یک دوره آموزشی هم در گوگل گذرانده ام. کارگاه اول فقط 25 نفر می پذیریم و کارگاه دوم فقط 12 نفر. اگر واقعا می خواهید که پا به دنیای کارآفرینی بگذارید، فکر می کنم این کارگاه ها فرصت مناسبی باشه.

برای اطلاعات بیشتر با شرکت برگزارکننده و پشتیبان این کارگاه ها که شرکت فانتازیو هست تماس بگیرید. لطفا اینجا درباره سوالات خودتون کامنت نگذارید و به من هم ایمیل نزنید. کافیه که به صفحه مربوط به کارگاه ها برید و با شماره تلفنهای مربوطه تماس بگیرید هم برای ثبت نام و هم برای پرسش های احتمالی. در ضمن من گارانتی نمی کنم که این کارگاه ها در سال جدید دوباره برگزاری بشوند و یا با همین قیمتها در اختیار شما قرار بگیرد. امیدوارم که کارگاه ها به بهترین نحو اجرا شوند.

برچسبها: ,



Sunday، March 1، 2009

همایش گوگل؛ مدیریت و ابزارها

چندی پیش دوستی نادیده که اتفاقا می خواستم ببینمش، از کرمان با من تماس گرفت و مژده دهنده خبری خوب بود. سمیناری در دست راه اندازی بود و از من دعوت کرده بودند که در آنجا سخنرانی کنم. بعد از ست کردن زمان و توافق های حاصل شده، همه چیز به خوبی پیش رفت و نتیجه آن شد که من در دومین سمینار فن آوری اطلاعات و ارتباطات اتاق بازرگانی کرمان با عنوان " گوگل، مدیریت و ابزارها" به مدت یک ساعت سخنرانی خواهم کرد. همچنین فرصتی هم برای پرسش و پاسخ با دوستان شرکت کننده خواهم داشت.

در این کنفرانس، من درباره ساختار داخلی گوگل و نحوه تعامل کارمندان، امکانات، اینترانت گوگل و موضوعاتی حول این محورها صحبت خواهم کرد. طبیعتا از دید کسی مثل خودم که در این شرکت کار کرده است، مطالبی رو بیان می کنم که می شود با کمی تغییر در ساختار شرکتها و ارگانهای خودمان نیز استفاده کنیم تا باعث شکوفایی و کارآمدی کارهایمان بشویم. توصیه می کنم چنانچه می خواهید شرکتی بزنید، و یا در یک تیم کار می کنید، به این کنفرانس بیایید چرا که آشنایی با سیستمهای مدیریت گوگل و ابزارهای متنوعش، برای کسانی که کسب و کاری دارند و یا در سمت مشاوره هستند، می تواند الگوی بسیار مناسبی برای مدیران اجرایی و مدیران پروژه باشد.

سمینار همچنین توسط دوستان دیگری ادامه خواهد یافت و درباره آشنایی عملی با بعضی از ابزار گوگل که شاید از دیدها پنهان مانده اند و یا کمتر راجع به آنها سخن رانده شده است ، مطالبی عنوان خواهد شد. زمان سمینار همین پنج شنبه، 15 اسفندماه در کرمان خواهد بود و من به امید خدا مهمان هم وطنان خوب کرمانی خواهم بود که به من قول داده اند قسمتهای باستانی و دیدنی شهر رو هم به من نشان دهند و قراره حسابی خوش بگذره. اگر مطمئن هستید که می توانید شرکت کنید لطفا ثبت نام کنید که جا محدود است و پس از رسیدن به حد نصاب فکر می کنم فرم بسته می شود.

لینکهای در پیوند:
گوگل، مدیریت و ابزارها
فرم ثبت نام همایش

برچسبها: , ,