حسین پناهی
کودک که بودم یک آدم با لهجه و گویشی عجیب در سریالها بود که درکش نمی کردم. فکر می کردم دیوانه است. خوب یادم می آید که یک بار دم خانه هنگام فیلمبرداری دیدمش. لباسهایش مثل همیشه لباسهای آدم های دیوانه بود. در دنیای کودکی من جایی نداشت چون خود هنوز کودک بودم و سرمست از صافی و زلالی. بزرگتر شدم و فهمیدم که او نامش حسین پناهی است. شیدا بود و عاشق. جسم نحیفش برای روح بزرگش خیلی کوچک بود. خیلی زیاد. اونقدر که آخرش هم تاب نیاورد و زودی رفت. حال می فهمم که او هر روز جان می داد. این شعرش را دوست دارم. حسین هر جا هستی روحت شاد اما بدون من هم از روزگار می ترسم. من می ترسم.
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی ازآئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
برچسبها: حسین پناهی, شعر, یادبود