Friday، July 31، 2009

18 دقیقه روزانه برای بهره وری

بهره وری برای من بسیار مهمه اما مثل هر آدم دیگری من هم مشکل دارم. مادرم همیشه میگفت پژمان هیچ وقت حوصله اش سر نمیره چون همیشه کاری و یا هدفی برای انجام دادن داره و حتی اگه هیچ کدوم از اینها نبود من غرق در کتابها می شدم و این روزها هم که اینترنت نقش ذغال خوب رو بازی می کنه! من در دو استارتاپ مشغول به کار هستم، و اهداف بلندپروازانه ام گاهی باعث میشه که مثل خیلی های دیگر کله صبح که پا میشم بدونم که تا آخر روز به همه اهدافم نمیرسم.

کامپیوتر رو روشن می کنم، بعدش خوندن ایمیلها و اخبار ایران و چک کردن سایتها و شبکه های اجتماعی و آخر روز می بینم که بازدهی صد در صد نداشته ام و گند زده ام. امروز مقاله ای خوندم که در وبلاگ هاروارد آورده شده و من هم قصد دارم از امروز انجامش بدم. گفتم با شما هم به اشتراک بگذارم

5 دقیقه اول قبل از هر کاری، لیست اهدافی که قراره انجام بدید رو بنویسید. مقاله پیشنهاد داده که از قلم و کاغذ استفاده کنید ولی من برای این کار از قسمت task تقویم گوگل استفاده می کنم. چون بدون تقویم گوگل زندگی برام بی معناست!

1 دقیقه در هر ساعت یه سر جمع بندی کنید که دارید چه می کنید و اگر کار بی ربط دارید انجام میدید( مثلا دارید اخبار رو می خونید) دوباره برگردید سر کار اصلیتون

5 دقیقه آخر: کامپیوتر رو ببنید و یه جمع بندی از کار روزانه بپردازید. چنانچه این برنامه رو هر روز انجام بدید جز عادتون میشه دیگه می افتید روی روال. من هم سعی می کنم این تکنیک رو در کنار سایر تکنیک ها و نرم افزارهای دیگه استفاده کنم. امیدوارم که بازدهیم رو بکشه بالا

برچسبها:



Monday، July 27، 2009

وبلاگهای فارسی و کارآفرینی

توی این مدت که دارم راجع به کارآفرینی می نویسم و خوانده ها و بیشتر تجربیاتم رو جمع و جور می کنم و در قالب پست وبلاگ قرار میدم که امیدوارم به درد جویندگانش بخوره، متاسفانه وبلاگ مناسبی که راجع به کارآفرینی باشه هنوز ندیده ام. وبلاگهای متروکه زیادی دیدم که با ذوق و شوق شروع کردند و بعد از چند ماهی بریده اند. متاسفانه توی این زمینه بسیار ضعیف هستم و گله مندی من از فضای بی تفاوت وبلاگستان نسبت به وبلاگهای تخصصی. به مطالب لینک بدهید چرا که یکی از بزرگترین منبع بازدید کنندگان و رسیدن به مطالب مناسب موتورهای جستجو هستند. چنانچه وبلاگها به مطالب همدیگر لینک ندهند و نقد نکنند، نوشته ها مهجور می ماند. من فکر می کنم که این مهجور بودن اصلا موضوع خوبی نیست. نه برای من نویسنده و نه شمای خواننده.

دوستان اگر راجع به کارآفرینی مستمرا می نویسید به من اطلاع بدهید تا پستهای شما رو با دیگران به اشتراک بگذارم. فضای وبلاگستان نیاز داره که توجه بیشتری به این قضیه بشه. ما نیاز داریم که بیشتر راجع به کارآفرینی بنویسیم و لینک بدیم. اگر مدیر سایتی هستید که در زمینه کارآفرینی هست، به من اطلاع دهید تا هم تبادل لینک کنیم و هم خوانندگان دو طرف بتونند به مقالات جدیدتر دسترسی داشته باشند. من دلیل این همه تک روی و یا شاید تنبلی رو نمی فهمم.

این همه بچه های برنامه نویس توی ایران که شرکت زده اند، این همه آدمهایی که وبگرد هستند و از سویی خودشون شرکت دارن، چرا از تجربیاتشون نمی نویسن، چرا نمیگن کجاها اشتباه کرده اند و کجاها طعم شیرین موفقیت رو چشیده اند. لطفا با من تماس بگیرید و اگر پستی و یا خاطره جالبی راجع به کارآفرینی خودتون دارید برای من بفرستید تا با نام ومشخصات خودتون در وبلاگم پست بشه اگر هم نخواستید بی نشان! هدف من، اشتراک هرچه بیشتر اطلاعاته. من تا اونجا که خودم توانایی دارم و وقتم اجازه میداده، نوشته ای اگر پیدا کردم که در خور اشتراک بوده، در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته ام. بیایید با اشتراک مطالب سعی کنیم وسعت خوانندگانمان را بیشتر کنیم. تنها یک کلیک ناقابل خرجش است.

برچسبها:



Thursday، July 23، 2009

اندازه گیری؛ مزایا و معایب - 1

در مقاله پیشین راجع به اهمیت ارقام در شرکتهای نوپا صحبت کردم. امروز می خوام گریزی بزنم به مبحث اندازه گیری. بسیاری از کارآفرین ها ارزش واقعی اندازه گیری را نمی دونن و متاسفانه با چشم بسته کاری رو شروع می کنن. دلایل زیادی وجود داره که کارآفرینان علاقه ای به اندازه گیری و ارقام ندارند که از جمله آنها می توان به موارد مهم زیر اشاره کرد:

1- کارآفرین هیچگونه اعتقادی به اندازه گیری ندارد: مثال بارزش بچه های برنامه نویس کامپیوتر هستند. برنامه نویسی کامپیوتر چون عمدتا هزینه بسیار کمی داره - شما نیاز به یک کامپیوتر دارید و یه محیط برنام نویسی و ذهن خلاق خودتان ( مقایسه کنید با مثلا تولید آب معدنی یا لبنیات و یا وسایل خانه) - از این رو چون هزینه شکست یک پروژه می تونه به راحتی تحت کنترل باشه، کارآفرینهای این محدوده علاقه ای به اندازه گیری ندارند و زود می خوان دست به کار بشن و کد نویسی کنن. این تا زمانی جواب میده که پرسنل در حد همون یکی دو نفر اولیه هست ولی وقتی شرکت ثبت میشه و پای اداره مالیات و بیمه و پرداخت حقوق به کارمند پیش میاد دیگه هزینه شکست به این سادگی ها کم خرج نیست!

2- اندازه گیری گاهی نیاز به پیاده کردن سیستم های جانبی و کار اضافه تر داره: البته در مورد استارتاپها چون بسیار نوپا هستند خوشبختانه عموما نیازی به اجرای و پیاده سازی سیستمهای پیچیده نیست(مقایسه کنید با یه شرکت با مثلا 10 هزار کارمند و 30 دفتر در کشورهای مختلف)چرا که هر چه سیستم پیچیده تر باشه، پول و زمان بیشتری هم باید هزینه پیاده سازی بشه. از سویی دیگر ممکنه بسته به نوع اندازه گیری کارهایی به پرسنل اضافه بشه. مثلا می خوایم بدونیم در حال حاضر چند نفر از کاربران سایت فعال هستند و کدام مشتری ها بیش از یک بار از ما خرید کرده اند. طبیعتا اول باید سیستم کاری ما بتونه این گزارشات رو تهیه کنه پس نیاز به هزینه کردن و ایجادش هست و دوم آموزش به پرسنل برای گرفتن گزارشها و ارائه آن در جلسات برای چگونگی بهبود اوضاع. نوشتن این گزارشها و نحوه پرزنت چیزی نیست که از عهده هر کسی بر بیاید و نیاز به آموزش و یادگیری دارد که آن هم باز برای شرکت هزینه دارد. فرض کنید کسی بگوید ما از خود کارمندان معلم داریم و یکی از اتاقهای شرکت رو برای تشکیل کلاسها گذاشتیم. خیلی خوب. فرض کنید یک هفته آموزش که هر روز 4 ساعت نیاز به کلاس هست با احتساب 5 روز کاری میشه 20 ساعت به ازای هر پرسنل. تصور کنید که شما 10 پرسنل دارید پس می شود 200 ساعت. اگر حقوق هر کارمند رو متوسط ساعتی 5000 تومان حساب کنید پس هزینه آموزش به قولی خیلی کلی در نظر بگیریم میشه یک میلیون تومان.

تو محاسبه بالا فرض کنیم 5 نفر از آن کارمندان برای بخش فروش هستند، و به ازای هر نیم روز هر پرسنل فروش، شرکت مبلغی حدود 100 هزار تومان سودآوری رو از دست میده، پس اینجا هم میشه دو میلیون و نیم که مجموع با مبلغی قبلی میشه سه میلیون و پانصد هزار تومان ناقابل! این یک مثال بسیار ساده بود با یک محاسبه سر انگشتی.( برای اینکه ببینم حواستون جمعه، توی محاسبه یه چیزی رو جا انداختم! اگه پیداش کردید کامنت بگذارید :)



3- اندازه گیری همیشه آسان نیست و گاهی پیاده کردن سیستم مورد نظر و یا نحوه کار آنقدر پیچیده و طاقت فرساست که بی خیالش می شیم. مثلا فرض کنید یک مغازه محلی بستنی فروشی بخواد بفهمه چند درصد از مشتریهای بالقوه او به سمت مغازه زنجیره ای بستنی فروشی مقابل خیابان می روند. دقت داشته باشید اینجا واژه بالقوه رو پر رنگ کرده ام. این اندازه گیری زیاد ممکن است آسان نباشد. و یا مثلا پروژه ای در قسمت مدیریت منابع انسانی تعریف شده است که روی خلاقیت یک سازمان کار کند. اندازه گیری بازده این پروژه به این سادگی ها نیست. باید اول کلی دعوا کرد سر معنای خلاقیت، سپس ده ها عامل فصلی و سازمانی بر کارمندان و آن هم در بخشهای مختلف تاثیر می گذاره که دست اندر کاران پروژه رو مجبور کنه که اونها رو دخیل کنن وگرنه اندازه گیری و محاسبات به کل غلط میشه. اینها باعث میشه که اندازه گیری پیچیده بشه و نیاز به زمان بیشتری برای جمع آوری داده ها باشه.

4- کارمندان در مقابل سیستم می ایستند: در این مورد که می تونه عامل بدبختی یک شرکت باشه اینه که کارمندانش نخوان از مدیرانشون پیروی کنن و ساز خودشون رو بزنن. مدیران متوجه شدن که باید به نحوی بازده کار را اندازه گیری کرد اما کارمندان می دونن که اگر این قضیه اجرا بشه، گند کاری خودشون بیشتر میشه و دیگه نمی تونن سر کار وقت تلف کنن و یا برن بیرون دنبال کارهای شخصی. این قضیه به ویژه در اداره جات دولتی کاملا واضح و مشخصه.

5- عدم پایه گذاری درست و مبنای واقعی: در این جا تخمین ها و محاسبات بر اساس واقعی نیست و نه تنها باعث شکست میشه بلکه فشار و استرسی زیادی هم به کارمندان وارد میاد. تصور کنید به شخصی فروشنده گفته بشه که بر اساس محاسبات مدیریت تشخیص داده که او هر روز می بایست حداقل دو لپتاپ به مشتری ها بفروشد. این عدد بدون مشورت کارمند بدبخت صورت گرفته است و مدیران هرگز از اون نپرسیده اند که شرایط در حال حاظر فروشگاه چیست تا بتوانند بر اساس آن معیار درستی داشته باشند. این استرس برای کارمند فروش کشنده است و باعث به وجود آمدن مشکلات بسیاری برای او خواهد داشت که دقیقا نتیجه عکس دارد. یعنی او فروشش کاهش پیدا می کنه و شرکت باید او را اخراج کند. اینجا شرکت دقیقا نتیجه عکس گرفته است چون مبنای اندازه گیریش را درست انتخاب نکرده است.

6- شوق بیش از حد کارآفرین: یه ایده رفته تو سرتون، عین چکش مرتبا فرود میاد. البته لذت بخشه. چون فکر می کنید باهاش پولدار می شید. بعدش امکان سنجی می کنید و می بینید به به درست فکر کردید. شرکت رو تاسیس می کنید و دست بر قضا کمی هم سودآوری دارید. اینجاست که کور می شید. حالا هی بهتون بگن بیا لااقل یکی دو روز رو به محاسبات و تخمین زدن اختصاص بده، عمرا زیربار نمی ری. بعضی ها هم که اولش میخوان این کار رو انجام بدن، تا به یه مشکل کوچولو بر می خورن که مثلا نیاز به کمی تحقیق و غیرو داره میگن آقا ولمون کن بگذار بریم پولمون رو در بیاریم. مواظب باشید که این شوق کارآفرینی جلوی چشماتون رو نگیره.

اینها پاره ای از مواردی هستند که باعث می شوند سازمانها و استارتاپها به فکر اندازه گیری و محاسبات نباشند. یادتون باشه سعی کنیم سخت نگیریم. مثلا قرار نیست حتما یک سیستم خیلی خفن برای محاسبه داشته باشیم. در شماره 2 دیدید که به چه راحتی تونستیم یه تخمین هزینه داشته باشیم. همین تخمین هم در بسیاری موارد شما رو نجات میده. در مطلب بعدی به خوبی ها و مزایای اندازه گیری می پردازیم.

برچسبها: , ,



Friday، July 17، 2009

مقدمه ای بر فشارهای کاری در استارتاپها

در کارآفرینی به آدم فشار میاد. به همین سادگی. باید از خواب و خوراکت بزنی، ساعتهای متمادی باید کار کنی، ممکنه خیلی ها وسط کار بگذارن برن و تنها بمونی، ممکنه محاسباتت به کل عوض بشه، ممکنه اصلا اون چیزی نباشه که حدس می زدی، ممکنه وسط کار به پیسی بخوری و نتونی خودت رو جمع و جور کنی و هزاران امکان دیگر. یه بار توضیح دادم که در صد ریزش شرکتها بسیار بسیار بالاست و این چیزی نیست که بخواید باهاش شوخی کنید.

با درک تمام این مسائل شما وارد کار می شید. آستینتون رو می زنید بالا و میاد داخل گود. در یه برهه از زمان این فشارها بسیار زیاد میشن. یعنی عملا حس می کنید بین یه گاز انبر قرار گرفتید و هر زمان ممکنه بشکنید. سه راه بیشتر ندارید. راه اول اینکه با تمام قوا بجنگید، راه دوم اینه که کمی خم بشید و یا انعطاف نشون بدید تا منجر به شکستن کامل شما نشه ولی برای مدتی بتونید دوام بیارید تا یا قوا پیدا کنید برای جنگ تمام عیار و یا راهی جدید برای فرار پیدا کنید و راه سوم هم اینه که کلا شرکت رو ببندید!


شاید به نظر شما این سه راه به روشنی روز باشه اما انتخاب آگاهانه هر کدام اصلا کار آسونی نیست و باید درک درستی از شرایط حال حاضر خود داشته باشید. چند تا مورد عملی رو اینجا یادآوری می کنم.

1- واقعیت رو بپذیرید. بسیار از کارآفرینان تا به مرحله شکست کامل نرسن همچنان نمی خوان درک درستی از واقعیت داشته باشند و بر موضع خود پافشاری می کنند. حالا یا انسانهای یک دنده ای هستند و یا نادان. بنابراین اگر قصور از روش شماست، واقعیت رو بپذیرید و برای حل آن راه مناسب پیدا کنید.

2- مشکل رو پیدا کنید. سعی کنید که متوجه بشید دقیقا مشکل کجاست. نه اینکه حدس بزنید. مثلا ممکنه شما حدس بزنید که مشتری ها به دلیل جعبه زشت کالاتون اون رو خریداری نمی کنند و کلی هزینه کنید برای طراحی جعبه، حال آنکه مشتری ها واقعا مشکشون جعبه نیست بلکه خدمات پشتیبانی بسیار ضعیف شماست. توی این سناریو شما وقت و انرژیتون رو روی طراحی گذاشتید ولی خواسته مشتری چیز دیگریست. نتیجه؟ از دست رفتن پول و هزینه و مشتری.

3- گاهی نیازه که در مقابل مشکل با تمام قوا بایستید و گاهی نیازه که کمی خم بشید چون اگر راست قامت بخواد بایستید در مدت بسیار کوتاهی کاملا شکسته میشید. بگذارید یک مثال بزنم. شرکت رقیب شما به شما پیشنهاد خریدتان را داده است. آنها می خواهند استارتاپ شما را به قیمت مناسبی بخرند. شما می دانید که محصول خوبی دارید و شرکت می تواند رشد خوبی داشته باشد ولی از سویی با کمبود امکانات و نیرو مواجه هستید. از سویی شرکت رقیب بسیار بزرگ است. دریایی از پول دارد و متخصصین مجرب و آماده به کار. شما به عنوان مدیر عامل شرکت تحت فشار هستید. هیئت مدیره داره فشار میاره که شرکت رو به مبلغ پیشنهادی بفروشید تا اونا به بازگشت سرمایشون برسن، از سویی شما به شرکتی که با گوشت و پوست و خونتون درستش کردید و مثل بچه ای می مونه که بزرگش کردید، ایمان کامل دارید و مطمئن هستید که محصولات بسیار بهتری هم می تونید به بازار ارائه بدید و سود بسیار بیشتری در بلند مدت گیرتون میاد به جای پولی که قراره الان به شما از طریق رقیب پرداخت بشه.

همه در شرکت کوچک شما راجع به سرنوشت آینده شرکت دارن صحبت می کنن و عده ای هم نگران اخراج هستند، چون ممکنه وقتی شرکت شما فروخته بشه، شرکت رقیب عده ای رو بیرون کنه و نیروهای خودش رو بگذاره. چنانچه زودتر تصمیم نگیرید بر راندمان و بازده کاری آدمهای زیردستی که باهاشون کار کردید تاثیر می گذاره. شما می دانید که اگر شرکت رو نفروشید، رقیب گردن کلفت وارد این بازار خواهد شد و با تمام قوا سعی در شکستن شما خواهد داشت حال آیا در مقابل این فشار به صورت کامل می ایستید؟ آیا کمی خم می شوید؟ مثلا راضی به فروش شرکت می شوید ولی قول می دهید که کسی اخراج نشود و یا شرکت به همین صورت بدون ادغام به کارش ادامه دهد؟ آیا قرارداد همکاری با رقیب رقیبتان می بندید؟ چشمهایتان را ببندید و یک لحظه فکر کنید به این سناریو. تصمیم گیری آسون نیست.

4- هم چابک باشید و هم صبور. گاهی در هنگام فشار نیاز هست صبور باشید. یعنی باید برای مدتی این فشار رو تحمل کنید. نیاز به زمان دارید تا قضیه حل بشه. گاهی بر عکس به سرعت باید کار کنید. حتا نمی توانید یک ساعت رو هم از دست بدید. برای همین باید هر دو توانایی رو داشته باشید. خوشبختانه ساختار استارتاپها اصولا به دلیل عدم هرم سازمانی ، خود به خود سریع هست ولی در بعضی موارد به دلیل کمبود منابع ممکنه که حتی استارتاپها هم نتونن به سرعت کار انجام دهند. به هر حال قانون زندگی اینه که همه چیز رو به یه نفر نمی ده :)

برچسبها:



Wednesday، July 15، 2009

بروکسل

درخواست: پرواز بازگشت من به استکهلم از طریق آمستردام هست. بنابراین چنانچه از هموطنان خوبم که خواننده این وبلاگ هستند و می توانند پذیرای من باشند به مدت دو روز( پنج شنبه و جمعه هفته بعد)، حتما با من تماس بگیرید. فرصت مناسبی خواهد بود هم برای آشنایی و دوستی و هم برای خودم که بتونم این شهر زیبا رو ببینم. هیچ چیزی هم لذتی بالاتر از این نداره که یه توریست راهنمای لوکال اون منطقه رو داشته باشه و اون راهنما خواننده وبلاگت باشه.

یک هفته س که اومدم بروکسل و یک هفته دیگه هم می مونم. متاسفانه شرایط روحی اصلا خوبی نداشتم و با توجه به حجم کارها واقعا جاش نبود که بخوام به این وضیعت ادامه بدم برای همین تصمیم گرفتم که یه مسافرت بیام اینجا، هم برای دیدن کسی که دوستش دارم هم برای تجدید قوا. تو استکهلم کار به جایی کشیده بود که روزی یه وعده غذا می خوردم و اصلا هم نمی تونستم خوب بخوابم.

اینجا در بروکسل اکثرا روزها تا ظهر کار می کنم و بعدش میرم شهر رو می چرخم. بروکسل - پایتخت بلژیک - به هیچ عنوان شهر مورد علاقه من نیست و اصلا هم به نظر من برازنده اش نیست که بخواد عنوان پایتخت اتحادیه اروپا رو یدک بکشه. حتما می دونید که بر و بکس اتحادیه اروپا اینجا می شینن و اتفاقا سوئد از اول ماه ژولای رییس دوره ای این اتحایده شده به مدت شش ماه. دلایل زیادی وجود داره که چرا این شهر رو دوست ندارم اما دو دلیل مهمش شهرداری مزخرف اینجاست که مشخصه اصلا نه نو آوری دارن و نه اصلا بلدن شهر رو بچرخونن. آشغال همه جا دیده میشه. دومیش محله های مهاجر نشین هست که شما فکر نمی کنید وسط اروپا هستید بلکه فکر می کنید توی در و دهات اون کشورها هستید! در ضمن در بعضی از این محله ها تو گویی "زن" تعریف نشده است. یعنی با نگاه نافرم آدم رو قورت می دن. گویا سوت زدن و متلک پراکنی هم هست. حال تو خود بیاب احساس امنیت رو!

بلژِیک کشور عجیبیه. دو قسمت زبانی داره که یه قسمت هلندی صحبت می کنن و یه قسمت فرانسوی. اینها سایه همدیگه رو با تیر می زنن! تو قسمت فرانسوی زبان که خود بروکسل هم جزوش هست، هیچ دل خوشی ندارن که با شما انگلیسی صحبت کنن یعنی اینکه اگر می خوای اینجا زندگی کنی، مجبور میشی که فرانسه یاد بگیری. به هر حال این کشور ارزونی خودشون. هیچ جا کشور عزیز خودمون ایران نمیشه و به عنوان مملکت دوم هم برای من هیچ جا مثل سوئد و استکهلم نمیشه.

از مثبتهای بروکسل بگم یکی نزدیک بودن این شهر به بیشتر شهرهای اروپای غربی هست و به راحتی با قطار میشه به شهرهایی مثل ژنو، آمستردام، کلن و دوسلدورف آلمان و یا پاریس و لندن دسترسی داشت. از این نظر عالیه. از سویی می تونید زبان فرانسویتون رو تقویت کنید و همچنین این شهر پر از مجسمه است که برای علاقه مندان به هنر می تونه جذاب باشه. اگر اهل شکلات و شیرینی هستید اینجا تا دلتون بخواد سر رشته در شوکولات دارن. راجع به بروکسل و جذابیتهاش می نویسم.

برچسبها: ,



Wednesday، July 8، 2009

بند پوتین و کارآفرینی

لابد می پرسید چه ربطی بین بند پوتین و کارآفرینی وجود داره؟ خب این اصطلاح بند پوتین یکی از کلیدواژه های بسیار مهم کارآفرینی هست که باید حتما یادش بگیرید چون در خارج از کشور زیاد استفاده میشه. boot strap یا همان بند پوتین گویا اولین بار در یک رمان ازش استفاده شده و شخص در داستان در مردابی بوده که خودش رو توسط بند پوتینش نجات میده. این یعنی اینکه بدون نیاز به دیگران، کار خود را پیش بردن؛ در دنیای کارآفرینی "بند پوتین" یعنی آنکه موسس شرکت از جیب خودش سرمایه برای شرکت گذاشته است و کمک مالی از جایی دریافت نکرده است.

مثلا تصور کنید من یک شرکت تاسیس می کنم و بیست میلیون تومان از پس انداز شخصی خودم را به عنوان سرمایه اولیه شرکت قرار میدم. در این حالت من بوت استرپ کرده ام. همیشه سرمایه اولیه برای شرکت مهمه. عده ای قرض می گیرن، عده ای سرمایه گزار پیدا می کنن، عده ای از دولت وام می گیرن و یه سری هم از جیب خودشون می گذارن. مثلا در بسیاری از شرکت های وب دویی، چون هزین های اولیه شرکت مثل هاستینگ و پهنای باند و از این قبیل پایین هست و قابل تهیه، عموما سرمایه اولیه توسط خود بنیانگزارنش تامین میشه تا بعدا که شرکت پا بگیره و بخوان برن دنبال سرمایه گزار.

حالا چرا این قضیه مهمه؟ دلیلش اینه که وقتی کسی بوت استرپ می کنه، همچنان خودش رییس خودشه...اگر گندی هم توی کار بزنه، پول خودشه که به فنا رفته، بنابراین دست باز تری داره در انجام کار به عنوان موسس. از سویی یه بدی که داره اینه که این پول محدوده و زود خرج میشه و اگر تا قبل از اتمام پروژه، به سود دهی نرسه و نتونه بازم پول جور کنه عملا شرکت میره تو سرازیری سقوط. به قول خودمانی کفگیر می خوره کف دیگ. اما زمانی که شما وام دریافت می کنید و یا پای سرمایه گزار میاد وسط، کابوس پاسخگویی به بانک و اشخاص هست و اونا بدبختتون می کنن. این یعنی اینکه ممکنه نتونید هرچه در سر دارید با فراغ بال کامل انجام بدید و سرمایه گزار عین گرز ممکنه هر لحظه روی ملاجتون بیاد پایین!

برچسبها:



Tuesday، July 7، 2009

ارقام

یکی از ضعف های بسیاری از کارآفرینها مخصوصا بچه های مهندسی، مخترعین و پژوهشگرها و از نظر فرهنگی به طور کلی ما ایرانی ها سر و کله زدن با ارقام تجاری هست. اصولا وقتی بحث ارقام میشه بسیاری ذهنشون به سمت حسابداری و بودجه بندی و حسابرسی و این جور چیزا میره. خب از نظر حرفه ای درسته اما الزامی نیست که هر کارآفرینی حتما یک حسابدار خوب باشه و کلیه فوت و فنهاش رو بلد باشه تا شروع به کار بکنه اما او حداقل برای ادامه بقای شرکت نوپایش نیاز به یک حساب سر انگشتی داره. بحث امروز ما اینه.

حتما قرار نیست در ابتدای کار، یک برنامه بودجه بندی بسیار حرفه ای داشته باشید و یا فوق لیسانس حسابداری داشته باشید تا بتونید از پس فهمیدن ارقام و حساب کتاب بر بیایید اما مطمئن باشید حتما نیاز دارید که بتونید حساب سر انگشتی انجام بدید. یعنی اینکه اول بدونید باید چه چیزهایی رو حساب کنید و بعد واقعا یه سری ارقام رو روی کاغذ بنویسید و اگر پاسخ سوالی رو نمی دونید برید دنبالش. مثلا همین طوری رو هوا فکر نکنید لوازم دفتر شرکت رو با کمتر از مثلا یک میلیون تومان میشه خرید. برید توی بازار واقعا بپرسید تا به یه رقم واقعی برسید. متاسفانه خیلی ها چشمشون رو روی این قضیه می بندن. طرف میگه خب الان من 6 میلیون تومان پول دارم، دو تا کارمند هم می گیره و بدون اینکه اون حسابهای سر انگشتی رو انجام داده باشه فکر می کنه ماه ششم شرکت به سودآوری رسیده و بعدشه که دردسرها شروع میشه. چون بیزنس روی پول می چرخه. پول هم یه ذخیره ای که اگر چیزی بهش اضافه نشه، طبیعتا ته می کشه یه روزی. بنابراین نیازه که این دوست خوش خیال ما حساب می کرد چه میزان پول برای راه اندازی شرکت، استخدام کارمند، میزان مالیات، وسایل شرکت، اجاره دفتر و هزینه های ثابت دیگر باید پرداخت کنه تا بعد بفهمه اون 6 میلیون پولش دقیقا تو شش ماه تموم میشه و این یعنی اگر نتونه ماه هفتم سودآوری داشته باشه یعنی از ماه هفتم یک میلیون منفی خواهد داشت. خب این خیلی سخت بود؟ یعنی مجبور میشه کارمنداش رو ماه هفتم اخراج کنه یا دنبال پول قرض کردن بیفته.

از ارقام صحبت کردم ولی مانند هر مبحث دیگری یک روی دیگر سکه هم وجود داره. در زندگی تجاری و دنیای بیزنس زمانی هست که شما نباید به ارقام توجهی کنید. مثلا فرض کنید دوست بسیار نزدیکی با شما می خواد گپ بزنه و در موردی راهنمایی بخواد. خب شما اگر یک مشاور باشید مثلا میگید من ساعتی چند ده هزار تومان می گیریم ولی اینجا به خاطر دوستی و حسن همجواری هیچگاه صحبتی از پول نمی کنید. یا کنفرانسی رو که به رایگان برگزار میشه در حالیکه ارقام می تونه رقم قابل توجهی رو از نظر سود دهی نشون بده. و یا همین وبلاگ نویسی حرفه ای و نوشتن مقالات. دیروز یه حساب سرانگشتی که انجام دادم، در حال حاضر هر پست این وبلاگ بیش از 50 هزار تومان از نظر هزینه برای من درمیاد ولی همین طور که می بینید تمام مطالب این وبلاگ رایگان هست و در اختیار شما. این جدای از وقتی است که برای پاسخ به ایمیلها می گذارم. راستش رو بخواید دیروز این محاسبه رو انجام دادم خودم هم تعجب کردم. بعدش چندین بار حساب کردم و دیدم درسته. به جز ماه اخیر که من خیلی کم نوشتم. اصولا من 12 پست وبلاگ به صورت میانگین در هر ماه داشته ام که روی مطالبش وقت گذاشته ام. یعنی 12 ضربدر 50 هزار که میشه ششصد هزار تومان( ششصد دلار ناقابل!). این فقط مربوطه به مطالب نوشته شده در وبلاگ هست و نه به اشتراک گذاریها، تویتر، فیس بوک و غیرو.... شما هم یه تخمینی از هر پست وبلاگ خودتون بزنید.

این بحث ارقام رو سعی می کنم در پستهای بعدی ادامه بدم چون ابعاد بسیار متفاوتی داره ولی امروز خواستم یک دریچه ای باز کرده باشم. خلاصه کنم هیچ وقت بدون محاسبه سرانگشتی در ابتدا کاری رو شروع نکنید. حداقل یه تخمینی داشته باشید و تا اونجا که می تونید این تخمین رو بر اساس واقعیت بنویسید. اگر تخمین می زنید قیمت یک لپتاپ مثلا یک میلیون هست، برید تو بازار ببینید واقعا بر اساس یک میلیون شما آیا چیز به درد بخری پیدا میشه یا نه. بعد هم که کار رو شروع کردید حتما ارقام رو چک کنید. نگذارید همه چیز کشکی بره جلو، چون حتا با فرض موفقیت بیزنش شما اگر خوب محاسبه نکنید درصد شکستتون بسیار می ره بالا. ارقام، دوست شما هستند و بسیار دوست شفاف و بدون ملاحظه و رکی هم هستند. خیلی راحت بهتون میگن که دارید بدبخت می شید و یا به سوی کامیابی در حال حرکت هستید. از سویی هم گفتم که در دنیای بیزنس، گاهی هم به ارقام نباید توجه کرد که بیشتر بعد انسان دوستی، اعتقاد به کمک و همیاری همنوع و هم وطن و همچنین لذت اشتراک تجربه هاست که گوهری بسیار ارزشمند است.

برچسبها: ,



Saturday، July 4، 2009

مقدمات همایش تابستان 88 - قسمت 2

ایران که بودم، دلم حسابی گرم شد. کلی انرژی گرفتم. کلی پتانسیل دیدم و کلی چشمهای پر شوق و ذهن های پویا برای تلاش و کوشش. به خودم قول دادم که دیگه این بار نرم و هر چهار سال یه بار پیدام بشه. از همون موقع مقدمات سفر تابستون رو چیدم. تمام روزها رو برنامه ریزی کردم. تمام فعالیتها رو پایه ریزی کردم، سیلابس کارگاه های آموزشی که حالا تعدادشون 5 تا شده بود رو تکمیل کردم، مقدمات همایش در اصفهان تهیه شد. دعوت و اعلام همکاری از 3 شهرستان دیگه هم داشتم! قرار شد پوسترها آماده بشن، یه سری هم اعلان آمادگی کردن برای پخش خبر و خلاصه همه چیز داشت خوب پیش می رفت. بلیط هم خریدم. اونم بلیط بسیار گران قیمت چون الان فصلیه که همه میرن ایران.

کلی ذوق داشتم. قرار بود یه ماه بیام و نیومده سه هفته اش پر شده بود. به شوخی می گفتم که احتمالا باید به مامانم یه سلام بکنم هر روز و بعدش بیرون تا آخر شب. اما از اونجا که زندگی معجون مزخرفیه که هیچ وقت نمیشه روی طعمش حساب کرد، بعد از انتخابات همه چیز ریخت به هم. برای این جور کارها، مثل کارگاه ها و سمینار، نیاز به تبلیغات هست، نیاز به هماهنگی هست، نیاز به روحیه همگانی هست. یه شبه نمیشه همه چیز رو ردیف کرد. خب اتفاقات بعد از انتخابات همه چیز رو عوض کرد.

امروز با دلی سرشار از اندوه باید بگم که متاسفانه سفر من به ایران لغو شد و تمام برنامه هام رو مجبورم بگذارم برای زمان بعدی. نمی دونم اما اگر بتونم آخر تابستون و یا اوایل پاییز میام. من دوست دارم که پلی باشم برای تبادل آنچه که آموخته ام با جوانان داخل از کشور. چیزی که بهش اعتقاد کامل دارم و فیدبک بسیار خوبی هم گرفته ام. آزرده و کلافه و سردر گم هستم. خیال باطلی است که فکر کنید به خاطر کنسل شدن برنامه های شخصیم آزرده و یا دل شکسته ام. باری دوستان. اگر فرصتی بود و عمری باقی، سعی می کنم پاییز در خدمت شما باشم. به امید ایرانی سرفراز و آباد.

برچسبها:



Thursday، July 2، 2009

Ericsson

با اینکه بیش از یک ساله از گوگل بیرون اومدم ولی نمی دونم چرا خیلی ها هنوز فکر می کنن که اونجا کار می کنم! شاید یه دلیلش این باشه که توی یک سال اخیر که در شرکت اریکسون مشغول به کار شدم، هیچ وقت از این شرکت چیزی ننوشتم. شرکتی که بیش از 130 سال قدمت در زمینه تلفن و ارتباطات داره و دارای ثبت اختراع های بسیاری در این زمنیه هست. شرکت مبدع دندان آبی (بلوتوث) و توسعه دهنده زیر ساختار ارتباطی بسیاری از کشورهای در حال توسعه. شرکتی که در ابتدا خودش موبایل تولید می کرد و سپس این بخش را به همراه یک همکاری مشترک با شرکت سونی، تبدیل کرد به یکی از معروف ترین سازندگان موبایل دنیا یعنی همان شرکت "سونی اریکسون".

اریکسون در اکثریت کشورهای جهان شعبه دارد و خدمات ارتباطات خودش رو به اونها ارائه می ده. موسسش هم فامیلش اریکسون بوده که این اسم از اونجا اومده. در طول زمان این شرکت تغییرات بسیاری انجام داده برای اینکه از غافله عقب نمونه و بتونه با شرایط زمان پیش بره. من در قسمتی کار می کردم که ساختمان و مقر اصلی آن در استکهلم بود. بدین معنا که مدیر عامل کل شرکت که تا انتهای امسال میلادی، تعویض خواهد شد در طبقه ششم همان ساختمان دفتر داشت. اولش که اونجا استخدام شدم، در کنار پنجره میز کارم می دیدم که هی ماشین لیموزین میاد و میره و آدمهای مو جوگندمی سوارش میشن و میرن( این چیزای تشریفاتی توی سوئد هیچ جایی نداره چون کشور کاپیتالیست نیست و سوسیالیزمه)، نهایتا وقتی پرسیدم متوجه شدم که ساختمانی که در آن هستم و ساختمان بغلی محل تجمع کله گنده های شرکت هست از کشورهای مختلف. باحالترینشون ژاپنی ها هستند که از هر سوراخی بگی عکس می گیرن.

در این شرکت اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، تفاوت بسیار زیاد آن با ساختار شرکت گوگل بود. طبیعتا انتظار نداشتم از نظر محیط کاری مثل اونجا باشه ولی لااقل انتظار داشتم یه آب باریکه ای از اون سیستمها و جنبش در این شرکت باشه که متاسفانه به هیچ عنوان این طور نبود. برای اولین بار و به صورت کاملا ملموس کار در یک شرکت بزرگ و قدیمی رو تجربه کردم. هرچند که این شرکت در زمینه نوع آوری و خلاقیت و حیطه کاری خوب عمل کرده، اما به هیچ عنوان در پوسته پر جنب و جوش من نمی گنجید. پروژه ای رو که شروع کردم با پیشنهاد خودم بود که حاضر شدن براش بودجه بگذارن. حالا اینکه چطوری راضیشون کردم که روی این پروژه سرمایه و وقت بگذارن خودش داستان جالبیه. به هر حال هرجا بگی گوگل کار کردی، یخشون باز میشه. راستی سیستمها همگی مایکروسافتی و واقعا مزخرف. حالم رو خراب می کرد چون اصلا خوب نبود کار باهاشون.


تجربه اریسکون، بسیار ارزشمند بود چون به مدت یک سال در صنعتی که قراره استارتاپ خودم در اون پابرجا بمونه، کلی مطلب یاد گرفتم. بازار موبایل و سرعت رشد و حرکت آن سرسام آور است و رقیبان کله گنده ای برای این بازار بسیار رو به رشد دندان تیز کرده اند، برای همین کار شرکت های نوپا برای فرار از این کوسه های بازار، بسیار سخته. بیش از آنچه که حتی خودم تصور می کردم. اما در هر صورت میدان جنگی است که دوست داشتم واردش بشم و کجا بهتر از یک شرکت تله کام. حالا یا داغون میشیم و یا به یه جایی می رسه.


اریکسون شرکت کندی است و هرم بالا بلند آن نشان از آن دارد که بر و بکسی که اون بالا می شینن قراره به بقیه بگن که کی چی کار کنه و خب با روحیات یک شرکت در زمینه ای که سرعت بسیار مهمه، زیاد نمی خونه. برای همینه که متاسفانه در بعضی جاها به شدت مشکل دارن که از حوصله این مطلب خارجه. خوشبختانه همکارهای بسیار خوبی داشتم هرچند که زیاد باهاشون نمی چرخیدم و سرم در کار خودم بود. چند تا ایده تجاری هم داشتم که متاسفانه به دلیل عدم پیگیری از طرف اونها موجب شد که تنها روی کاغذ بمونه. به هر حال ببینید تفاوت یک شرکت مثل گوگل با شرکتهایی که هرمهای مدیریتی آسمان خراشی دارن همینه. ایده های من برای بازاریابی و مارکت روی کاغذ موند علی رغم تمام اصراری که من داشتم و می خواستم با بچه های بخش بیزنس صبحت کنم. این یه نکته بسیار مهمه که حداقل بار دیگر برای خودم تداعی بشه که به عنوان مدیر عامل استارتاپ همیشه به ایده ها گوش بدم و دریچه ای رو تا اونجا که می تونم برای کارمند گشوده بگذارم. دلیلش این نبود که مثلا ایده من مزخرف بود، دلیلش این بود که کارمندان سایر بخشها به قولی سرشون درد نمی کرد که بخوان ایده های جدید رو بشنون. جالبه نه؟

باری به هر جهت، داستان من در اریکسون به سر اومد چون قرار هم نبود بیش از این اونجا بمونم. یک سال به آنچه خواستم رسیدم، و حال می بایستی به صورت تمام وقت روی شرکت نوپایم کار کنم که در بعضی موارد بسیار کندتر از آنچه که حساب کرده بودم در حال جلو رفتن است. تولید یک محصول الکترونیکی اصلا کار آسانی نیست و المانهای بسیار زیادی در آن دخیل هستند. بدرود اریکسون و با آرزوی بهترینها برای این شرکت خوب که پذیرای من بود و سوئدی های آرام و واقعا بی توقع.

برچسبها: ,